تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

این وبلاگ را ندیده بودم. خیلی ها احتمالا دیده اند. اما خواندن دارد. به خصوص اگر به مسایل فلسطین علاقه مند باشید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:47  توسط مهران محرمیان  | 

به یادگار دورانی که ساعت‌ها در خودرو می‌نشستم تا از محل کار در تهران به منزل در شازند – یا برعکس – برسم، آموختم که می‌شود از زمان انتظار استفاده کرد و زیر لب سخنی را تکرار کرد. مثل این که: دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم، ...

تا فراموش نکنی که دوستش داری.

حالا، هر وقت سوار خودرو یا مترو می‌شوم، به یاد آن دوران زیر لب چیزی را زمزمه می‌کنم و به شما نمی‌گویم چه چیز ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:30  توسط مهران محرمیان  | 

خ با چند تا ف نشسته بود و مونیتورها را نگاه می‌کرد. ج نگران بود. خ او را دل‌داری داد که هیچ چیز نمی‌شود. وضعیت نمودار تولد در لحظه ثابت باقی مانده بود و سال‌ها بود بالا نمی‌رفت. بعضی وقت‌ها هم پایین می‌آمد. نمودار وضعیت دل آدم‌ها هم در حالت تلاطم مانده بود و جز چند تا نقطه‌ی خارج منحنی نقطه‌ی امید دیگری به چشم نمی‌خورد. باز خدا بیامرزد این ف بزرگ را که در بخش خودش دستور داده بود نرم‌افزاری که هم‌زمان وضع متوسط و لحظه‌ای را روی نمودار به بیننده منتقل می‌کرد بنویسند وگرنه همان چند نقطه‌ی امیدوارکننده هم در متوسط گم می‌شد. خ خیلی اصرار داشت جزئیات هر نموداری را تا حد نقطه ببیند و چند وقتی بود که ف بزرگ این خواسته را به صورت اتوماتیک برای خ فراهم کرده بود.

نمودار آلودگی نیز در بخش چشم و دل در وضعیت بحرانی و خیلی خطرناک قرار داشت. خبرهای بد حاکی از این داشت که سال‌هاست کسی آسمان را نگاه نکرده است. در زمین، آدم‌ها سال‌ها بود راه تکامل را به خوبی پیموده بودند و به عقل مطلق بدل شده بودند و حدود یک‌صدهزارسالی می‌شد که جمجمه‌ها را برداشته بودند و با تنها عضو باقی‌مانده که مغز می‌شد زندگی می‌کردند. هر آدمی به صدها حس‌گر و عمل‌گر متصل بود و زمین یک شبکه‌‌ی حس‌گر/عمل‌گر واقعی شده بود. ارتباط آدم‌ها از طریق امواج دنیای پنجم برقرار می‌شد و هر آدمی می‌توانست در هر لحظه در هر زمانی که می‌خواهد زندگی کند. نه تنها در هر زمانی که در چند زمان. جنسیت معنا نداشت و آدم‌ها در هر لحظه خود را مرد یا زن تصور می‌کردند و هر کاری را که می‌خواستند در ذهن خود عملی می‌کردند و از آن به اندازه‌ی واقعیت تاثیر می‌پذیرفتند، با این فرق که می‌توانستند زمان را به عقب برگردانند.

خ که مدتی بود ترجیح داده بود کن نگوید تا یکون بشود کمی ته دل‌ش نگران بود اما این تصمیمی بود که گرفته بود و قصد داشت پای آن بایستد. ف‌ها همگی ناراحت از این وضع  اجازه‌ی مداخله می‌خواستند. خ هنوز اصرار بر صبر داشت. می‌گفت من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. شماها اگر یادتان نیست من یادم است که پدر همین‌ها همین‌جا ایستاده بود و برای من تک تک نام‌های من را با جزئیات گفت. این‌ها در جوهر خود چیزی دارند که شما نمی‌دانید و ف‌ها در دل لعنت می‌فرستادند به این جوهر و بی‌تابی می‌کردند برای مداخله.

خ نمی‌خواست روال سنتی و قدیمی و منسوخ فرستادن پ و ترساندن و بشارت دادن و عذاب را تکرار کند. معتقد بود سیستمی که خود را تصحیح می‌کند بالاخره راه خود را به سوی نیکی پیدا خواهد کرد و این چیزی بود که ف‌ها نمی‌فهمیدند. ج این وسط به فکر خودش بود و منتظر فرستادن یک پ بود تا بر او نازل شود.

زمین اما مثل دوران دایناسورها بود. سبز و عاری از هر گونه آلودگی. انرژی به سبزترین شیوه‌ی ممکن و در زیر زمین و از مرکز زمین استخراج می‌شد و کسی دغدغه‌ی محیط زیست نداشت، مگر نه این که هر کس درون مغز خود زندگی می‌کرد؟

نمودارها در اطاق بحران وضع خوبی نداشت. خ صبر چندهزار ساله‌اش را به ف‌ها یادآوری کرد. الف با کمال احترامی که برای خ قایل بود با لحنی که خشم از آن می‌بارید و البته احترام اجازه خواست در ص بدمد. خ برای هزارمین بار اجازه نداد. خ بدون این که لب بگشاید گفت: صبر پیشه کنید که همانا آینده از آن صابران است و این آدم عجول هم اگر صبر نكند آینده‌ای ندارد.

من بالا نشسته بودم و فکر می‌کردم که اگر این آدمی که درون مغز خود اتاق جنگ و بحران درست کرده و دارد با استفاده از قدرت ذهنی برتری که من به او داده بودم دنیا را می‌چرخاند تصمیم بگیرد به این بازی خاتمه دهد چه می‌شود؟ حالا که هر آدمی می‌تواند در هر لحظه هر چیزی را که در هر جای این عالم می‌گذرد مطلع شود و یکی این وسط توانسته با ذهن برتر خود بر دیگران چیره شود، چه دلیلی دارد که به یک لحظه نخواهد این نظم خود چیده را بر هم بزند؟ شاید هم چون‌این شود.

البته من هم این وضع را دوست نداشتم. وضع به راستی بحرانی بود. اما من خیلی، خیلی صبورتر از خ ذهن آن آدم هستم. همه چیز درست می‌شود. و روزی در ص دمیده خواهد شد. و آدم‌ها با تمام وجود خود برخواهند خواست. و شادی و پای‌کوبی خواهند کرد.

(با سپاس از مهدی زائری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:53  توسط مهران محرمیان  | 

تا دوستان مواخذه ام نكرده باشند به آن چه در مطلب قبل نوشتم صبر كنيد تا آن گاه كه نبودم بدانيد آن چه حقير نمي پندارم چيست. به اميد آن روز!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:50  توسط مهران محرمیان  | 

 نشسته بودیم و جلسه داشتیم. برنامه‌ریزی شده بود که بعد از این جلسه در ساختمان 1 و با حضور گروه X به ساختمان 2 برویم و با حضور گروه Y که هم‌پوشانی خوبی با گروه X داشت در مورد موضوعی دیگر صحبت کنیم.

... این روزها زندگی من این شده است که می‌خوانید. عادت ندارم پیچیده بنویسم. همین است که می‌خوانید. تلاش می‌کنم عوض‌ش کنم. شاید در زمانی به درازای عمرم – خدا نکند – و شاید هم یک سال! در هر حال سیستمی که سال‌ها به روالی چرخیده است را نمی‌شود یک‌شبه عوض کرد.

و اما غزه که عزیزی گفته و لطف هم داشته که من آزاد اندیش‌م و ... فکر می کنم باشم. اما اندیشه‌ی من این روزها زندانی مشکلات حقیری از نوع سرویس مناسب به مردم است. از نوع مرفه زندگی کردن مردم و هم‌کاران‌م. مسئولیت‌ش را دارم و نمی‌توانم توان زیادی را برای آن نگذارم. آن گونه که حتی مطالعه‌ام در هفته را به حداکثر یک ساعت کاهش داده‌ام.

مردم در غزه می‌میرند. اما من همین چند روز پیش وقتی قبول کردم چند پارامتر خاص را در شرکت در سطح خوبی نگه دارم مردم. این روزها دارم خودم را CPR می‌کنم با تلاشی زیاد و قلب‌م دیگر خیلی کم می‌زند. دی‌شب زیر باران تا خانه آمدم و فقط وقتی فهمیدم دارد باران می‌آید که 200 متر تا خانه راه مانده بود. من رسما مرده‌ام آقا. از من متعجب نشوید. بروید و عبرت بگیرید که اگر روزی از زیر این همه آوار کار‌های حقیر سر بیرون آوردم راز زنده شدن دوباره را از من بپرسید و اگر هم که همین بود به خواندن فاتحه‌ای روح مرا شاد کنید. راستی شما به روح اعتقاد دارید؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:45  توسط مهران محرمیان  | 

تاتری است عظیم با هنرنمایی هنرمندانی بزرگ و صحنه ای مکانیزه و زیبا و گریم های عالی و ... بروید ببینید این کار عالی فرهاد آئیش را...

هر روز ساعت ۱۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:7  توسط مهران محرمیان  | 

دیروز مجبور شدم آن چه اشکال از کسانی را می بینم برای یکی از ایشان بازگو کنم. نیتی جز دوستی در من نبود و چیزی جز صداقت را به کار نگرفتم. اما می ترسم از مقام قضاوت که سخت تلخ جایگاهی است و متاسفانه مدتی است به آن دچار شده ام. تمام تلاشم آن است که فراموش نکنم برای چه آن جا هستم و جز به نزدیک کردن دل ها برای انجام بهتر امور نیاندیشم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:59  توسط مهران محرمیان  |