تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

عزیزی از اراک آمده بود شرکت و عازم پراک بود. گفت که پدرش که اهل شازند بوده مطالب وبلاگ را    می خوانده و به آن ها علاقه داشته است.

به پدر ایشان سلام و درود می فرستم و به همه ی آنان که آن مطالب را دوست می داشتند و به خود آن زمانم که انصافا با خود این زمانم متفاوت است. خودی که درگیر کوه و قطار و عقاب و پروانه و نهر و فرشته بود کجا و خودی که درگیر مردم و ترافیک و سامانه و سیستم و کنفرانس و ترافیک و آلودگی درون و برون و جلسه و بدگویی و بدشنوی و سیاست کجا؟

مهران محرمیانی که آن وبلاگ را می نوشت مرده است. همان جا توی قبرستان دامنه ی راسوند جایی بین سنگ قبرهای ارمنی زمان جنگ جهانی دوم یا شاید نزدیک قبرهای شهیدان گمنام خاکش کرده اند و جسدش درجا پوسیده و تمام شده است.

برای همین هم هست که بالای وبلاگ حالا دیگر ننوشته ... برای شازند. آن وبلاگ و آن وبلاگ نویش مرد. الفاتحه.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 21:3 |

خاک بر سر خیلی چیزها باید کنند. یکی اش هم این که این اذان ممنوع است! یکی از روی دل می رفته دانشگاه تهران روی منبر شاید و شاید هم پشت بلندگو و دانش جو ها را از خود بی خود می کرده و خیلی را به سمت مسجد می کشانده انگار.

آمده اند که! خاموش! رپ می خوانی!

ای خاموش که خاموش! روزی خواهد آمد که اذان انتظار را در حضور آن کس که لایق است بخوانند و ممنوع نباشد. باشد آن روز ببینیم صدا و سیما ممنوع خواهد بود یا اذان انتظار؟

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 12:57 |
خوب است آدم مواظب ۵۰ سال دیگر هم باشد. آن وقت که بند ترس روی زبان خیلی ها نیست و نقاب قدرت روی صورت خیلی ها.

خوب است آدم مواظب ۵۰۰ سال دیگر باشد. آن هنگام که حقیقت آشکارتر است و کسانی کارهای آدم را قضاوت می کنند که ابزارهای دقیق تری دارند.

خوب است آدم مواظب ۵۰۰۰ سال دیگر باشد. آن هنگام که پرده ها فروافتد و هر چه در درون ماست در محضر عدل بیرون می ریزد.

کلا خوب است آدم مواظب باشد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 7:51 |

ایشان سوار بر بولدوزر وارد اختتامیه ی کنفرانس مدیریت استراتژیک شدند - که به حق در سطح بالایی برگزار شد - و از روی آنان که سند چشم انداز بیست ساله را به هیچ نمی انگارند رد شدند و رفتند. ما هم شاهد بودیم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 13:38 |

یک هم کلاسی قدیمی اشاره کرده که سی سال دیگر ممکن است آن چه امروز نوشته ام به نظرم مشتی نوشته ی خط خطی و یا چیزی شبیه به آن به نظر بیاید.

این البته ممکن است. چه خوب است آدم نسبت به آن چه که می داند متعصبانه برخورد نکند و به عقاید دیگران احترام بگذارد. حقیقت این است که ما خیلی حقیریم. اگر انسان به حقارت خود در برابر حقیقت پی ببرد برای آن چه فکر می کند درست است متعصبانه برخورد نمی کند. البته هر کسی خط قرمزی دارد. اما رعایت انصاف خیلی مهم است و راندن هر آن کس که مخالف ماست به چوب خشونت کار درستی نیست. آدم ها حق دارند به حرف هم اعتراض کنند و مخالف هم استدلال کنند اما به کار بردن خشونت برای اثبات حرف به دور از انصاف است و سزای بی انصافی البته از جنس آتش است که در بارگاه عدل الهی تقدیم خواهد شد. منظور من البته نوشته ی هم کلاسی قدیمی خودم نیست بلکه رفتار هر کسی است که برای بستن دهان مخالف خود به زور متوسل می شود. شاید من هم یکی از همان ها باشم. اگر این گونه است باید خود را اصلاح کنم.

خوب است که متعصب نباشیم. خوب است که کمی هم احتمال دهیم که اشتباه می کنیم. خوب است آن جا که دلیلی نداریم بگوییم نمی دانیم. خوب است منصف باشیم. و به خاطر همه ی این ها خوب است که من به هم کلاسی قدیمی بگویم: ممنون که نکته ی مهمی را یادآوری کردی. باشد که همه بدانیم که کوچکیم.

پ. ن: راستی والدین من چیزی در مورد ضمیمه شدن خاک و این جور چیزها در مغز من فرو نکرده بودند. تنها چیزی که به یاد دارم پدرم از بچگی خیلی دوست داشت در مغزم فرو کند این بود که دروغ نگویم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 15:7 |

1)      سال 61 يا 62 بود. نمي‌دانم كدام عمليات را پيروز شده بوديم و چنان خوش‌حال بودم كه در عالم بچگي با خودم فکر كردم ايران به زودي در جنگ پيروز خواهد شد و تمام عراق را اشغال خواهيم كرد. فرض من هم اين بود كه در اين صورت تمام عراق بخشي از ايران خواهد شد.

2)      آن سال‌ها پس از ممنوع شدن ورق‌بازي، جاي‌گزين‌هاي مختلفي به بازار آمده بود كه اولين آن‌ها، كارت‌هاي بازي "خدا دوست دارد، خدا دوست ندارد" بود كه حكايتي جدا دارد. نسخه‌ي بعدي اين      كارت ها، از ماشين و فوتبال و موتور و ... مشخصاتي را رديف مي‌كرد و بچه‌ها با انتخاب مشخصه‌ي برتر هر كارت، كارت‌هاي ديگران را برنده مي‌شدند.

3)      من كارت‌بازي كشورها را خريده بودم  و طبيعي بود كه دو تا از اين كارت‌ها ايران و عراق باشند. بعد از خبر بند يك به سرعت به سراغ كارت هاي بازي رفتم. اول كارت عراق را كه به خيال خودم پس از آن وجود خارجي نداشت خط‌خطي كردم. بعد تمام موارد را در كارت ايران تصحيح كردم. اين طور بود كه مساحت و جمعيت ايران برابر شد با مجموع دو عدد نوشته شده در دو كارت و درصد جمعيت مسلمان را ميانگين گرفتم (حالا مي فهمم كه اشتباه بوده و بايد به نسبت جمعيت ميانگين مي‌گرفتم) و ...

4)      عجب دوراني بود. عجب خيال‌هایي مي‌كرديم. كاش جنگ به همان شيريني بود كه ما مي‌پنداشتيم. يادش به خير و تكرار نشود ان‌شاءالله.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:5 |

اين روزها يك سره با خودم زمزمه مي‌كنم: خدايا، راز باران را از ما نگير.

امروز صبح زود به خواهرم زنگ زدم. خواب بود. بيدار شد. سلام كرديم. قطع كرد. سراسيمه چند ساعت بعد دو باره زنگيد كه چه بود. گفتم هيچي. يادم رفت بگويم مواظب باشد راز باران را ازش نگيرند. شما هم مواظب باشيد.

پاییز شده است. هوا بارانی است گاهی ...

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 22:34 |