به شهر شما - تهران – خوش آمدم. شهر فرصتهای مزخرف. و گداهای مدرن. مردم چشم و دل سیر. شهر شتاب. چه از نوع بانکیاش. چه از آن نوع که کار شیطان است. و چه از نوع صفر تا صد سه ثانیه با قیمت صد و پنجاه میلیون تومان.
شهر پنتهاوس. که هنوز هم مطمئن نیستم معنیاش را درست فهمیده باشم. بابا والله همین شش سال پیش که از تهران میرفتیم از این خبرها نبود. یا دستکم این قدر زیاد نبود. یا شاید این قدر مایهی افتخار نبود. هر کس هم که داشت شاید حالش را میبرد که این البته خیلی خوب بود ولی پزش را نمیداد و پنتهاوس هدف زندگی نبود.
شهر کارگرهایی که پنج طبقه اثاث خانهی ما را بدون آسانسور بالا بردند و رگهای گردنشان بیرون زد و هر لحظه ترسیدیم که قالب تهی کنند.
شهر خاطرات قدیم که هر یک آب در چشمم آورد. شهر عشق. شهر دانشگاه. شرکت. پروژه. خوابگاه. شهر 11 سال. شهر گروه کوه دانشجوی شریف. شهر انسانهایی که اگر این شهر پابرجاست به خدا جز بر قلب ایشان نیست.
به قول بهزاد عزیز، هوای شازند را این جا راهی نیست. باشد تا حال شازند در این جا در دل ما بماند. شاید تا آرزوی حال و هوای شازند را به گور برم.
