تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت - سلمانی

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

 

کر که نه، ولی گوش‌ش بسیار سنگین است. هیچ کس باور نمی‌کند مغازه‌ای چون‌این قدیمی با وسایل کهنه و خراب، جایی باشد که هر 6 هفته یک بار برای کوتاه کردن موهای‌م به آن جا می‌روم. پیرمرد هر چه بخواهد را می‌شنود و از این کار خود شاد است. مشتری ندارد. تقریبا همیشه که از جلوی مغازه‌اش رد می‌شوم آرام نشسته روی مبل قدیمی‌اش که فنرهای‌ش در رفته و دارد خیابان را نگاه می‌کند و یا روزنامه می‌خواند. آدم‌ها که دیوانه نیستند مغازه‌ی شیک آن طرف خیابان را بگذارند بیایند توی یک مغازه‌ی زهوار در رفته هم‌کلام یک پیرمرد مریض شوند.

برای همین همیشه دعا می‌کنم موهای‌م زود بلند شود. و این دعایی است که خیلی قبل‌ها مستجاب شده است. دوستان از قدیم می‌گفتند مهران که از سلمانی تا خانه می‌آید موهای‌ش بلند شده و دوباره باید برود سلمانی.

از هم‌صحبت شدن با او لذت می‌برم. بیش‌تر شاید از تُن صدای‌ش. یا شاید هم از این که مجسمه‌ای باشم یا گوشی برای او که بشنود و لحظات تنهایی‌اش را با او پر کند. گیرم که نظر من با او در مورد اسرائیل و سیاست و شیعه یکی نباشد. گیرم که حضرت عمر بگوید به اشتباه یا هر چیز دیگری. سر تکان می‌دهم و لب‌خند می‌زنم. بگذار نیم ساعت در طول 6 هفته شاد باشد.

اما من تنبل‌ام. به عکس خودم توی آینه که دارد موهای‌ش را از دست می‌دهد لب‌خند نمی‌زنم. سلمانی یک کار مکانیکی اجباری مسخره است که هر 6 هفته یک بار باید تکرار شود. اوایل عقده‌ی من شده بود بس که تا چهارم دبیرستان ما را کچل کرده بودند و سه ماه تابستان سال 70 که کنکور داده بودم را مو نزدم و به عنوان یک موجود پشمالو رفتم دانشگاه برای ثبت‌نام. شاید به خاطر همین عقده یا به خاطر تنبلی ذاتی مردها برای انجام دادن هر آن چه که به تمیزی مربوط می‌شود، دوست ندارم این کار مسخره‌ی کوتاه کردن موها را انجام دهم. اما این پیرمرد، سلمانی را برای من معنی‌دار کرده است.

ترس من از روزی است که از جلوی آن مغازه رد شوم و به جای پیرمرد نوار سیاهی ببینم بر در مغازه و اعلامیه‌ای که بیایید و خاطر بازماندگان را تسلی دهید و روح‌ش شاد و از این چیزها. باشد که نیاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:37  توسط مهران محرمیان  |