تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

عمو جواد

 عمو جواد اخمو است. من ازش یک کمی می‌ترسم. همیشه با خاله فرزانه می‌آید. مامان‌م وقتی تنها است من را به‌ش نمی‌دهد. می‌گوید تو خودت رو هم نمی‌تونی نگه داری. اما به خاله فرزانه می‌دهد تا با هم بروند بچرخند و مجبور نباشند هندوانه یا سبزی دست بگیرند. من نمی‌فهمم چرا رزیتا یا هندوانه یا سبزی برای راه رفتن لازم است. عمو جواد برای من بستنی می‌خرد. خاله فرزانه به همان اندازه که عمو جواد اخموست مهربان است. خوشگل هم هست. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم خاله فرزانه بشوم. اما دوست ندارم با عمو جواد عروسی کنم. آخر همیشه از جدال و مبارزه حرف می‌زند. من خیلی نمی‌فهمم یعنی چه. اما احساس خوبی ندارم. فکر کنم خاله فرزانه هم احساس خوبی نداشته باشد. وقتی صحبت از این چیزها می‌شود چهره‌ی خوشگل خاله فرزانه درهم می‌رود و توی پیشانی سفیدش چین می‌افتد. حتی یک بار دیدم که از عمو جواد سیگار گرفت و کشید. البته بد جوری سرفه کرد. یک شب وقتی مرا به مامان مهناز تحویل می‌دهند مامان از خاله می‌پرسد: چرا چشمات قرمزه؟ چیزی شده؟ و خاله آه می‌کشد. و به من اشاره می‌کند. مامان من را می‌برد پیش بابا مهیار که دارد درس می‌خواند. بابا موهای‌م را ناز می‌کند و برای‌م قصه می‌گوید. من روی زانوی بابا خواب‌م می‌برد.قصه‌ی دختری که با یک مبارز ازدواج می‌کند. و اسب سپیدی که شب ازدواج تیر یک شکارچی به پای‌ش می‌خورد و رنگ‌ش سرخ می‌شود. آن شب مامان تا صبح توی حیاط خوابگاه است. این را فردا صبح می‌فهمم. وقتی مامان برمی‌گردد بابا می‌پرسد صبح شده! و مامان چشم‌های‌ش قرمز است. درست مثل خاله. من دل‌م هری می‌ریزد پایین. و دیگر خواب‌م نمی‌برد. وقتی می‌روم پیش مامان و بابا که توی آشپزخانه دارند یواشکی حرف می‌زنند بابا از من می‌خواهد که بروم سر جای‌م و دختر خوبی باشم و آرام بخوابم. من نمی‌توانم بخوابم. عمو جواد دیگر نمی‌آید. خاله فرزانه با حلقه‌ای در دست همیشه تنها پیش ما می‌آید و گریه می‌کند. من فکر می‌کنم همه‌اش تقصیر عمو جواد است. کلماتی مثل بیمارستان و زندان را زیاد می‌شنوم. اما معنای سردخانه را نمی‌توانم بفهمم. این همه‌ی آن چیزی که من نمی‌فهمم نیست. شاید وقتی بزرگ شدم فهمیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:50  توسط مهران محرمیان  | 

دمر دراز کشیده بودم و بالاتنه‌ام لخت بود. چیزی روی پشت‌ام تکان می‌خورد. قلب‌م به تپش هراس‌آوری می‌افتاد و ول می‌کرد و این بارها و بارها تکرار می‌شد. نفس نفس می‌زدم. شاید ترس بیش از آن چه بر پشت‌م حرکت می‌کرد در این وضع موثر بود. اما به دلایل زیادی مجبور بودم دم برنیاورم.

آن طرف، پشت پرده‌ها، صدای نفس نفس کودکی می‌آمد. معمولا از صدای نفس نفس یک نفر نمی‌توان سن‌ش را حدس زد. من هم چون‌این نکردم. شنیدم که التماس می‌کرد از پس دقایقی نفس نفس که: بابا! خسته شدم. و صدای‌ش چه قدر مقطع و شنیدن‌ش عذاب‌آور بود. زجر فراوانی می‌کشید. نمی‌دانم با او چه می‌کردند. یاد خوابی افتادم که دیشب دیده بودم. سینه‌ی ولی خدا را در چند قدمی من می‌دریدند و مرا یارای یاری او نبود.

مجسم کردم: کودکی را شکنجه می‌کنند و او را مجبور کرده‌اند شکنجه‌گر را بابا صدا کند. لباس بر تن ندارد مگر روپوش سفیدی از آن نوع که بیماران در اتاق عمل می‌پوشند. او را وادار کرده‌اند روی مقداری شیشه بدود. یا از دست آویزان‌ش کرده‌اند و پاها را با طناب به دستگاه کشنده‌ای متصل کرده‌اند که او را کمی می‌کشد. شاید هم این که بابا! خسته شدم کلمه‌ی عبور است. اما نفس نفس برای چیست؟ شاید شکنجه‌گر مثل صندلی روی سینه‌ی کودک نشسته و طاقت او دارد تمام می‌شود.

هر کدام از این‌ها باشد باید کاری بکنم. باید فریاد بزنم. بگذار هر بلایی می‌خواهند سر من درآورند. من باید قهرمان بمیرم. چه به‌تر که مرگ آدم برای نجات کودک معصومی باشد. فریاد خواهم زد: نامردها! زورتان به بچه می‌رسد؟ بیایید هر بلایی می‌خواهید بر سر من درآورید. او را رها کنید. اصلا او مگر چه گناهی کرده است؟

در این افکار غوطه‌ور بودم. تصمیم خودم را گرفتم. آمدم داد بزنم که چهار بوق ممتد آمد و صدایی ماشینی دو بار تکرار کرد: زمان درمان پایان یافت.

چند ثانیه بعد تکنسین فیزیوتراپی با لب‌خندی بر لب آمد. الکترودها را از پشت‌م باز کرد. لباس‌م را پوشیدم. مددکار پشت در منتظر بود. مرا به زودی به آسایشگاه روانی باز‌می‌گرداند. توی راه‌رو کودکی را دیدم که دو پای‌ش تا لگن در گچ بود و توی بغل  پدرش لب‌خند اضطراب‌آوری می‌زد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:5  توسط مهران محرمیان  | 

دو سالگی

 رزیتا دو ساله است. تازه کمی از زیر بار قرض در آمده‌ایم. درس‌های من سنگین شده است. دانش‌جوی ترم شش و هفت باید بارگذاری بخواند و من هنوز دنبال ریاضیات مهندسی هستم. 118 کشنده است. شیفت‌های 12 ساعته که ساعت کلاس نمی‌شناسد. حدود شصت درصد خرج ما از این راه تامین می‌شود. نمی‌خواهم دست‌م پیش کسی دراز باشد. تبدیل فوریه برای من کلمه‌ی دق شده است. اما رزیتا که می‌خندد تمام سختی‌ها را فراموش می‌کنم. مهناز درس‌های‌ش به‌تر است. نگذاشتم کار کند. او باید به رزیتا هم برسد. باز خدا خیر بدهد آقای مهندس دهقان را که بالاخره خوابگاه متاهلین را برای ما جور کرد. دوست دارم برای رزیتا لباس‌های خوشگل بخرم. شیرین شده است. جملاتی را پشت سر هم ردیف می‌کند و دل آدم را می‌برد. می‌خواهم در یک شرکت مهندسی کار نقشه‌کشی بگیرم. هر چه باشد از 118 به‌تر است. رضا گیر داده که بیا برویم خارج. من نمی‌خواهم این جا را ترک کنم. رضا به من می گوید تو خری. من هم می‌گویم آره خرم. رضا می‌گوید به خاطر رزیتا. من هم می گویم به خاطر رزیتا هم که شده این کار را نمی‌کنم. دل‌م نمی‌آید این گل را از گل‌دان‌ش بکنم و در گل‌دان دیگری بکارم. هر چند که آن یکی طلا باشد. رضا می‌گوید خر برای تو کم است. نمی‌تواند اوج حماقت تو را بیان کند. من تایید می‌کنم. رضا می‌گوید پشیمان می‌شوی. شانه بالا می‌اندازم که نمی‌دانم. لااقل الان که پشیمان نیستم. رضا همان ترم می‌رود دنبال پذیرش و بعد هم دوبی دنبال ویزای آمریکا. رزیتا هنوز سه سال‌ش تمام نشده است که دیگر او را نمی‌بینم.

رزیتا (۶)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:48  توسط مهران محرمیان  | 

باز هم حامله

 

به یک رزیتای جدید فکر نکنید. این داستان قرار نیست غیرواقعی باشد. گیرم که اگر هم می‌شد خیلی عجیب نبود. اما در هر حال من قصد ندارم یک کوچولوی شیرین دیگر را به این داستان اضافه کنم. بحث فقط امتحان ریاضی 2 است و مهناز و مهیار که 6 ردیف در تالار بزرگ امتحان با هم فاصله دارند.

حواس مهیار موقع پاسخ دادن به سوال‌ها نیست مگر به مهناز و مهناز نیست مگر در ماه‌های آخر بارداری و حال خراب و ساعت 8 که عق می‌زند. فشار روانی همیشه میزان عق زدن را بیش‌تر می‌کند و عق زدن اگر سر جلسه‌ی امتحان باشد فشار روانی را و البته امتحان به خصوص اگر ریاضی 2 باشد هم فشار روانی و هم عق زدن را.

مراقب‌ها اجازه می‌دهند مهیار مهناز را بیرون ببرد. به دست‌شویی می‌روند. بیرون دست‌شویی دخترها منتظر می‌شود. بعد از چند دقیقه دل‌ش طاقت نمی‌دهد و داخل می‌شود. دخترها یک طوری نگاه‌ش می‌کنند. مهناز را دل‌داری می‌دهد. طوری نیست و خودش هم می‌داند که هست. مهیار را چه کسی دل‌داری می‌دهد؟

به سالن برمی‌گردند. مهناز می‌تواند با سوال‌ها یک طوری کنار بیاید. اشک‌های مهیار ورقه را یک طوری تغییر شکل می‌دهد. قسمت‌های خیس برگه بالا و فرو رفته. صاف نیست. اگر نامه‌ی عاشقانه بود دور آن خط می‌کشید تا به خواننده نشان دهد که چه قدر از دوری او ناراحت است و تحمل دوری را ندارد. مثل همان شب که این کار را می‌کند و نامه را فردا قبل از جلسه‌ی امتحان زبان 2 به مهناز می‌دهد. اما با پاسخ‌نامه‌ی ریاضی 2 نمی‌توان این کار را کرد. وقتی مجسم می‌کند لحظه‌ای را که نمرات را اعلام می‌کنند عق می‌زند. پاسخ‌نامه را تحویل می‌دهد و از جلسه می‌زند بیرون. طوری که هیچ کس نفهمد. گیرم که همه می‌فهمند. اما همین که مهناز نمره‌اش بالای 12 می‌شود کافی است.

می‌خواهم در انتهای این فصل برای شما کمی حرف بزنم. مهناز اجازه نمی‌دهد. می‌گوید تو هر وقت حرف می‌زنی گند می‌زنی به داستان. چند کلمه‌ای هم مثل اگر خفه شوی کسی نمی‌گوید لالی و مانند آن. می‌گوید از مهیار یاد بگیر. او ساکت است. رزیتا خوابیده است. من می‌نویسم. آن‌ها نوشته‌ی مرا زندگی می‌کنند. چه قدر دل‌م برای آن روزها تنگ شده است.

دخترها یک طوری نگاه‌ش می‌کنند. طوری نیست. مهناز با امتحان یک طوری کنار می‌آید. اشک‌ها ورقه را یک طوری تغییر می‌دهد. این طوری چه طوری است؟ من هم یک دوستی دارم که فامیل‌ش طوری است. یادش به خیر. گمان کنم این کلمه خیلی عمیق باشد. چیزی از جنس زندگی.

 ادامه دارد...

رزيتا (5)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط مهران محرمیان  | 

عمو مهران

مهربان است. با زبان‌ش شکلک‌هایی در می‌آورد که همیشه مرا به خنده می‌اندازد. و مرا آن چنان در آغوش می‌فشرد که دردم می‌گیرد. و لپ‌های‌م از دست او امان ندارد. تا او را می‌بینم دو دستی گونه‌های‌م را می‌چسبم و باز فایده‌ای ندارد.‌ قبل از کلاس معمولا مرا از دست مامان و بابا می‌گیرد و به گردش می‌برد. با هم می‌دویم و بازی می‌کنیم تا کلاس تمام می‌شود. مامان من را به این راحتی به بقیه‌ی پسرها نمی‌دهد. عمو مهران فرق دارد. لاغر است اما مواظب است. انگار که از شاخه‌ی درخت تازه رسته ای که شکوفه‌ای داده مواظبت می‌کند. نرم مرا در آغوش می‌کشد و محکم فشار می‌دهد. البته من نمی‌فهمم چرا بعضی وقت‌ها که صورت‌ش را به صورت‌م می‌زند گونه‌اش خیس است.

بابا همیشه وقتی او را می‌بیند می‌پرسد: چه خبر از رزیتا؟ و او می‌گوید: سه روز است که نامه‌ام را جواب نداده. من گیج می‌شوم. یک روز هم غمگین دارد می‌رود که بابا همان سوال همیشگی را می‌پرسد. برمی‌گردد، آهی می‌کشد و می‌گوید: تمومش کردم.

-          چرا؟

البته من توی ذهن‌م دارم فکر می‌کنم چی را تموم کرده ولی مامان گفته نباید توی حرف بزرگ‌ترها دخالت کنم.

-          نمی‌خواستم بدبخت‌ش کنم. با سه ترم مشروط و این سابقه‌ای که من دارم ...

-          ...

این سه نقطه از حرف‌هایی است که مامان گفته مال بزرگ‌ترهاست و بچه‌ها اگر بزنند باید دهان‌شان را آب بکشند. بابا ادامه می‌دهد.

-          ...

-     دیگر مهم نیست. تو الان را می‌بینی و من سه سال دیگر را که معلوم نیست توی کدام خراب‌شده‌ای توی حبس یا اخراج یا سربازی و اون بدبخت تنها چه گناهی کرده که گیر من افتاده؟

مامان می‌گوید: مگه چیزی گفته؟

-          نه. اصلا از هیچ چیز خبر نداره.

-          دست کم آدرس‌ش را بده تا من برای‌ش بنویسم.

-          نه، تمام شد.

-          ...

مامان و بابا که وضع به‌تری ندارند نمی‌توانند بفهمند که عمو مهران کله‌اش پوک‌تر است یا آن‌ها. هفته‌ی بعد که دانش‌جوهای مشروطی آموزش را اشغال می‌کنند عمو مهران را می‌بینم که از دور خیلی مهربان نیست. فریاد می‌زند. مامان مرا درمی‌برد. چشم‌های‌م را می‌گیرد. عمو مهران را دیگر نمی‌بینم. هیچ‌گاه.

دل‌م برای‌ش تنگ می‌شود. کاش یک بار دیگر بیاید. حتی لپ‌م را هم بکشد.

ادامه دارد...

رزیتا (۴)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:50  توسط مهران محرمیان  | 

تولد

دزفول به‌تر است. تابستان است. می‌رویم دزفول. گرم است. اما مهيار مي‌گويد بیمارستان‌های دزفول از بيمارستان‌هاي شهر ما به‌ترند. شکم‌م شده قد یک بادکنک گنده. احساس خوبی دارم از رزیتا که دارد آن تو وول می‌خورد و هر وقت نمی‌خورد قلب‌م توی حلق‌م می‌آید و اضطراب و ترس از آینده که آن لحظه چه می‌شود. خیلی فکر بعدش را نمی‌کنم. مهیار اما همه‌اش دارد در مورد بعدش صحبت می‌کند. در ظاهر ذوق دارد و من می‌فهمم که نگران است. چه کسی او را نگه خواهد داشت؟ چه کسی خرج او را خواهد داد؟ چگونه درس خواهیم خواند؟ و ده‌ها علامت سوال دیگر که در چشم‌های‌ش می‌خوانم و بر زبان‌ش جاری نمی‌شود و البته بر زبان مادرش یک‌سره جاری است.

توی اتاق تنها هستیم. دست مهیار را می‌گیرم و روی شکم‌م می‌گذارم. رزیتا را احساس می‌کنیم. شوق توی چشم‌های مهیار جای سوالات را می‌گیرد. به او تبریک می‌گویم. تو چهل میلیاردمین نفر هستی که داری پدر می‌شوی. نفر اول نیستی. نترس. بلند شو. هیچ چیز نمی‌تواند خوش‌بختی ما را از ما بگیرد. دندان و نان تنها تکه‌ای از سیل نرمی است که ما را در بر خواهد گرفت. ما بهشت هم خواهیم بود.

مهیار دیگر نگرانی ندارد. جز آن وقتی که روی تخت زایمان دارم زور می‌زنم و فریاد هم. و این اتاق‌های مسخره صدای مرا در خود خفه نمی‌کند. همه را فحش می‌دهم اما مهیار را نه. 19 سال زندگی‌ام از جلو‌م رژه می‌رود و فریاد می‌زنم و اما هر بار که به آن شب رویایی خانه‌ی دانش‌جویی مهران می‌رسد لب‌خندی که هیچ کس آن را نمی‌بیند بر دل‌م می‌نشیند. فرشته‌ای مرا در بال‌های خود می‌گیرد. باز مهیار صدای جیغ مرگ مرا می‌شنود. بمیرم برای تو مهیار که می‌میری برای من هر بار که می‌شنوی. زور می‌زنم. من چهل میلیاردمین مادری هستم که دارد جیغ می‌کشد. سر رزیتا توی دستان ماما دارد ونگ می‌زند و تن‌ش توی تن من است هنوز. خاک بر سر همه‌ی ما که با مادران‌مان چنین کرده‌ایم. می‌فهمم نبود تو نبود من یعنی چه. رزیتا را می‌گذارند روی پستان من. پر از شوری می‌شوم که هیچ مخدری به پای‌ش نمی‌رسد. پای چوبین استدلالیون می‌شکند. چشمه‌ای در من می‌جوشد. ماما پارگی تن‌م را می‌دوزد. درد دارم و شوق میلیون میلیون برابر درد. گو درد برود بمیرد.

رزیتا متولد شده است. به آن‌ها که همه‌ی زندگی‌شان با عدد می‌گذرد بگویید شمارنده را یکی به جلو ببرند. یکی که با هیچ یکی برابر نیست. رزيتا.

با سپاس ویژه از خانم دکتر ط

ادامه دارد

رزيتا (3)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:24  توسط مهران محرمیان  | 

یک سالگی

 جشن تولد یک سالگی را توی منزل علی می‌گیریم. بچه‌هاي هم‌کلاسی را دعوت می‌کنیم. رزیتا هنوز یک سال‌ش نیست. قبل از شروع تابستان و امتحانات جشن می‌گیریم تا بچه‌ها باشند. کیک کوچک و یک شمع بزرگ، از همان‌ها که من همیشه در کیف‌م دارم و هر وقت با مهیار دوتایی شام می‌خوریم فوری روشن می‌کنم و چراغ‌های دیگر را می‌کشم. جشن تولد بادکنک ندارد. فشفشه ندارد. بچه ندارد. پفک دارد یک پاتیل. فاطمه دارد. مهران. علی. دو تا رضا. یک علی دیگر. فرزانه و کوه‌زاد و داوود و پری.

فتح بهشت آهنگ جشن ما است. پری می‌نالد: بی‌سلیقه‌ها! این هم شد آهنگ؟ من فکر می‌کنم: آیا من و رزیتا بهشت مهیاریم؟ رضا مثل همیشه دارد مخ علی و کوه‌زاد را می‌خورد. نمی‌دانم کی از این بحث‌های مزخرف هست یا نیست ماوراءالطبیعه دست برمی‌دارد. 

فتح بهشت را مهیار انتخاب کرده است. فیلمی که روز جشن ورود ما به دانشگاه نشان داده بودند همین آهنگ روی‌ش بود. آن روزها ما فکر می‌کردیم بهشت را فتح کرده‌ایم. امروز هم. خوب است همیشه آدم بهشتی برای فتح کردن داشته باشد. آخ رزیتا. نمی‌خواهم از معدل 12 چیزی بشنوم. تو شیرت را بخور. و هر سال متولد شو. دختر دانشگاه. راستی، بهشت من! تو رو به خدا جیش را زود یاد بگیر. خواهش می‌کنم. این را به خاطر مهیار می‌گویم. می‌دانی که.

کهنه شستن شیرین‌ترین قسمت زندگی من است. چون این کار را مهیار می‌کند. پول پوشک نداریم. داشتیم هم باید صرفه‌جویی می‌کردیم. نمی‌دانم این کارم جزء کدام قسمت از خوب و فرما‌ن‌بر و پارسا بودن است اما مهیار باید کهنه بشوید تا فرمانروا شود. شام ماکارونی درست کرده‌ام. سویا هم جای گوشت کار می‌کند. رب البته زیاد استفاده کردم و این فقط به خاطر بچه‌ها بود وگرنه خودم حال‌م از رب زیاد به هم می‌خورد. شام را دور هم می‌خوریم. بچه‌ها، به خصوص پسرهای خوابگاهی که از خوردن غذای بیرون و سلف به تنگ آمده‌اند و البته گرسنگی را به آش‌پزی ترجیح می‌دهند یاد مامان‌های‌شان می‌افتند و خجالت نمی‌کشند که بلند اعلام کنند که به مهیار حسودی می‌کنند. جشن تولد ساعت 2 تمام می‌شود. مامان و بابای علی خیلی تحمل دارند. اگر رزیتا چنین کاری بکند ... قربان‌ش بروم. نازک‌تر از گل به‌ش نمی‌گویم.

رزيتا (2)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 22:48  توسط مهران محرمیان  | 

حامله

 مهناز حتی برای یک لحظه هم پشیمان نمي‌شود. اما مهیار وقتی مي‌فهمد چه بار مسئولیتی بر دوش‌ش افتاده تا چند روز افسرده مي‌شود. خیلی زود خبر در خوابگاه و دانشگاه مي‌پیچد. حالا چه کسی می‌تواند این دو را سر کلاس ریاضی و فیزیک یک از هم جدا کند؟ هر جا این دو هستند محل دهن‌کجی به تابلوهای محل نشستن خواهران و برادران است و ناگفته نماند که دوستان دیگر نیز از این وضع نهایت استفاده را می‌کنند.

عشقی چنین سوزان را لانه‌ای لازم است و نيست. خوابگاه شماره‌ی دو متاهلین پر پر است. هر روز مهیار سر می‌زند به آقای مهندس دهقان، مرد مهربان امور خوابگاه و لب‌خندی تحویل می‌گيرد و دل‌گرمی، اما با دست خالی برمی‌گردد. یکی در خوابگاه شماره‌ی یک پسران و یکی در خوابگاه شماره‌ی دو دختران و پلی نامرئی بین این دو خوابگاه برقرار مي‌شود. چند روزی طول مي‌كشد تا نگه‌بان‌های خوابگاه دو عادت کنند که یکی از دخترهای خوابگاه را با پسری ببینند که تا دم در خوابگاه می‌آيد كه اگر جلوی‌ش را نگيرند تا دم در اتاق و چه بسا توی اتاق هم مي‌رود. هر روز صبح خانم مسئول شب داد می‌زند که مهناز جان توی کوچه رعایت کنید و چشمی می‌شنود و چند لحظه بعد فرشته‌ای را می‌بيند که در آغوش لب‌خندی فرود می‌آيد. نیم ساعتي مي‌شود كه منتظر است و مثل هميشه کوچه را رعایت نمی‌کند.

اوایل ترم دو مانتو گشاد جواب می‌دهد، اما رزیتا دست و پا که درمي‌آورد، وقت میان‌ترم‌ها، دیگر هیچ چیز نمی‌تواند این خوش‌بختی را پنهان کند. گیرم که بابا مامان‌ها خیلی نگران‌ند و بحث مرخصی و بدبختی و انداختن بچه و هزار کوفت و زهرمار دیگر هر روز پشت تلفن مطرح می‌شود. باز جای شکرش باقی است که آن‌ها شهرستان هستند. مهم نيست. عشق هست. داغ است. رزیتا هست. و همین مهم است. این را که به خانواده‌ها گفتند قرار مي‌شود خرج ماهانه را خانواده‌ها دو برابر کنند تا از پس معاینات پزشکی برآیند. فقط مي‌ماند کمی گریه و زاری مامان‌ها که آن هم تا ماه چهار فروکش مي‌کند.

ادامه دارد...

رزيتا (1)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:50  توسط مهران محرمیان  | 

شب، در اتاق دانش‌جویی مهران که به شهرستان رفته بود تا پدر پیرش را برای بار واپسین ببیند و کلیدش را به مهیار داده بود، نطفه‌ی من بسته می‌شود. از پدری دزفولی و مادری که از زیبایی چیزی کم ندارد. فضای خفه و پنجره‌های بسته‌ی اتاق و چراغ خاموش و مراقبت که صاحب‌خانه نفهمد و داد و بی‌داد راه نیاندازد هیچ وقت نمی‌تواند از شدت محبت زوجی که عشق‌شان زود به عقد انجامیده است کم کند. اما صاحب‌خانه که این چیزها سرش نمی‌شود. قباله‌ی ازدواج اصلا جواب مناسبی برای صاحب‌خانه‌ی عصبانی نیست. آخر او این اتاق را به یک نفر اجاره داده است و حالا دو نفر آن جا هستند. مهیار در دل‌ش به صاحب‌خانه که عدد دو را با تاکید خاصی و از توی تمام رگ‌های ورم کرده‌ی گردن‌ش فریاد می‌کند می‌خندد. مهناز هم می‌داند که سر او را کلاه گذاسته‌اند و همین چند لحظه پیش سه نفر شده‌اند. مست است از لذت مادر شدن و البته دلهره هم دارد. بوی پیازداغ از توی حیاط بد جوری دل‌ش را می‌برد. گرسنه است. شام نخورده‌اند. مهیار بالاخره یک طوری صاحب‌خانه را دست‌به‌سر می‌کند. مهناز در همان حال تصمیم‌ش را می‌گیرد. به خاطر بوته‌های رز که حیاط را پر کرده است ته دل‌ش می‌گوید رزیتا. لازم نیست به مهیار بگوید. موافقت می‌کند. همیشه موافقت می‌کند. اسم من می‌شود رزیتا. از مهیار دزفولی که دانش‌جوی ترم یک عمران است و به یمن پنج سال سربازی و کار از  مادرش که یک ترم یکی کنترلی است بزرگ‌تر است.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 18:28  توسط مهران محرمیان  |