تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

خوش بودیم تا برای ادامه‌ی تحصیل به تهران آمدم. من و رضا و رامتین و مصطفی برای اولین بار برای رفتن به دانشگاه به تهران می‌رفتیم. هر یک طبیعی بود که چمدانی بزرگ هم‌راه داشته باشیم و بوسه‌ای بزنیم بر دست و صورت پدر و مادر و خداحافظی و ما را سپردند دست مسعود آقاجانی شاگرد سوم کنکور شصت و هفت که برای ما از خدا کمی پایین‌تر بود. ایستگاه نیشابور برای من همیشه پیام‌آور شادی بود و بر خلاف دفعه‌ی اول خاله و مادربزرگ و دایی و زن‌دایی و بقیه می‌آمدند و کلی سوغات و نان تافتون و خلاصه شور و حالی بود. و این دفعه آمده بودند تا شاگرد اول کنکور را هم ببینند و چه قدر ملاقات بامزه‌ای بود ولی من جزئیات آن را برای شما تعریف نمی‌کنم و شما هم به کسی نگویید که مهران آلزایمر گرفته و یادش نمی‌آید آن شب در نیشابور کی آمده بود و چه اتفاقی افتاد.

شش نفر در یک کوپه‌ی درجه دو با صندلی‌هایی که تخت می‌شدند به راحتی جا نمی‌شدند و ما هم از این امر مستثنی نبودیم. این کوپه‌ها به یک سری میله بالای سرمان مجهز بودند که برای قرار دادن چمدان‌ها تعبیه شده بود و ما چمدان‌ها را در محفظه‌ی بالای راهرو و زیر صندلی‌ها جاسازی کردیم و یکی از این جا چمدانی‌های میله‌ای را خالی کردیم و تا صبح رفتیم به نوبت آن بالا خوابیدیم. بقیه را نمی‌دانم ولی من که البته اندکی و فقط اندکی استخوانی هم هستم دنده‌های خودم را در جنگی دایمی با میله‌ها درگیر کردم و هر چه نیروی صلح بلد بودم فرستادم و آشتی برقرار نشد که نشد. تنها راه نجات هم دست‌آخر دستمال سفیدی بود که مامان داده بود که با آن دماغ‌م را بگیرم و گذاشتم بین میله و دنده‌ی درگیر و آن دستمال نقش پاس‌دار صلح را تا دقایقی که نیاز به چرخیدن پیدا نکرده بودم بازی می‌کرد و بعد که می‌چرخیدم نیروهای صلح هم باید جابه‌جا می‌شدندو خلاصه تا مسعود را نفرستادم بالا نتوانستم درست بخوابم. البته خوابیدن این پایین هم آدابی داشت. مثلا این که باید سر به پا می‌خوابیدیم. یعنی سر را باید کنار پای کناری می‌گذاشتیم. و البته جوراب‌ها را باید در می‌آوردیم تا در یک هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بتوانیم در فضای مطبوع ناشی از عرق پا تا صبح سر کنیم. حالا اگر قبلی‌ها قانون را رعایت نکرده بودند و دو نفر کناری عکس هم خوابیده بودند مجبور می‌شدی با فشار خودت را در آن بین جا کنی. البته آن پایین همیشه جا کم بود و سر تعویض شیفت به محض این که آن کس که باید بالا می‌رفت بلند می‌شد جای‌ش به صورت خودکار پر می‌شد و کسی که می‌خواست پایین بخوابد باید دیگران را فشار می‌داد تا جا برای خوابیدن باز شود.

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 10:38 |
چشم ها را که ببندی تازه می بینی.
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 23:34 |

تقدیم به دکتر شهرام تمیمی که رفیق تنهایی‌های من در شازند بود

 عبور قطار از ایستگاه خیلی جالب است. سرعت قطار همیشه کم می‌شود. می‌توانی آدم‌ها را ببینی که با دهن‌های باز بای‌بای‌کنان با چشم‌های تیز پنجره‌های متحرک را دنبال می‌کنند و اگر آن پایین باشی می‌توانی یک تصویر متحرک از مردمی ببینی که نیامده می‌روند و در همان زمان کوتاه ممکن است چشمی با چشمی تلاقی کند و عشقی به قدر چند ثانیه در حد آن چه که می‌تواند بین یک مسافر قطار و یک بدرقه‌کننده به وجود بیاید متولد شود و چند لحظه بعد بمیرد.

در اولین برخورد با ایستگاه قطار من پنج ساله بودم. عمه ناهید داشت می‌رفت تهران و ما که منزل‌مان در کاشمر بود برای دیدن پدربزرگ آمده بودیم نیشابور. برای کودکی در آن حد اولین دیدار با یک غول آهنی به آن بزرگی نمی‌تواند خیلی خوش‌آیند باشد. كه نبود. صدای قطار و بزرگی‌ش مرا می‌ترساند. و این نکته که من خیلی هم کودک شجاعی نبودم و برای نمونه این که از ماه می‌ترسیدم. به گمانم به قدر کافی باید برای من هول ایجاد کرده باشد، چه رسد به این که پدربزرگ هوس کند برای این که ترس من بریزد مرا بغل کند و برای بدرقه به داخل قطار ببرد. تمام آن چه که به خاطرم مانده لحظات هراس‌آلودی است که جدای از ترس رفتن توی دل غول آهنی، ترس از حرکت هر لحظه‌ی آن و بردن ما تا تهران را نیز باید به آن اضافه کرد. خوش‌بختانه قطار حرکت نکرد و من هم زنده از یکی از دهان‌های دیگر غول آهنی بیرون آمدم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 20:11 |

آورده‌اند که امیر آریانی، بزرگ‌مرد برق 70 را فرزندی بود کاوه نام که به تازگی به قول مادرش – امیر می‌گوید راست و دروغ‌ش پای مادر کاوه – به کلاس اول دبستان پای گذاشته است. و کاوه را آرزوهای بسیاری است از قبیل پزشک شدن و مهندس چرخ ماشین – امیر می‌گوید همان آپارات است – و معلم شدن. نقل است که به تازگی سودای محقق شدن را در سر می‌گذراند و در جواب پرسش پدر که در مورد چه چیز می‌خواهی تحقیق کنی پاسخ داد که می‌خواهم تحقیق کنم دنیا چگونه به وجود آمده است. طبیعی است که امیر خان خواسته باشد با به میان کشیدن خدا مساله را فیصله دهد تا کاوه به دنبال شغل آبرومندانه‌تری بگردد اما کاوه مصر بوده که می‌خواهم تحقیق کنم خدا را چه کسی درست کرده است.

و نیز در دفتری دیگر آورده‌اند که کاوه را همین یکی دو ماه پیش خداوند خواهری عطا کرد نیکی نام – که جای تبریک دارد فراوان – و مادر کاوه و نیکی در خودرو سخن‌رانی می‌کرد که ببین فرزندم تو چنینی و چنانی و این که به این موجود حقیر رسیدگی می‌کنیم از چیز دیگری است و ما تو را خیلی بیش‌تر دوست داریم و ابو کاوه خود را آماده همی‌کرد تا این سخنان را ادامه دهد. کاوه خوب گوش کرد و گفت: من همی‌دانم که این سخنان از بهر آن است که من نیکی را حسودی نکنم و اما هرگز مباد که آدم خواهر خود را حسودی کند و هر کس با او دوستی است مرا نیز.

این دو حکایت را امیر آریانی در مهمانی – ملاقات -  کوچکی در شرکت الیت – شرکت ایشان – ظهر پنج‌شنبه ایشان فرمودند و ما نقل قول کردیم. جای تمام برق هفتادی‌ها خالی بود.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 15:22 |

آقای مدیر، واقعا اگر روزی کارتابل شما خالی باشد و جلسه نداشته باشید چه کار می‌کنید؟ بی‌کار می‌شوید؟ بلند می‌شوید و سری به هم‌کاران خود می‌زنید؟ یاد فلان کار می‌افتید و سعی می‌کنید با یک تماس تلفنی در انجام آن تسریع ایجاد کنید؟ یا روزنامه می‌خوانید؟ یا وبلاگ؟ یا شاید هم وبلاگ می‌نویسید؟

به گمانم مدیر باید فکر کند. خیلی. و گاهی خیلی کم نامه‌ای برای‌ش بیاید. و به ندرت در جلسه‌ای شرکت کند. اگر جز این است یعنی با سیستم مزخرف ناکارآمدی سروکار دارد که اگر از صبح تا شب پایین و بالای‌ش را مراقبت نکند از کار می‌افتد.

به گمانم مدیر باید مثل بقیه سروقت در محل کارش حاضر شود و نیاز به اضافه کاری نداشته باشد. مدیر باید وقت کافی برای زندگی داشته باشد. و البته هر وقت لازم شد مثل شرایط بحرانی در خط مقدم از شب تا صبح هم در محل کارش بماند.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 6:25 |

۳۵ سال پیش در روزی که هیچ مهم نبود جیغ کشیدم در اثر سیلی یک پزشک که من هم آمدم و اعلام وجود کردم. آن روزها تمام زحمتم بر دوش دیگران بود و اما مرا دوست داشتند. این روزها زحمت خیلی ها بر دوش من است. آیا اما کسی مرا مثل آن روزها دوست دارد؟ مگر چه چیزی الان در من است که آن وقت ها در من نبود. نمی خواهید بگویید که جواب این سوال پستی و رذالت و دغل و دروغ و خودخواهی است! نه. باورم نمی شود. واقعا حالا آیا تولدم مبارک است؟

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 19:48 |

 مجلس دانش‌آموزی نهادی است که چند سالی است راه افتاده است. انتخاباتی در سطح مدرسه برگزار می‌شود و بچه‌ها با هر سنی کاندیدا می‌شوند و تبلیغ می‌کنند و رای می‌دهند و انتخاب می‌شوند و وعده می‌دهند و یاد می‌گیرند که به وعده‌های هر کسی نباید اعتماد کرد. گمانم مشق دموکراسی می‌کنند در مدارس. این است که به آینده‌ی این مملکت بسیار امیدوارم.

نمونه‌ای از تبلیغات بچه‌ها بر دیوار مدرسه:

 

هیچ کس تنها نیست...

همراه سوم...

شقایق احمدی

 

کوشا جون چه قدر پیش‌رفت کردی! چه قدر نمره‌هات خوب شده! مگه به کدوم کاندیدا رای دادی؟

فلان فلانی!

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 21:35 |

ماشین عروسی‌اش یک زامیاد وانت مدل 68 بود. آبی رنگ. خجالت نکشید. تا عروس آن را دید. و با خشم نگاه‌ش کرد. رو به روی آرایشگاه. با لباس عروس. و تور سفید دراز. و صورتی پر از انواع کرم‌ها که لب‌خندی را کم داشت که عروس را به فرشته‌ای تبدیل کند و دریغ ش کرده بود به خاطر یک زامیاد آبی رنگ با چند تا روبان رنگارنگ. تمیز بود اما. خودش شسته بود. اما او اخم کرده بود و سوار نمی‌شد.

ناراحت شد. خیلی. چیزی درون‌ش به جوش امد. اما عصبانی نشد. رفت پشت فرمان نشست. سویچ را چرخاند. کلاچ را گرفت. دنده را جا زد. گاز را آرام فشرد و کلاچ را رها کرد.

هیچ کس دیگر او را ندید.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 12:25 |