من جثهی معمولیای دارم. دوستانم میگویند تو یک کم غیرعادی هستی اما خودم این جور فکر نمیکنم. من فقط دوست ندارم نسبت به آن چه دوروبرم میگذرد بیخیال باشم. فکر میکنم این آدمها که هر روز به این جا میآیند لابد دلیلی دارند. مادرم هر بار که من قاطی آنها میشوم نصفجان میشود. اما من میدانم که به من آسیبی نمیرسد. به هر حال از دید آنها ما مهمان خانهی خدا هستیم و فکر کنم امنیت این جا تضمین شده باشد.
مردم روزی سه بار این جا دور هم جمع میشوند و حرکاتی را با هم تکرار میکنند. این همآهنگی از نوع آن چه در ورزش صبحگاهی پارک همین نزدیک که یک بار به آن جا رفته بودم نیست. آهنگی کندتر دارد و در حین آن هیچ کس با دیگری حرف نمیزند. انگار یک نفر روبهروی همه ایستاده است و همه با او صحبت میکنند. طوری که ناخودآگاه در آن جلو دنبال کسی می گردی و البته کسی را نمییابی.
به هر حال ما هم خدایی داریم. البته اعتقاد ما شباهتهایی به بوداییها دارد. از نظر ما دنیا پر از اوست. پس ما همانقدر او هستیم که آدمها. و فرقی بین من که در سوراخ کابینت خادم مسجد زندگی میکنم با دوستانم که در چاه توالتهای مسجد به سور و سات مشغول هستند نیست. همین ماجرا برای ما و پروانهها نیز برقرار است. درست است که ما به لحاظ زیبایی و نژاد از پروانهها خیلی برتر هستیم اما او در ما همان قدر هست که در پروانهها و حتی در آدمها که خیلی کارهای خندهدار و مسخره میکنند.
این طور است که هر روز سه بار از سوراخ بیرون میروم و از کنار دیوار به تماشای خم و راست شدن همآهنگ آدمها مینشینم. البته این وضع چند ماه است ادامه دارد و مادرم دارد عادت میکند که هر بار خیلی داد و بیداد نکند. به هر حال این وضع برای من عادی شده است و به همین خاطر تصمیم گرفتم شدت ایمان این آدمها به امنیت خانهی خدا را امتحان کنم. به هر حال فکر میکنم این حق من است که این موجودات را بررسی کنم. این شد که راه افتادم به طرف آدمها. از لای پاهای اولی گذشتم. فکر کنم مرا ندید. دومی مرا دید و کمی پاهایش را تکان داد تا من به او برخورد نکنم. راستش خودم هم دوست نداشتم به او بخورم. هر وقت به یک آدم میخورم چندشم میشود.
مسیرم را از روی جانمازهای سفید ادامه دادم. یک نفر مرا فوت کرد. صف را عوض کردم. تازه ماجرا برایم جالب شده بود که یکی از آدمها که او به همان اندازه که در من بود در او هم بود سر نماز پایش را بلند کرد و بر سر من کوبید. راستش اصلا انتظار چنین چیزی را از آدمی که دارد نماز میخواند نداشتم. به هر حال سر من قطع شد و محتویات بدنم بیرون ریخت. شما حتما میدانید که برای سوسکها بر خلاف آدمهای حقیر این پایان زندگی نیست. یک سوسک بدون سر زنده میماند. در واقع الان من از تکهی سر دارم با شما صحبت میکنم و اطراف خودم را میبینم و منتظرم نماز تمام شود تا مرا با جارو از مسجد به بیرون بیاندازند. تن خودم را هم میبینم با پاهایی که اندک تکانی میخورند و میدانم که تنم حدود 72 ساعت دیگر از بیغذایی خواهد مرد. سرم هم که پایی ندارد که به دنبال غذایی برود و در همان حدود زنده خواهم ماند.
من از این اعتماد خودم به آدمها در خانهای که آنها خانهی خدا میدانند و به نظر ما این فرض برای همه جا درست است اصلا ناراحت نیستم. میدانم که آدمهای دیگری پیدا می شوند که او را به خاطر این کار شماتت کنند و او بفهمد که نباید هیچ حشرهای را سر نماز کشت، چه رسد به این که سوسک باشد.
