تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

به شهر شما -  تهران – خوش آمدم. شهر فرصت‌های مزخرف. و گداهای مدرن. مردم چشم و دل سیر. شهر شتاب. چه از نوع بانکی‌اش. چه از آن نوع که کار شیطان است. و چه از نوع صفر تا صد سه ثانیه با قیمت صد و پنجاه میلیون تومان.

شهر پنت‌هاوس. که هنوز هم مطمئن نیستم معنی‌اش را درست فهمیده باشم. بابا والله همین شش سال پیش که از تهران می‌رفتیم از این خبرها نبود. یا دست‌کم این قدر زیاد نبود. یا شاید این قدر مایه‌ی افتخار نبود. هر کس هم که داشت شاید حال‌ش را می‌‌برد که این البته خیلی خوب بود ولی پزش را نمی‌داد و پنت‌هاوس هدف زندگی نبود.

شهر کارگرهایی که پنج طبقه اثاث خانه‌ی ما را بدون آسانسور بالا بردند و رگ‌های گردن‌شان بیرون زد و هر لحظه ترسیدیم که قالب تهی کنند.

شهر خاطرات قدیم که هر یک آب در چشم‌م آورد. شهر عشق. شهر دانشگاه. شرکت. پروژه. خوابگاه. شهر 11 سال. شهر گروه کوه دانش‌جوی شریف. شهر انسان‌هایی که اگر این شهر پابرجاست به خدا جز بر قلب ایشان نیست.

به قول بهزاد عزیز، هوای شازند را این جا راهی نیست. باشد تا حال شازند در این جا در دل ما بماند. شاید تا آرزوی حال و هوای شازند را به گور برم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط مهران محرمیان  | 

بعضي قصه‌ها پاياني كاملا معمولي دارند. مثل قصه‌ي من در شازند. قصه‌اي كه با يك رنگين‌كمان در يك روز پاييزي در يك دشت زيبا شروع شد و با يك كاميون خاور پر از اسباب تمام شد. همين دیروز. چند هفته است كه در ذهنم ليست چيزهايي كه بايد ازشان خداحافظي كنم را مرور مي‌كنم. مثل ليست مهمان‌هاي عروسي. مبادا كسي از قلم بيافتد. مثل ماهي‌هاي سد هندودر يا درخت پلنگ‌دار يا خيلي چيزهاي ديگر. اما فكر كنم اين يك چيز شخصي است. بين من و آن چيزها كه با به هم پيوستن‌شان شازند درست شده است.

در اين بين آرامش تنها چيزي است كه دوست دارم از آن صحبت كنم. شايد عظيم‌ترين تجربه‌ي من در اين دو سال آرامش بود. اميدوارم از آن خداحافظي نكنم. شايد آموخته باشم در تهران شلوغ هم آرام باشم.

اين چيزي است كه فقط بايد تجربه شود. قبل از اين كه به شازند بيايم نمي‌دانستم آرامش يعني چه. حالا مي‌فهمم. حالا، وقتي مي‌خواهم به كاري برسم ديگر مثل سابق نمي‌دوم. فكر مي‌كنم دل‌م آرام‌تر شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:13  توسط مهران محرمیان  | 

آخر هفته باید با شازند خداحافظی کنیم. وضع اینترنت استان مرکزی آن قدر به هم ریخته هست که فعلا بیش از این نمی توانم در خدمت شما باشم. به زودی از وداع خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:21  توسط مهران محرمیان  | 

سکوت جزئی از او بود. کم حرف می‌زد و وقتی می‌زد، آرامشی در صدای‌ش بود، گویی هرگز دعوا نکرده است و وقتی به دنیا آمده ماماها صدای گریه‌اش را که شاید با سیلی‌ای هم‌راه بوده با صدای خنده عوضی گرفته‌اند و کلی غش و ریسه رفته‌اند.

خودش از پشت تلفن امر کرد که به 12 سال پیش برگردم ولی من بعد که شناختم‌اش دانستم که باید به 16 سال پیش برمی‌گشتم. خوابگاه طرشت 3. دانشگاه صنعتی شریف. خاطرات جویده جویده. دل ریش ریش. یاران رفته. عمرهای گذشته. ازدواج‌های فرخنده. فرزندان آمده و نیامده. شوخی‌های کرده و نکرده. یادم هست وقتی قلقلکم می‌دادند عربده می‌کشیدم. بعد تصمیم گرفتم نکشم و دیگر نکشیدم. خیلی باید بنویسم. خسته‌ام. می‌روم خودم را یک جایی گم و گور کنم. شاید هفته‌ی بعد در کافه‌ای هم را ببینیم و به یاد صفای آن روزها اشکی بریزیم. برای موجودی به نام هم‌اتاقی. کسی که با تو زیر یک سقف زندگی کرده باشد از برادر به تو نزدیک‌تر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط مهران محرمیان  | 

ما فقط وقتی آدم می‌شویم که حوا ببینیم. و در این قرن آهنی، از حوا فقط درآویختن‌اش را یاد داریم (شما تهرانی‌ها به جای "یاد داریم" می‌گویید: بلدیم). آن هم به وحشیانه‌ترین صورتی.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:55  توسط مهران محرمیان  | 

در دامنه‌های شه‌باز، زنبورهای زیادی ما را تعقیب می‌کردند و این مایه‌ی تعجب ما بود. دمی برای آسودن درنگ کردیم و آب و چایی ریختیم. زنبوری از دیواره‌ی لیوان من پایین رفت. تکان نخوردم. زنبور خود را به آب رساند. با ولعی شروع به آب خوردن کرد که جگرم برای‌ش کباب شد. گویی می‌شنیدم صدای قورت قورت آب را که از گلوی زنبور پایین می‌رفت. شهریار که پیش از آن داشت از زنان بور سخن می‌گفت که بر گرد ما می‌چرخند فهمید که آنان گرد بوی آبی که از کوله‌های ما برمی‌خاسته و گرد بوی عرقی که لاجرم نمی در آن بود می‌گشته‌اند. کوه تشنه بود. آب کم بود. زنبورها آب می‌خواستند. آه ... چه کسی فکر می‌کرد که سهم آب آن روز تعدادی از زنبورهای شه‌باز را من و شهریار باید از بقالی آقای نوری بخریم و بگذاریم تا 24 ساعت در فریزر یخ بزند و به آن ارتفاع ببریم؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:45  توسط مهران محرمیان  | 

 خدمت‌گزار نام دامنه (DNS) در استان مرکزی از روزی که رئیس‌جمهور محترم به این جا تشریف آوردند به هم ریخته است. من نمی‌دانم این‌ها به هم ربطی دارد یا نه. اما می‌دانم که هنوز مشکل پابرجاست. بدتر از همه سایت‌هایی مثل gmail و yahoo خطای اعتبار گواهی می‌دهند و این به این معنی است که دست‌کم یک نفر نشسته بین ما و این سایت‌ها و کلمات کاربری و گذرواژه‌های ما را برای خودش ثبت می‌کند. زنگ زدم به سرویس‌دهنده‌ی شازند و اعتراض کردم. آن‌ها هم قول دادند مراتب را به اداره‌ی فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات استان منتقل کنند اما تا امروز که هیچ فایده‌ای نداشته است. خلاصه این که حتی سایت blogfa هم نمی‌آید که وبلاگ‌م را به‌روز کنم. عجب واجرایی است!

هش‌دار 1: گذرواژه‌های خود را از طریق یک مسیر امن عوض کنید.

هش‌دار 2: اگر با پیم خطای اعتبار گواهی (Certificate error) برای سایتی رو به رو شدید از خیر آن بگذرید. دست‌کم تا چند روز تا ببینیم چه می‌شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:52  توسط مهران محرمیان  | 

وقتي آدم در انتهاي شب تنهاست نمي‌تواند سر جاي خود بي‌حركت باقي بماند. يا بالا مي‌رود يا با مخ مي‌خورد زمين. انتخاب با خودش است. يك سو وسوسه است. سوي ديگر حنجره‌هايي كه سرود پرواز را زمزمه مي كنند. چه آسان چه چيزي را به چي چيزي مي‌فروشيم. نقش مخ من، مخ تو، هر روز صبح روي موزاييك‌هاي پياده‌رو ولو شده است، خون دلمه بسته، سرخوردگي، حسرت، باز امشب تنهاييم، آه از اين فراموشي! چرا هر شب اين قصه تكرار مي‌شود؟

 

* نام برنامه‌اي از راديو سراسري كه سال‌هاي دهه‌ي هفتاد از ساعت 23 الي 24 پخش مي‌شد.
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:23  توسط مهران محرمیان  | 

مضت دریا – آکله الموش – بالبحر. و ان امها قد قالت لها: هذا بحر. و دریا ما قبلت انها بحر و قد قالت: ما هذا بحر و قد اکون دریا و هذا حنیف. و حنیف اسم اخها. و لها ثلاثه عاما فی تلك الوقت.

روزی دریا خانم – که موش بخوردش الهی – را به دریا بردند. و مادرش به او گفت که این دریاست. و دریا قبول نکرد. گفت این دریا نیست. من دریاام. این حنیف است. و حنیف نام برادرش بود. و در این هنگام دریا سه سال‌ش بود.

پ.ن.: هیچ دلیلی برای عربی نوشتن نبود. خواستیم عربی بنویسیم. نوشتیم! شما ببخشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 6:56  توسط مهران محرمیان  | 

ما اعدام فرعون مي‌سازيم. مصری‌ها خمینی امام خون مي‌سازند. هیچ كس شادتر از اسرائيلی‌ها نیستند. تا تعصب كور هست نیازی به دشمن نداریم. معلوم نیست این اسرائیل احمق چرا می خواهد به ایران حمله کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:51  توسط مهران محرمیان  |