تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت
آن ها که می روند حق دارند اما مام وطن در آغوش محمود رها کردن را کتمان نمی توانند کرد.
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 6:33 |

در روزگاری که کلاغان سفله با دروغ و بی‌ادبی به جولان مشغول و از بلبلان مگر آوازی حزین و تلخ برنمی‌آید و آن چه می‌گذرد را دانم و دانید که در بیان این درد نیاز به گشودن زبان نیست، از ما چه انتظاری است که شیوه‌ی ما مرام کلاغان نیست و جز کلام خوش چیزی از ما برنمی‌آید و این روزها پاسخ کلام نیکو جز قار قار کلاغ نیست.

و اما آنان که ساز رفتن کوک کرده‌اند و ناامیدند را باید گفت که بالاخره زمانی باید بین خود و دیگران یکی را انتخاب کرد. آنان که خود را انتخاب می‌کنند را البته هیچ سرزنشی نیست ولی من فکر می‌کنم که انتظاری از کلاغ‌ها برای سازندگی نمی‌توان داشت. باید ماند و ساخت.

شاید ذکر این نکته نیز خالی از لطف نباشد که روحیه ی من بر خلاف آن چه از ظاهر این نوشته‌ها برمی‌آید ناامیدانه نیست. ما به چیزی جز رحمت حضرت حق امید نداریم و فکر نمی‌کنم این چیزی باشد که به دو قار قار تغییر کند.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 14:30 |

برای تو می‌نویسم. برای تو که فکر می‌کنی همه چیز را می‌دانی و بر همین اساس تصمیم می‌گیری. یک کم. این قدر. یک ذره هم به این فکر کن که همه چیز را نمی‌دانی. برای تو مهران. برای تو می نویسم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 19:17 |

می‌خواهم برای خود ختم بگیرم. نه برای آن که قلبم دیگر نمی‌تپد یا مثلا مغزم مرده و اعضایم را به شش نفر اهدا کرده‌اند یا موقعی که داشتم توی خیابان شعار مي‌داده‌ام کسی با قمه شاهرگم را زده یا شب توی رخت‌خواب معلوم نیست چه غلطی می‌کرده‌ام که سکته زده‌ام یا همان طور که داشتم پایم را روی پدال گار فشار می‌داده‌ام رفته‌ام توی دل یک کامیون که راننده‌اش خواب بوده و منحرف شده به چپ یا رفته‌ام توی گاراژ کنار ماشینم که نشتی بنزین داشته سیگاری بگیرانم و جزغاله شده باشم یا وسط ناهار لقمه پریده توی گلويم و جلوی چشمان از حدقه درآمده‌ی خانواده‌ام سیاه شده و مرده‌ام.

نه. به این خاطرها نیست که می‌خواهم برای خودم مجلس ختم بگیرم. بلکه علتش این است که دیگر هفته‌ای پنج تا تصویر و تشبیه قشنگ توی ذهنم نمی‌آید. حالا هفته‌ای یکی هم که باشد کلاهم را می‌اندازم بالا. شاید این از بی‌غیرتی باشد یا هر چیز دیگری اما در نظر من این همان مرگ است. حالا این که کی با یکی از آن وقایع بالا رسما با شما خداحافظی کنم ماجرای دیگری است اما فکر می‌کنم همین الان باید مجلس ختم بگیرم. تا شما بیایید و قاری زپرتی‌ای را هم دعوت کنم بیاید با صدای تودماغی برای شما مقداری قرآن بخواند و شما اصلا حواستان نباشد و من همان بالا نشسته باشم و داده باشم عکسم را قاب کرده باشند و نوار سیاهی کنار آن کشیده باشند و لابد وسط مراسم کفری شوم از دست قاری و بروم خودم جایش بنشینم و جلوی همه‌ی شما بگویم که گه خوردم و مرا ببخشید. آن وقت مجلس را با عجله و چشم‌های گریان ترک کنم و بروم یک جای دوری مثل شازند و تا آخر عمر "زندگی" کنم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 16:40 |

من، اگر باشم، جایی هستم در بین شما. شما که خود را برای رئیس‌جمهور جدید با سادگی تمام به دلیل بالا رفتن حقوق بازنشستگی و یا متهم کردن پسران شخصی که فامیلش با ها شروع می‌شود می‌ستایید.

در بین شما که دستمال سبز به دست می‌بندید و در خیابان‌ها راه می‌روید و شعار می دهید یا نمی‌دهید و کشته می‌شوید.

در بین شما که بین آن‌هایی که دستمال سبز بر دست دارند و شعار می‌دهند می‌روید و کتک می‌زنید و دشنام می‌دهید و شاید برخی وقت‌ها ماشه را می‌کشید.

در بین شما که کنار نشسته‌اید و با محافظه‌کاری تمام انتظار می‌کشید آخرش چه می‌شود و باد از کدام طرف می‌وزد تا بادبان‌ها خود را برآورید.

من همه را می‌بینم و در بین تمام شما هستم. ولی دلم سبز است. اما همیشه، همیشه دعا می‌کنم که انصاف را رعایت کنم و هیچ وقت، هیچ وقت از دروغ‌گو حمایت نکنم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 10:4 |

 معمولا پس از انتخاب یک رئیس‌جمهور، سیل تبریک مقام‌های مختلف سیاسی از داخل و خارج کشور سرازیر می‌شود. صبر می‌کنیم ببینیم چه کسانی این پیروزی را به ایشان تبریک می‌گویند. چه خوب خواهد بود اگر عزت مند باشیم و این لیست تمام کشورهای خوب و دوست را شامل شود. اما آیا با این عملکرد انتظار بیش از ۱۰ کشور در این لیست چیزی در حد توهم نیست؟ امروز که هیچ خبری نبود. شاید نامه ها در راه است. باید امیدوار بود. اصلا آدم به امید زنده است. نامه ها با پست دیر می رسند. منتظریم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 23:47 |
دیشب با چراغ بر گرد شهر گردیدیم

و شهر آرام بود

و خوب بود

و هر از گاهی ستاره ای می مرد

که لابد

و حتما

مرگش فرا رسیده بود.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 20:49 |