این بشر هیچ چیزش به آدم نمیرفت. اگر ما آدم باشیم. او مثل ما نبود. شعر میگفت. دلش برای ضعیفان میسوخت. اخلاق برایش مهم بود و سازشکار نبود.
امشب هم در مراسم ختم که بهتر است به قول کاوه مراسم آغاز بنامیمش، خودش بیش از همه سخنرانی کرد. چه کسی باور میکرد که برویم در مراسم آغاز فرامرز حجازی و خودش بیاید و بسراید و خاطره تعریف کند و ما را غمبار و اشکآلود رها کند و برود؟ آی فرامرز که مراسم ختمت یا همان آغازت هم به آدم نمیرفت. آخر نامرد، تو فکر نکردی میآیی در مراسم آغاز شعر میخوانی و میروی و ما را به هم میریزی؟ حالا ما مثلا قرار است از آن مراسم بیرون بیاییم. دوباره دروغ بگوییم. به فکر خودمان باشیم. از زیر مالیات در برویم. حرام را حلال کنیم. توی خط ریمل مردم برویم. تو فکر نکردی نامرد؟
مرد که ما باشیم، لابد و حتما تو نامردی. خوش باشد و شاد روحت که روح ما را به هم ریختی امشب.
پ.ن: فرامرز را تمام کردیم و گشتی در دانشگاه میزدیم که جلو در ورودی دانشکدهی ریاضی گروه ارکستر جاز و گیتار و ترومپت و موسیقی، موسیقی اعتراض بود. نمیدانم اعتراض به مرگ فرامرز یا چیز دیگری از رنگ دیگر. دانشگاه زنده است. به حیلهی آنفلونزای خوکی هم نمیتوان بست درش را. به قول سیامک چه کسی فکر میکرد این نسل عجیب و غریب که شلوارش را هم به زور بالا میکشد این جوری از آب دربیاید. ما که لنگ انداختیم.
