<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تنهایی یک دونده ی استقامت</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 07:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جنبش گوش</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عزيزي مي‌گفت كه انصاف نيمي از دين است و مي گفت معصوم احتياط كرده و شايد منظورش اين بوده كه 75 درصد دين است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من به اين جمله بسيار معتقدم. اين چيزي كه آدم‌ها را خوب يا بد مي كند عمدتا گرايش آن‌ها نيست. كار هر كسي بايد با انصاف و فارغ از مسايل سياسي و حاشيه‌اي بررسي شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر حقوق بشر خوب است، همه‌ي ما بايد آن را رعايت كنيم. اين كه حقوق بشر را فقط دولت بايد رعايت كند و ما در خانه و محل كار هر كار دلمان خواست بكنيم اشتباه است. دوستي گفته بود كه حضور يك هم‌كار تازه وارد به شركت در جلسه‌ي مديريتي توهين به من پرسابقه است. برخي از ما تا وقتي انتقاد مي‌كنيم كه مسئوليت نداريم و به محض قبول مسئوليت همان راه قبلي‌ها را ادامه مي‌دهيم و اشكال‌هاي خود را نمي‌بينيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر من هر جنبشي كه جامعه‌ي ما را به سمت استفاده‌ي بيش‌تر از گوش و كم‌تر از زبان ببرد جنبش خوبي است. كدام يك از ما حاضريم عضو اين جنبش شويم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 07:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=352</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كه احسان كمندي است...</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جايي كه من زندگي مي‌كنم، آدم‌ها با نخ‌هاي نامرئي به هم متصل‌اند. من اين نخ‌ها را از بچگي مي‌ديدم. اوائل فكر مي‌كردم بقيه چه قدر بي‌مبالات هستند كه نخ‌ها را تند و تند و بي‌توجه پاره مي‌كنند. اما بعد فهميدم نخ‌ها را نمي‌بينند. هر وقت نخي قطع مي‌شود آدم‌ها دردشان مي‌گيرد اما نمي‌فهمند چرا چنين شده است. كافي است نگاهي كني به كسي پر از محبت تا نخ تو به او وصل شود. حتي لازم نيست بروي توي نخش. البته اگر چنين كني نخش كلفت مي‌شود. آدم‌ها همين كه از كنار هم رد مي‌شوند نخشان به هم گره مي‌خورد و كافي است در مورد هم فكر خوبي بكنند. آن وقت اين نخ به اين راحتي پاره نمي‌شود. حتي كش مي‌آيد و تا دلت بخواهد طولاني مي‌شود. حالا فكر كن يكي برود يك سر دنيا و يكي يك سر ديگر. نخ ديگر پاره بشو نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من كه وقتي نخم پاره مي‌شود خيلي دردم مي‌گيرد و البته دقيقا مي‌دانم اين درد از چيست، ياد گرفته‌ام نخ خودم با بقيه را كلفت كنم و توي نخ همه بروم و نخ همه را به دلم گره بزنم. بحث احسان و اين حرف‌ها هم نيست. فقط سعي مي‌كنم نخ‌ها را كلفت كنم تا پاره نشود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته ابن نكته خيلي مهم است كه نخ‌هاي ديگران را پاره نكنم. به همين خاطر هم توي خيابان از روي نخ‌هاي ديگران مي‌پرم. طبيعي است كه خيلي سعي مي‌كنم اين كار خيلي جلب توجه نكند ولي بعضي وقت‌ها واقعا نمي‌شود و همه يك طوري نگاهم مي‌كنند كه انگار ديوانه شده‌ام. شايد هم همين است كه امروز در يك محيط سفيد رنگ با بلوز و شلوار سفيد نشسته‌ام و فقط گاه‌گاهي كساني با روپوش سفيد مي‌بينم و كساني ديگر كه لباس‌شان مثل من است و البته نخ‌هايي كلفت هم‌چنان به من وصل است و آن ديگران نمي‌خواهند باور كنند كه با پاره كردن نخ‌هاي من چه دردي به تن رنجور من وارد مي‌كنند. حتي نخي كه بين من و مادرم بود را سعي كردند با دور كردنش از من پاره كنند و طبيعي است كه نتوانستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين روزها نخ‌هاي من خيلي زياد و كلفت شده است. در واقع تكان نمي‌توانم بخورم. مثل يك تكه گوشت افتاده‌ام روي تخت و توي نخ‌هاي خودم گرفتار شده‌ام. كاري هم از دست هيچ كس برنمي آيد. كساني كه وضع مرا مي‌بينند فقط به من نخ اضافه مي‌كنند و درد مرا اضافه مي‌كنند. من فهميده‌ام با محبت توي نخ ديگران رفتن خوب است اما بايد گاهي وقت‌ها نخ‌هايي هم پاره شود يا دست كم خيلي كلفت نشود تا آدم توي نخ خودش خفه نشود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 16:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=350</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراض</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این مطلب از رئیس انجمن فارغ التحصیلان شریف رسیده است:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان عزیز &lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;سه  سال پیش وزارت فرهنگ هلند طی دستوری از دانشگاههای کشور خواست كه  دسترسی &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;دانشجویان ایرانی به منابع علمی دانشگاه  را  محدود و کنترل نمایند. این عمل كه  با مخالفت شدید دانشگاه های هلند روبرو گردید   پس گرفته شد. ولی پس از مدتی دولت هلند طی  مقررات جدیدی تحصیل دانشجویان ایرانی  حتا  با  گذرنامه هلندی را   در چندین  رشته  تحصیلی ممنوع  کرد. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;دانشجویان ایرانی بر علیه این تصمیم دولت هلند به دادگاه این کشور شکات کرده اند و دادگاه  قرار است بزودی به این  شکایت آنان  رسیدگی نماید . ازینرو دانشجویان ایرانی در هلند &lt;STRONG&gt;روز ۵ شنبه آینده برابر دهم دسامبر&lt;/STRONG&gt; در مقابل دادگاه هلند در شهر لاهه  برای دفاع از خواسته خود تظاهراتی ترتیب داده اند و  از همه ایرانیان خواسته اند از این اقدام آنان حمایت نمایند . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;لطفا این اطلاعیه را برای دوستان خود بفرستید . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;دانشجویان  ایرانی نباید وسیله ای برای اعتراض به سیاست  های هسته ای ایران قرار گیرند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;با سپاس&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;فریدون هژبری        &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=351</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشغال‌جمع‌كن</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-349.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با خودم فكر مي كنم آن دو چشم جوان كه حتي معلوم نيست مال يك پسر است يا يك دختر، بس كه سرش توي كلاه پيچيده شده و تنش توي كاپشن و صورتش سياه است، كه شب ها وقتي مي روم آشغال‌ها را توي سطل سر كوچه بگذارم و پيمانم را با شهردار كه ساعت 21 را نكنم فراموش تجديد كنم به من زل مي‌زند كه انگار التماس كند بي‌محلي مرا كه &quot;مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان&quot; و رد پاي آن دو چشم توي سرم هي چرخ مي زند كه چرا بايد آن دو چشم زيبا توي شغل پردرآمد و كثيف و لزج آشغال‌جمع‌كني توي ته‌مانده‌ي غذا و ته‌سيگار و كاندوم مصرف شده و هر چه چيز پست است دور بزند و مگر دليلي جز شيشه و هروئين هم مي‌تواند باشد كه باعث شود چنين شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آيا مي‌دانيد آشغال‌جمع‌كن‌ها هر يك چند ده هزار تومان در روز درآمد دارند؟ اين يعني اولين روزي كه بتوانند بايد از اين شغل بزنند بيرون. اما آن دو چشم زيبا و چرده‌ي سياه مگر خرج شيشه و كراك را درآورد كه سال‌ها در اين شغل سخت و زيان‌آور و مهوع سر كرده باشد. آخرش يك روز مي‌روم و مي‌زنم توي گوشش كه اشگول، ... و بعدش جمله‌ام را ادامه نمي‌‌دهم و مي‌گويم ببخشيد و او را با هزار فكر و خيال در حال غرق شدن در كثافت تنها مي‌گذارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 16:19:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=349</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-349.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رد پا</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-348.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;رد پاي كثيف من روي برف‌هاي سفيد يادآور زندگي شرم‌آور من است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 16:18:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=348</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-348.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مگس</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-347.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1) توي يك محيط زرد رنگ نشسته‌ام. اطراف من از هم‌نوعانم زيادند. من نزديك هوا و در سطح هستم. همين 30 ثانيه ي پيش از تقسيم جدم به وجود آمدم. مرا ياراي حركت نيست و در محيط نيمه مايع زرد رنگ شناورم. نمي‌دانم از كجا آمده‌ام. جدم پيش از تقسيم شدن هيچ ارتباطي با من برقرار نكرد چون در همان لحظه اي كه او نيست شد من و برادر دوقلويم هست شديم. من مايع اطراف خودم را به داخل مي‌كشم و مايعي از درونم به بيرون ساطع مي شود. شايد اين مايع براي برخي از شما سمي باشد. مراقب باشيد. البته اين دست من نيست. من كه جز آن چه كه بايد بكنم نمي‌كنم. شما اما آن چه كه نبايد را مي كنيد. شايد همين هم هست كه برخي از شما مريض مي‌شويد. ما مريضي نداريم اما خيلي راحت مي ميريم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك چيز دراز پشم‌آلود درست همان جايي كه من هستم فرود مي آيد. مي چرخد. من به آن مي‌چسبم. به داخل ماده‌ي نيمه‌مايع فرو مي‌روم. بيرون مي‌آيم و به هوا مي‌روم. توي پشم‌ها گير كرده‌ام. البته گير كه براي من معني ندارد. پشم‌ها توي فضا و من توي پشم‌ها حركت مي‌كنم. ناگهان همه جا تاريك مي‌شود. محيط اطراف تاريك و روشن مي‌شود. حالا همه چيز تاريك است. محيط نمكي است. من مايع اطراف را جذب مي‌كنم و مايعي را از خودم دفع مي‌كنم. فعل و انفعالات درون من ادامه دارد. چند وقتي به همين منوال سپري مي‌شود. ناگهان از توي حجم پشم‌آلود خارج مي‌شوم. حالا دارم تقسيم مي‌شوم. وقت مرگ من و تولد دو نوزاد ديگر فرا رسيده است. فكر مي‌كنم بايد خداحافظي كنم. كار من تمام است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2) دارم پرواز مي‌كنم. روي دماغ مردي مي‌نشينم تا كمي استراحت كنم. مرا با دست مي‌تاراند. پرواز مي‌كنم تا چيزي براي خوردن بيابم. در گوشه‌اي از پارك روي تكه‌اي مدفوع مي‌نشينم. كمي در آن مي‌چرخم و دلي از عزا در مي‌آورم. وقتي پرواز مي‌كنم سعي مي‌كنم نشاني‌اش را به خاطر بياورم. حواسم به نشاني است. سوراخي كه به من نزديك مي‌شود را نمي‌بينم. تا چند ثانيه چيزي نمي‌فهمم. در محيطي خيس به هوش مي‌آيم. صداهاي وحشت‌ناكي مثل سيل مي‌آيد. نمي‌فهمم كجا هستم. همراه جريان مايع به راهرو تاريك كشيده مي‌شوم. مايعي با ويسكوزيته‌ي بالا و لزج و شور مرا در بر مي‌گيرد. جريان هوا از بيرون مايع جريان دارد اما به من نمي‌رسد. من فقط صداي آن را مي‌شنوم. صدايي كه ضرب آهنگ خاصي دارد هر دم شنيده مي‌شود. شش دست و پايم بي‌حركت است. گير افتاده‌ام. هوايي نيست. تا چند دقيقه دست و پايي مي‌زنم بي‌فرجام و تقريبا تمام مي‌شوم. حجم مايع زيادتر مي‌‌شود. دقايقي به همين منوال مي‌گذرد. صداي ضرب آهنگ كندتر مي‌شود. من كه جاني برايم باقي نمانده است منتظر مرگ خودم هستم. ناگهان با فشار شديدي همراه مايع لزج حركت مي‌كنم. آب به تنم مي‌خورد و مرا با خود مي‌برد. رمقي در من نيست. من مي‌ميرم و جسدم را آب مي‌برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3) توي پارك مي‌دوم. دور پنجم است. امروز هوا خيلي خوب نيست. دود زياد است. به مشكلي كه در شركت پيش آمده فكر مي‌كنم و اضطراب وجودم را فرا مي‌گيرد. كمي سرعتم را زياد مي‌كنم. تنفس بيني ديگر كفاف هواي مورد نياز را نمي‌كند. دم و بازدم از دهان را آغاز مي‌كنم. سر پيچ جسمي سياه رنگ را مي‌بينم ك به سرعت به طرف من مي‌آيد. پيش از اين كه بتوانم واكنشي نشان دهم و دهانم را كه در حال باز شدن است ببندم وارد حفره‌ي دهانم مي‌شود. مي‌فهمم حشره‌اي است. احتمالا يك پشه است. جسمي كوچك و نرم را روي زبانم و بين زبان و سقف دهانم احساس مي‌كنم. با شدت هر چه تمام‌تر تف مي‌كنم. هنوز دارم مي‌دوم. اين بار اول نيست كه چنين اتفاقي مي‌افتد. اين هم يك پشه‌ي ديگر. خوب شد تفش كردم اما احساس مي‌كنم حشره هنوز از دهانم خارج نشده است. با زبانم دهانم را مي‌كاوم. چيزي پيدا نمي‌شود. احساسم مي‌گويد پشه هنوز آن تو است و زبانم چيزي نمي‌يابد. مي‌گويم لابد افتاده است. عق نمي‌زنم. مي‌دوم. آب بيني‌ام كمي سرازير مي‌شود. در هواي پاييز خيلي عجيب نيست. با دستم بيني را پاك مي‌كنم. مي‌دوم. دور آخر است. سرعت را باز هم بالاتر مي‌برم و خط پايان را پشت سر مي‌گذارم. كمي نفس مي‌گيرم و ضربان قلبم كه از 180 به زير 100 مي‌رسد آرام به سمت خانه حركت مي‌كنم و توي راه سرد مي‌كنم. توي خانه به دست‌شويي مي‌روم. لباس‌هايم را هنوز درنياورده‌ام. دست و صورت را مي‌شويم و فين مي كنم. چيزي سياه از بيني به بيرون مي‌پرد. خوب خيلي عجيب هم نيست. اما نه! مثل اين كه يك مگس است. تكان نمي‌خورد. آب را روي آن مي‌گيرم. ناپديد مي‌شود. به مرگ سختش فكر مي‌كنم. تقصير من نبوده اما باعث آن من بوده‌ام. حس مي‌كنم هنوز چيزي از آن مگس، از پرزهاي بدنش يا از ميكروب‌هايي كه به آن چسبيده‌اند در درونم باقي مانده است. مجبورم صبر كنم. حس مي‌كنم چيزي درونم رشد مي‌كند. براي گلبول هاي سفيد بدنم دعا مي‌كنم. منتظرم ببينم چه مي‌شود. تا الان كه نمرده‌ام ولي نمي‌دانم چند ساعت بعد حالم بالاخره بد مي‌شود يا نه. اگر حالم بد شد براي شما مي‌نويسم. ناراحت نباشيد. من اميد به زندگي را از دست نداده‌ام. خيالتان راحت باشد. اضطزاب نداشته باشيد. باور كنيد حال من خوب است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 16:42:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=347</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتقاد بی رحمانه </title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description>آقای ضرغامی عزیز لطفا بفرمایید بعد از انتقاد بی رحمانه از صدا و سیما چه اتفاقی برای شما و شخص انتقاد کننده می افتد؟</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 13:38:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=346</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رضای رنجبر</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-345.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شبی را در منزل رضای رنجبر سر کردیم. جمعی شش نفره که چهار از ما بود به میهمانی و دو از رضا و همسرش به میزبانی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی شش باشی نمی شود بنشینی و هیچ نگویی. ملاحظه کرد و دهان باز کرد. عادتی که قدیم نداشت. این یعنی حرمت میهمان &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که ما بودیم و شاید که سنگ تمام گذاشت. سفره ی کتاب های شان را برای ما باز کردند و خوردیم و لذت بردیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شب که بر می گشتیم آن قد بلند را دیدم که به بدرقه ی ما آمده بود با آن همه راز دوست داشتنی و آن خانواده ی پر از مهربانی&lt;FONT size=2&gt;، با خودم گفتم این رضای رنجبر است یا رضای خداست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 07:46:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=345</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-345.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نماز</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>کدام صلوة تنهی عن الکدام فحشا و الکدام منکر؟</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 07:36:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=344</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینترنت</title>
<link>http://mahramian.blogfa.com/post-343.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر مراسمی در ایران مصادف می شود با کند شدن اینترنت. ایمیل هم که می خواهی چک کنی نمی توانی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی مگر در مراسم های ایران چه می گذرد که دوستانی احساس می کنند باید فتیله را پایین بکشند؟ پوشاندن حقیقت هزینه ای دارد گزاف و جالب است که این حقیقت لعنتی خاصیتی دارد که پنهان نمی شود مگر برای آنان که لجاجت می ورزند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: یک دوست گفته که کند شدن شبکه به دلیل حملات اینترنتی متعدد به سایت های ایرانی است. فکر می کنم آن اندازه که در کلاس CEH درس می دهند بلد باشم که بدانم این موضوع نمی تواند به دلیل حملات اینترنتی باشد. دوست عزیز ما شاید بتوانند به این سوال کوچک پاسخ دهند که چرا در همین لحظات سایت صدا و سیما هیچ گونه کندی را حس نمی کند؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahramian&amp;postid=343</comments>
<dc:creator>mahramian</dc:creator>
<guid>http://mahramian.blogfa.com/post-343.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
