تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

من جثه‌ی معمولی‌ای دارم. دوستان‌م می‌گویند تو یک کم غیرعادی هستی اما خودم این جور فکر نمی‌کنم. من فقط دوست ندارم نسبت به آن چه دوروبرم می‌گذرد بی‌خیال باشم. فکر می‌کنم این آدم‌ها که هر روز به این جا می‌آیند لابد دلیلی دارند. مادرم هر بار که من قاطی آن‌ها می‌شوم نصف‌جان می‌شود. اما من می‌دانم که به من آسیبی نمی‌رسد. به هر حال از دید آن‌ها ما مهمان خانه‌ی خدا هستیم و فکر کنم امنیت این جا تضمین شده باشد.

مردم روزی سه بار این جا دور هم جمع می‌شوند و حرکاتی را با هم تکرار می‌کنند. این هم‌آهنگی از نوع آن چه در ورزش صبح‌گاهی پارک همین نزدیک که یک بار به آن جا رفته بودم نیست. آهنگی کندتر دارد و در حین آن هیچ کس با دیگری حرف نمی‌زند. انگار یک نفر روبه‌روی همه ایستاده است و همه با او صحبت می‌کنند. طوری که ناخودآگاه در آن جلو دنبال کسی می گردی و البته کسی را نمی‌یابی. 

به هر حال ما هم خدایی داریم. البته اعتقاد ما شباهت‌هایی به بودایی‌ها دارد. از نظر ما دنیا پر از اوست. پس ما همان‌قدر او هستیم که آدم‌ها. و فرقی بین من که در سوراخ کابینت خادم مسجد زندگی می‌کنم با دوستان‌م که در چاه توالت‌های مسجد به سور و سات مشغول هستند نیست. همین ماجرا برای ما و پروانه‌ها نیز برقرار است. درست است که ما به لحاظ زیبایی و نژاد از پروانه‌ها خیلی برتر هستیم اما او در ما همان قدر هست که در پروانه‌ها و حتی در آدم‌ها که خیلی کارهای خنده‌دار و مسخره می‌کنند.

این طور است که هر روز سه بار از سوراخ بیرون می‌روم و از کنار دیوار به تماشای خم و راست شدن هم‌آهنگ آدم‌ها می‌نشینم. البته این وضع چند ماه است ادامه دارد و مادرم دارد عادت می‌کند که هر بار خیلی داد و بی‌داد نکند. به هر حال این وضع برای من عادی شده است و به همین خاطر تصمیم گرفتم شدت ایمان این آدم‌ها به امنیت خانه‌ی خدا را امتحان کنم. به هر حال فکر می‌کنم این حق من است که این موجودات را بررسی کنم. این شد که راه افتادم به طرف آدم‌ها. از لای پاهای اولی گذشتم. فکر کنم مرا ندید. دومی مرا دید و کمی پاهای‌ش را تکان داد تا من به او برخورد نکنم. راست‌ش خودم هم دوست نداشتم به او بخورم. هر وقت به یک آدم می‌خورم چندش‌م می‌شود.

مسیرم را از روی جانمازهای سفید ادامه دادم. یک نفر مرا فوت کرد. صف را عوض کردم. تازه ماجرا برای‌م جالب شده بود که یکی از آدم‌ها که او به همان اندازه که در من بود در او هم بود سر نماز پای‌ش را بلند کرد و بر سر من کوبید. راست‌ش اصلا انتظار چنین چیزی را از آدمی که دارد نماز می‌خواند نداشتم. به هر حال سر من قطع شد و محتویات بدن‌م بیرون ریخت. شما حتما می‌دانید که برای سوسک‌ها بر خلاف آدم‌های حقیر این پایان زندگی نیست. یک سوسک بدون سر زنده می‌ماند. در واقع الان من از تکه‌ی سر دارم با شما صحبت می‌کنم و اطراف خودم را می‌بینم و منتظرم نماز تمام شود تا مرا با جارو از مسجد به بیرون بیاندازند. تن خودم را هم می‌بینم با پاهایی که اندک تکانی می‌خورند و می‌دانم که تن‌م حدود 72 ساعت دیگر از بی‌غذایی خواهد مرد. سرم هم که پایی ندارد که به دنبال غذایی برود و در همان حدود زنده خواهم ماند.

من از این اعتماد خودم به آدم‌ها در خانه‌ای که آن‌ها خانه‌ی خدا می‌دانند و به نظر ما این فرض برای همه جا درست است اصلا ناراحت نیستم. می‌دانم که آدم‌های دیگری پیدا می شوند که او را به خاطر این کار شماتت کنند و او بفهمد که نباید هیچ حشره‌ای را سر نماز کشت، چه رسد به این که سوسک باشد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:17  توسط مهران محرمیان  | 

عزیزی مهربان، رحمان نام به شوخی مطلب شادی را که در روز اربعین پست شده بی‌مناسبت دانسته است. حال که مولای ما حسین شادترین ما بود. مردی که رقص‌ش بعد از 14 قرن هنوز که هنوز است صحرای محشر را هر سال جلوی چشم می‌آورد و آن دیگری که از آن شادی جز زیبایی ندید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:30  توسط مهران محرمیان  | 

 امروز دیدم‌ش. شریفی‌هایی که سال 72 تا 76 شریف بوده‌اند او را خوب به یاد دارند. شعرهای‌ش طوفانی به پا می‌کرد. خانم‌ش فروتنانه می‌گفت چشمه‌ی احساس‌ش بعد از ازدواج خشکیده است و من می‌دانستم که همین پارسال شعری در وبلاگ‌ش خواندم که مثل همیشه بلوایی در دل‌م به پا کرد.

مردی که اولین شعری که برای همسرم خواندم – 13 سال پیش – شعر او بود را امروز روی تخت بیمارستان دیدم بعد از چند عمل سخت و 31 روز از بستری شدن‌ش می‌گذشت. امیدواریم حال‌ش زود خوب شود. این را به‌اش گفتم. گفتم زود خوب شو. باشد که چنین شود.

پنج‌شنبه بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد دانشگاه شریف قرار است از دعای ما برای سلامتی او باران رحمت ببارد. می‌بارد. باریده است ...

کاش همه بیایند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط مهران محرمیان  | 

آدم موفق آدمی‌ست که شاد باشد. دل‌ش شاد باشد و شادی را تجربه کند. حالا خیلی مهم نیست چه قدر پول داشته باشد یا کارش چه باشد یا حتی نقص عضو داشته باشد. البته همه‌ی این‌ها مهم است اما این که بتواند در عین نداشتن این‌ها شاد باشد او را در برابر هر اهریمنی بیمه می‌کند. شاد باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:38  توسط مهران محرمیان  | 

فیلمی از دومین همایش گروه برق 70 (14 سال پیش) را دیشب یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی و همسر بزرگوارش به من رساندند. چه قیافه‌ها که تازه بعد از این همه سال یادم آمد و چه قیافه‌ها که حتی به یاد نیاوردم. چه خاطراتی. پیر شده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:5  توسط مهران محرمیان  | 

از وقتی که قرار شد به این بیمارستان در جنوب شهر برود خوش‌حال شدم. وضع بیماران را که تعریف کرد متاثر شدم و البته باز هم خوش‌حال از این که در چنین جایی کار خواهد کرد. خاطره‌ی هم‌کارش را که تعریف کرد از خواب بیمارش که کاروان کربلایی بود و به زور دم در بیمارستان پیاده‌اش کرده بودند که مولای ما حسین خودش گفته قبل از این که پیش من بیایی این جا برای شفا باید توقف کنی و بیماری صعب‌العلاجی که خیلی زود رو به بهبود گذاشته بود دیگر برای من شکی باقی نماند که با وجود آن چه حماقت در این بیمارستان می‌گذرد باید به کار در آن جا ادامه دهد.

حالا هر روزی که تا آن پایین‌های شهر می‌روم و می‌رسانم‌ش فکر می‌کنم وقتی برمی‌گردم با وقتی می‌رفتم تفاوت کرده‌ام. مثل وقتی کوه می‌رفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:24  توسط مهران محرمیان  | 

درست است که ارسال امید که یک ماهواره‌ی مدار پایین است کاری است که آمریکایی‌ها و روس‌ها در اواخر دهه‌ی 50 میلادی انجام دادند و از این نظر فاصله‌ای حدود 50 ساله با آن‌ها داریم اما از جهت دیگر خیلی از کشورهای جهان سوم فاصله‌ای بیش از این با ما و آن‌ها دارند.

از نظر فنی نیز این یک کار ارزشمند است. آن چه من از دور می‌بینم کاری در خور تحسین است و خیلی به زمزمه‌های وارداتی بودن این کار توجه نکنید. دانش این کارها در کشور وجود دارد. باید بودجه ریخت و حمایت کرد که در این مورد خوش‌بختانه چند سالی است کمی حمایت می‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط مهران محرمیان  | 

 مولانا رضا رستمی نقل می‌کند از پادشاهی در هندوستان که زهر هلاهل می‌خورد به نیت شراب شیرین و از این خیال نه تنها آسیبی به او نمی‌رسید که هیچ عطش در او باقی نمی‌ماند.

خوش‌ ببینید خوش می‌شود. از ما گفتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط مهران محرمیان  | 

پرنده‌باز به حد نهایت پرنده ها را دوست دارد. تا جایی که شاید به غذایی که در آن از گوشت هر پرنده‌ای استفاده شده است لب نمی‌زند. او پرنده را نه از آن رو که قصد آزارش را دارد که از روی عشق در قفس نگه می‌دارد.

اگر پرنده می‌توانست به پرنده‌باز تضمین دهد که اگر در قفس‌ش باز باشد می‌رود و بازمی‌گردد و بیش‌تر اوقات را نزد صاحب‌ش سپری می‌کند قفسی هم نبود. کما این که برای کبوتران معمولا چون‌این نیست. اما این با ذات پرنده متناقض است. عشقی این‌چون‌این هیچ‌گاه نمی‌تواند دوطرفه باشد.

آیا پرنده‌هایی هستند که ما درقفس‌شان کرده باشیم و فکر کنیم بزرگوارانه داریم به آن‌ها آب و دان می‌دهیم و منت سرشان داشته باشیم؟ آیا برای خود نفرت می‌خریم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط مهران محرمیان  |