دمر دراز کشیده بودم و بالاتنهام لخت بود. چیزی روی پشتام تکان میخورد. قلبم به تپش هراسآوری میافتاد و ول میکرد و این بارها و بارها تکرار میشد. نفس نفس میزدم. شاید ترس بیش از آن چه بر پشتم حرکت میکرد در این وضع موثر بود. اما به دلایل زیادی مجبور بودم دم برنیاورم.
آن طرف، پشت پردهها، صدای نفس نفس کودکی میآمد. معمولا از صدای نفس نفس یک نفر نمیتوان سنش را حدس زد. من هم چوناین نکردم. شنیدم که التماس میکرد از پس دقایقی نفس نفس که: بابا! خسته شدم. و صدایش چه قدر مقطع و شنیدنش عذابآور بود. زجر فراوانی میکشید. نمیدانم با او چه میکردند. یاد خوابی افتادم که دیشب دیده بودم. سینهی ولی خدا را در چند قدمی من میدریدند و مرا یارای یاری او نبود.
مجسم کردم: کودکی را شکنجه میکنند و او را مجبور کردهاند شکنجهگر را بابا صدا کند. لباس بر تن ندارد مگر روپوش سفیدی از آن نوع که بیماران در اتاق عمل میپوشند. او را وادار کردهاند روی مقداری شیشه بدود. یا از دست آویزانش کردهاند و پاها را با طناب به دستگاه کشندهای متصل کردهاند که او را کمی میکشد. شاید هم این که بابا! خسته شدم کلمهی عبور است. اما نفس نفس برای چیست؟ شاید شکنجهگر مثل صندلی روی سینهی کودک نشسته و طاقت او دارد تمام میشود.
هر کدام از اینها باشد باید کاری بکنم. باید فریاد بزنم. بگذار هر بلایی میخواهند سر من درآورند. من باید قهرمان بمیرم. چه بهتر که مرگ آدم برای نجات کودک معصومی باشد. فریاد خواهم زد: نامردها! زورتان به بچه میرسد؟ بیایید هر بلایی میخواهید بر سر من درآورید. او را رها کنید. اصلا او مگر چه گناهی کرده است؟
در این افکار غوطهور بودم. تصمیم خودم را گرفتم. آمدم داد بزنم که چهار بوق ممتد آمد و صدایی ماشینی دو بار تکرار کرد: زمان درمان پایان یافت.
چند ثانیه بعد تکنسین فیزیوتراپی با لبخندی بر لب آمد. الکترودها را از پشتم باز کرد. لباسم را پوشیدم. مددکار پشت در منتظر بود. مرا به زودی به آسایشگاه روانی بازمیگرداند. توی راهرو کودکی را دیدم که دو پایش تا لگن در گچ بود و توی بغل پدرش لبخند اضطرابآوری میزد.
