شبی را در منزل رضای رنجبر سر کردیم. جمعی شش نفره که چهار از ما بود به میهمانی و دو از رضا و همسرش به میزبانی.
وقتی شش باشی نمی شود بنشینی و هیچ نگویی. ملاحظه کرد و دهان باز کرد. عادتی که قدیم نداشت. این یعنی حرمت میهمان که ما بودیم و شاید که سنگ تمام گذاشت. سفره ی کتاب های شان را برای ما باز کردند و خوردیم و لذت بردیم.
شب که بر می گشتیم آن قد بلند را دیدم که به بدرقه ی ما آمده بود با آن همه راز دوست داشتنی و آن خانواده ی پر از مهربانی، با خودم گفتم این رضای رنجبر است یا رضای خداست؟
هر مراسمی در ایران مصادف می شود با کند شدن اینترنت. ایمیل هم که می خواهی چک کنی نمی توانی.
راستی مگر در مراسم های ایران چه می گذرد که دوستانی احساس می کنند باید فتیله را پایین بکشند؟ پوشاندن حقیقت هزینه ای دارد گزاف و جالب است که این حقیقت لعنتی خاصیتی دارد که پنهان نمی شود مگر برای آنان که لجاجت می ورزند.
پ.ن: یک دوست گفته که کند شدن شبکه به دلیل حملات اینترنتی متعدد به سایت های ایرانی است. فکر می کنم آن اندازه که در کلاس CEH درس می دهند بلد باشم که بدانم این موضوع نمی تواند به دلیل حملات اینترنتی باشد. دوست عزیز ما شاید بتوانند به این سوال کوچک پاسخ دهند که چرا در همین لحظات سایت صدا و سیما هیچ گونه کندی را حس نمی کند؟
کمی طول کشید تا بفهمم منظورش بچه های شهر ری بوده است.
از آن همه طراوت، تنها همين براي من باقي است كه هر گاه حقيقت را ميپوشانم دستانم گر ميگيرد. گويي ديواري است بين من و دوزخ و در برابرم كه به ناسپاسي من دو در از آن ديوار گشوده ميشود و دستانم بي آن كه بخواهم از آن رد ميشود و يادآوري مي كند كه دوزخ بر ناسپاسان محيط است. گر ميگيرد دستانم و زبانه ميكشد شعلههايش و عين خيالم نيست.
ابلها مردا كه من باشم. ابلها مردا.
