تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

معاونت سیاسی- امنیتی استانداری استان مرکزی گفت:‌‏ کشور اوکراین مقصر اصلی مرگ 35 کارگر در حادثه انفجار کارخانه های مواد پتروشیمی و شیمیایی شازند است. قربانی در گفت و گو با خبرنگار ایلنا، با بیان این مطلب افزود: ایراد از مخازن گاز بود و این مخازن از اوکراین خریداری شده بودند.

وی با بیان اینکه تعداد نهایی کشته های این حادثه 35 نفر است، ادامه داد: دیه و غرامت آنها هنوز به طور کامل پرداخت نشده اما مانعی برای پرداخت این مبلغ وجود ندارد و تمامی غرامت ها به زودی پرداخت خواهد شد.

معاونت سیاسی- امنیتی استانداری استان مرکزی در پاسخ به این سوال که "آیا این حادثه تبعات سیاسی نیز در پی داشت"، گفت: هیچ بحث سیاسی وجود نداشت و ندارد. یک انفجار ناشی از نشت گاز از مخازن بود که 35 نفر تلفات در پی داشت.

قربانی افزود: اعتراض خود را به اوکراین تقدیم کرده ایم اما آن ها هنوز پاسخی نداده اند.
چهارم خرداد امسال کارخانه های کیمیاگستران سپهر و کیمیاگران امروز که کارخانه های مواد پتروشیمی و شیمیایی بودند، در شهرستان شازند که در 33 کیلومتری جنوب غربی اراک واقع شده، منفجر شد و 26 نفر از کارگران آن کارخانه زنده زنده در آتش سوختند و 50 نفر نیز با جراحت های عمیق روانه بیمارستان شدند که تعداد کشته ها در نهایت به 35 نفر رسید.

 

پ.ن.: خوب شد. مقصر پیدا شد. حالا وقتی سه‌قلوهای آن زن جوان 19 ساله، همسر غلام 21 ساله بزرگ شوند می‌توانیم بگوییم بروید از اوکراینی‌ها حق داشتن پدر را بگیرید. می‌توانیم به آن‌ها بگوییم بروید از اوکراینی‌ها بپرسید چرا پدر ما مثل زغال سوخت.

آقا ایمنی خیلی مهم است. خیلی مهم‌تر از سود. این تقصیر اوکراینی‌ها بود. مرگ آن جوانی که توی دیگ بخار رفت تا آن را تمیز کند و شیفت عوض شد و دیگ را بستند و با او آب‌گوشت درست کردند و یک مشت گوشت کوبیده تحویل خانواده‌اش دادند تقصیر که بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:56  توسط مهران محرمیان  | 

ما نمی‌دانیم چه هست‌ایم. وقتی دمای بدن‌مان چند دهم درجه بالا یا پایین می‌رود به هم می‌ریزیم. همین برای آن که نشان دهد چه قدر ضعیف‌ایم بس است. مشکل این است که ما این را نمی‌دانیم. فکر می‌کنیم خیلی مهم‌ایم. فکر می‌کنیم در جای مهمی هستیم. جای مهمی کار می‌کنیم. فکر می‌کنیم ماشین‌مان، خانه‌مان مهم است. و تنها چیزی که برای ما مهم نیست این است که دیگران را چه قدر دوست داریم. در روز چند بار تکرار می‌کنیم: به درک. بگذار ناراحت بشود. می‌خواست فلان کار را نکند.

ما هیچ چیز نیستیم. ما مهم نیستیم. اگر این را می‌فهمیدیم هیچ وقت، هیچ وقت غصه نمی‌خوردیم. هیچ که غصه نمی‌خورد.

*نام داستانی از بولگاکف که تا سال‌ها پس از مرگ‌ش مجوز انتشار نداشت. فکر کنم هیپوفیز سگی را به من پیوند زده‌اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط مهران محرمیان  | 

دیشب ماه گرفت. ماه من اما هیچ وقت نمی گیرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:8  توسط مهران محرمیان  | 

ساعت 13، مشهد، آسایش‌گاه معلولین شهید فیاض‌بخش

-        فرزاد! برو یک‌کم جلوتر. یالله هل بده. یه کم به چپ. خوب! صبر کن.

-        علی! گل‌ها در اومدن؟

-        آره. غنچه‌ها باز شدن.

-        چه رنگی‌ن؟

-        بنفش و زرد. اون یکی هم قرمز و زرد. یکی هم هست که ما نکاشته بودیم‌ش. اسم‌ش رو نمی‌دونم چیه.

-        چه جالب. علی؟

-        چی شده؟

-        می‌خوام بهشون دست بزنم.

-        دست‌تو بده به من.

...

-        چه خوب. انگار دارم می‌بینم‌شون.

صدای زنگ ناهار ... زینگ زینگ زینگ.

-        های فرزاد. یواش. یعنی این قدر گرسنه‌ته؟ نزدیک بود چرخ‌م رو بندازی توی باغچه.

-        برو بابا. من به گل‌هامون دست زدم. حاضرم سه روز چیزی نخورم.

-        فرزاد ...

صداها دور می‌شود. فرزاد صندلی چرخ‌دار علی را وارد آسایش‌گاه می‌کند. من منفجر می‌شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط مهران محرمیان  | 

زدیم‌ش. بعد از 12 سال قله نزدن. 3383 متر. فکر نمی‌کردم این قدر سخت باشد. سختی‌اش مال 12 سال نبود. مال قله‌ای بود که یال‌های صخره‌ای محاصره‌اش کرده بودند. دیواره‌های با زاویه‌ی هفتاد هشتاد درجه را با ترس زیاد بالا رفتیم. پنج ساعت طول کشید و زدیم‌ش. شهریار خسیس می‌ترسید فیلم‌های دوربین دیجیتال‌ش تمام شود و کم عکس می‌گرفت. قول دادم این جا رسوای‌ش کنم. اما حالی داد. شهریار و شه‌باز هر دو را می‌گویم. راستی آنان که شه‌باز را زمستان می‌زنند چه می‌کنند با این دیواره‌ها؟

شه‌بازي كرديم. كدام شاه؟ كدام بازي؟ و پژواكي كه از اين بازي برمي‌گشت كدامين پيام را براي ما داشت جز سخن خودمان كه سلام؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:8  توسط مهران محرمیان  | 

ای برادر (در برخی نسخ خواهر آمده است) تو همه اندیشه‌ای

مابقی خود باز هم اندیشه‌ای

گر بماند اندکی بازم ز تو

آن دگر هم باز هم اندیشه‌ای

 

اندیشه همان خیال است. تو همیشه در خیال منی. من جز تو نیستم. من جز تو هیچ نیستم. هیچ‌م من جز تو. من‌م جز تو هیچ. من نیستم هیچ جز تو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 5:34  توسط مهران محرمیان  | 

لخت لخت رو به روی‌م افتاده بود روی زمین. جا خوردم. فکر نمی‌کردم در شازند ساعت سه صبح چنین صحنه‌ای ببینم. آن هم بعد از دیدن فیلم و هوس پیاده‌روی نصف شب در زمستانی که روزها سگ‌ها به زور از لانه بیرون می‌آمدند چه رسد به شب و البته پارس بی‌خان‌مان‌های‌شان گاه گاه بلند بود.

شب بود. سرد. منجمد‌کننده. شاید 42 درجه زیر صفر. پلیس تازه به‌م گیر داده بود و بالاخره بعد کلی سین جیم عذرخواهی کرده بود و گذاشته بود بروم. پای آب‌شاری که به قطر نیم و ارتفاع دو و طول سه متر یخ زده بود راه می‌رفتم. خیلی چیزهای دیگر در این هوای سرد برفی دور و برم بود که نمی‌دیدم. اما این یکی را دیگر نمی‌شد ندید.

حقیقت، لخت لخت، لابه‌لای یخ‌ها روی زمین افتاده بود و مرده بود. چهره‌ای وحشت‌ناک و بدنی وحشت‌ناک‌تر. آن گونه که بر تارنما نیاید. با بی‌شرفی تمام آن عبارت انگلیسی را گرته‌برداری کردم که: امشب شب من نیست. به جست‌وجوی فرشته‌ها بیرون آمدم و اول پلیس و حالا یک جنازه روی دستم مانده است. فرار هم فایده ندارد. تا به حال مگر کسی توانسته از حقیقت فرار کند که من دومی‌اش باشم؟

و پلیس و بازداشت و دادگاه و ...

سه سال گذشت تا سرم به جرم قتل حقیقت بالای دار برود. آنی که ادعای عشقش عالم را برداشته بود و بسیار کریه بود، حقیقت نام، سرم را به باد داد. سوختم تا مردم قبل از این که بمیرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:33  توسط مهران محرمیان  | 

- اگر می‌روی که خود را به زیر شه‌باز فرود آری برو. وگرنه، اگر می‌روی که شه‌باز را به زیر خود آری که همین پایین هم بسیارند آنانی که به زیر کشیده‌ای از زن و فرزند و دوست و آشنا که خیانت‌پیشگی و زدن شه‌باز به هم چون عسل و خربزه باشد و به یک دم کارت تمام کند.

- میروم که خود را به زیر شه‌باز فرود آرم.

- آن را نشانه‌ای است و تا آن نشان بر سینه‌ی تو نباشد چیزی مگوی که مدعیان بسیارند و آن این است که چون باخود بالا رفتی بی‌خود پایین آیی. و چون بی‌خود شدی کسی نیست که پایین آید. پس چون بالا رفتی دیگر پایین نیایی.

- این که گویی نتوانم که شب سرد است و گرگ بسیار و چاه در کوه فراوان شکارچیان را در خود کشیده است و ...

- خاموش. پس لافِ زدن شه‌باز را مزن. تو را آن به که بر کسب و کار خود کوشی و درهم و دینار اندوزی که آن جا که سی‌مرغ پرواز کرده است، جای زاغ و کلاغ نیست.

 

پ.ن.: زدیم. عجب چیزی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:58  توسط مهران محرمیان  | 

گفته‌اند که من شاعرم و یا این که مطالب‌م با تار و پودشان بازی می‌کند. من تار و پودم جر می‌خورد تا خطی بنویسم. از شعر هم هیچ نمی‌دانم که جز دری‌وری از صاحب این کی‌برد بیرون نیاید. لطف دارند دوستان و اما از لجنی که در من گندیده است، همین هم که بیرون می‌تراود جز از لطف دوستان نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:34  توسط مهران محرمیان  | 

گرمایی که واحد پردازش مرکزی رایانه ها تولید می کنند و گرما خفه کن ها (=هیت سینک) و پنکه ها به بیرون منتقل می کنند از جنس گرمای دوستی و محبت نیست. گرد و خاکی معمولا در آن هست که در دوستی نیست و حتی بوی عرق تن الکترون ها که هی به مدارهای بالا و پایین می روند و حوض چه های خازن را پر و خالی می کنند و در جدال با مقاومت های سر راه شان که از جنس اقتضای طبیعت شان است  با بوی عرق پهلوان ها و لات های جنوب شهر و کارگرهای عمله فرق جدی دارد. روح ندارد. و ما در طول عمر کاری خود دایم در تلاشیم تا این گرما را مسخر کنیم. شاید کمی هم باید به این نکته فکر کرد که واحد پردازش مرکزی ای که از شن و پلاستیک ساخته شده باشد هیچ وقت نمی تواند آن طور عرق کند.

کاش رایانه ام را ظهر تابستان می توانستم با خودم به حمام ببرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:4  توسط مهران محرمیان  | 

این یکی در استان چهارمحال و بختیاری است. استانی که مرکزش شهرکرد است و تقریبا هیچ کس در آن کرد نیست. کوه‌رنگ شهری بسیار کوچک در منتهی الیه غرب این استان است.

شما تهرانی‌ها باید گز کنید تا اصفهان و بعد زرین‌شهر و شهرکرد. گمان نکنم اصفهان تا شهرکرد 100 تا بیش‌تر راه باشد. و 80 تا از شهرکرد تا کوه‌رنگ. سرچشمه‌ی زاینده رود. پای زردکوه. سربلند و پربرف و پرآب. حتی به فصل کم‌آبی. خدایا تو این کوه‌ها را آفریدی تا مرا دیوانه کنی...

آب زردکوه تا سال 1327 به زنده‌رود نمی‌ریخت. در این سال بود که سدی در پای زردکوه زدند و تونلی کندند به طول دو کیلومتر و آب کوه‌رنگ را با آبشاری عظیم به دره‌ای انداختند که به چشمه‌ی دیمه -  ار دیگر سرچشمه‌های زنده‌رود – منتهی می‌شود و این شد که کوه‌رنگ هم یکی از سرچشمه‌های زنده‌رود شد. منطقه‌ای دیدنی و بسیار سرد. هتل هم به قدر کفایت دارد تا صبح که چشم می‌گشایی آبشاری ببینی که زندگی را به همراه می‌آورد و بگویی: ... ولش کن. بعضی وقت ها آدم خفه شود بهتر است.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط مهران محرمیان  | 

از نیشابور – شهر خیام و عطار و کمال‌الملک – که به کاشمر – شهر آقای شهید که لقب مردم کاشمر برای شهید مدرس است -  بروی، جاده‌ای در پیش داری پیچ پیچ که جاده‌ی چالوس در برابر آن اتوبان است. ابتدای راه کویر است. با انواع گیاهانی که می‌کارند تا شن‌های کویر جاده را نخورند و البته می‌خورند و از پس جاده‌ای راست – خود صراط مستقیم است انگار – کوه‌هایی را می‌بینی از جنس رس سرخ که چون یاقوتی در دل کویر سر بر آسمان برده است. کوه‌سرخ نام این کوه‌هاست و البته دهی – حالا شهری – در میان این کوه‌ها. برای من خاطره‌ی سفرهای بسیار را دارد که خانه‌ی ما در کاشمر بود و اقوام در نیشابور.

کوه‌سرخ به درد دمی آساییدن می‌خورد در دل کویر که منطقه‌ای پرآب است. به درد یادآوری خاطرات و عشق دوران کودکی می‌خورد. به درد این می‌خورد که به یاد بیاوری خانم همسایه صبح مرا که تازه متولد شده بودم گرفت تا مادرم که معلم بود به سر کلاس برود و تا ظهر خودش زایمان کرد و مادر که برگشت به جای یکی، دو تا بچه دید. یاد کندر و عطائیه و امام‌زاده حمزه با آن چنارهای بلند و حمید قربانی که این روزها مشغول درآوردن پروستات تمامی مردم کاشمر است. برای دیدن دوباره‌ی کوه‌سرخ له‌له می‌زنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:7  توسط مهران محرمیان  | 

وقتی دختر کولی دستم را گرفت، داشتم به جلسه‌ی فردا در شرکت فکر می‌کردم. خیلی به حرف‌هایش گوش نمی‌کردم. کلافه منتظر بودم تا تمام کند و بروم. جز آن جا که گفت: خیلی وقت است که می‌روی و می‌آیی. اما به زودی تمام می‌شود. داری به آخر خط می‌رسی. گفتم کدام خط؟ روی کف دستم خطی را نشان داد. راست می‌گفت. بلند بود ولی تمام می‌شد. بی‌معطلی چاقوی‌ش را که با نخی به خود آویزان کرده بود برداشتم و ضامن‌ش را فشار دادم. خط را ادامه دادم. تا آرنج. خون چکید. و بعد شرشر ادامه داد. گفتم: حالا دیگر به آخر خط نمی‌رسم!

وقتی شش ماه بعد به کوه‌سرخ اسباب‌کشی کردیم معنی آن خطی که کشیده بودم را فهمیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:39  توسط مهران محرمیان  | 

رادیو جوان، همین هفته‌ی پیش، به درخواست آن کس که علم مهرورزی برداشته بود ولی از دهانش زور فواره می‌زد، تیرباران شد. حالا، رادیو پیرمرد را بزک کرده‌اند و جای رادیو جوان دارند پخش می‌کنند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:38  توسط مهران محرمیان  | 

من بد بد. تو خوب، آن قدر که باران هم می‌بارد. حتی بر سنگ قبر. نه برای من. برای سنگ قبر. تمیز می‌کند. و چهره‌ی تو بر تخته سنگ از زیر یک خروار خاک پیدا می‌شود. و خودت که دیگر حتی استخوان‌هایت پوسیده است.

وقتی فرهاد مرد هیچ کس ککش نگزید. به شیرین که خبر دادند داشت شیر می‌خورد و با خسرو فیلم نگاه می‌کرد. حتی از جای‌اش بلند نشد. و گنجشکک اشی‌مشی بی‌آشیانه ماند. فرهاد که فرهاد بود مرد و هیچ نشد. تو که جای خود داری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:0  توسط مهران محرمیان  | 

آموزش طی‌الارض در یک جلسه. تضمینی.

قیمت: زندگی سگی

زمان: هر وقت

مکان: هر کجا

برای شرکت در دوره این جا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط مهران محرمیان  |