تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

امروز وقت دویدن یک زنبور گاوی به عینک و دماغم خورد. دو پروانه از نزدیک صورتم رد شدند. پنج شانه‌به‌سر جاده را از بالای سر من قطع کردند و سه عقاب ... بگذارید داستان این سه عقاب را برای شما تعریف کنم.

دو نر و یک ماده توی آسمان و در کنار شهباز اوج گرفته بودند و در یک دایره چرخ می‌زدند. آن چنان نرم که انگار نه انگار باد شدیدی می‌وزید که عقاب بودند و فرقی با گنجشک باید. نرها به هم آمدند. نوک‌ها را به  هم چسباندند و یکی بالا یکی پایین سقوط کردند آزاد. من فکر کردم معنای آزادی شاید در همین سقوط نهفته باشد. چند ده متری سقوط کردند و نرم در یک لحظه، انگار از روی سناریویی مشخص از هم جدا شدند و هر یک به سمتی رفتند. و سه تایی با هم چرخ زدند و دوباره همان رقص و همان سقوط و همان چرخ. تا به نزدیک زمین رسیدند. نمی‌دانم بر اساس کدام معیاری نر اولی برنده شده بود. نر اول و ماده در فاصله‌ای نزدیک کوه پرواز کردند و نر دوم از ارتفاع تماشا می‌کرد. در لحظه‌ای آن دو ناپدید شدند و نر دوم رفت تا غم شکست‌اش در عشق را با قله‌ی شهباز در میان گذارد و گم شد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 12:4 |

فکر می‌کنم زمان آن رسیده باشد که با خواننده‌های این مطالب تکلیفم را دست‌کم در یک مورد روشن کنم. قطار محلی قطاری است که بین شهرهای خط اراک اندیمشک حرکت می‌کند. یعنی توی دل زاگرس. دو تا از آن‌ها را که من می‌شناسم ساعت 7 صبح یکی از اراک حرکت می‌کند به سمت درود و یکی از درود به سمت اندیمشک. این دو در تمام ایستگاه‌ها نگه می‌دارند و همه کسی را – حتی عشایر با گاو و گوسفند در فصل کوچ – سوار و پیاده می‌کنند. این قطار عصر همان روز برمی‌گردد و ساعت 20 به همان جایی می‌رسد که صبح راه افتاده بود و دمی می‌آساید تا فردا صبح. برای من قطار محلی یعنی روزبه طوری و صابری و خیابانی و یسلیانی و سید جمال و دیگرانی که روزی از سر جوانی به جنگل‌های لرستان در بالای تله‌زنگ زدیم و رفتیم و برگشتیم که الان وقت تعریف آن رفتن نیست و وقت دیگری با آقای صابری و همسرش و او زدیم به جاده و بیشه و آبشار بیشه و خانه‌ی آن خان قدیم بیشه‌ای و سحر و سحر و سحر و ...

خاطره‌ی قطار محلی من را له می‌کند. هر بار که رد می‌شود به یاد آن سفر می‌افتم. اگر روزی جنازه‌ای در پای قطار محلی دیدید که لباس ورزشی بر تن دارد بدانید که دیگر این تن را تاب نیاورده‌ام و با قطار رفته‌ام. بنابراین از خواننده‌ها خواهش می‌کنم ننویسند این قطار محلی چیست. قطار محلی را نمی‌شود تعریف کرد. باید سوارش شد. و در تمام ایستگاه‌هایش توقف کرد. و با مردمی که سوارش‌اند آمیخت. و زندگی کرد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 17:4 |

خط شازند بهشت

از پرواز مستقیم رم شازند پیاده شدم. داشتم با خودم فکر می‌کردم شازند که فرودگاه ندارد که من چنین کاری کرده‌ام. عقلم به جایی نرسید. کلمات ایتالیایی، به خصوص آن‌هایی که به آموره مربوط می‌شدند در سرم چرخ می‌زد. تلفن زنگ زد. عزیز بود. سلام کرد و احوال‌پرسی اما چنان می‌نمود که به حرف‌هایی که من می‌زنم جواب نمی‌دهد. حرف‌هایش یادم نمانده است. اما یادم هست که خوشم می‌آمد. شک کردم. یادم آمد عزیز را شش ماه پیش خودم توی قبر گذاشته بودم. گفتم حتما این خاله معصوم شیطان صدای عزیز را ضبط کرده و دارد برایم پخش می‌کند. داد زدم خاله! خاله! عزیز کمی دیگر حرف زد و خبری از خاله نشد. بعد من ماندم و صدای بوق بوق تلفن. قطع شده بود.

فردا شب دوباره همین خواب را دیدم. امروز داشتم می‌دویدم که خواب‌هایم یادم آمد. عزیز را با فریاد صدا زدم و فهمیدم خط تلفن بهشت-شازند راه افتاده است. اما این خط همان وقت قطع شد و دیگر عزیز به من زنگ نزد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 17:4 |

برق چاقو

 

حنابندان بود که به دلیلی که دیگر مهم نیست دعوا شد. من مثل همیشه یک نفر بودم. تنها. آن‌ها سه تن بودند. فریاد زدم چهار به یک چه می‌کنید؟ گفتند سه به یک. فریاد زدم من هم از شمایم که اگر نبودم دعوایی هم نبود. آخرین چیزی که دیدم برق چاقو بود. بعدها روحم از دیگران شنید که در بیمارستان شازند چند روزی در کما بوده‌ام و تمام شده‌ام. خدا بیامرزدم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 19:3 |

خفه

دلم به اندازه‌ی دنیا گرفته است. حرف‌های زیادی هست که نمی‌شود زد. اما دست کم می‌توان داد زد که من حرف دارم.

کاش همه جا مثل شازند آدم می‌شد هر چه می‌خواهد بگوید و همه چیزش را به خاطر ترس از دست دادن هر چیز حقیر و کبیری که در زندگی دارد از دست ندهد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 22:54 |

مرگ قلم (به مناسبت روز جهانی قلم)

 

قلم‌ها دارند می‌میرند. کی‌برد دارد جای قلم را می‌گیرد. 100 سال دیگر، وقتی معلم سر کلاس به والقلم و ما یسطرون می‌رسد، چنین ترجمه می‌کند:

قسم به وسیله‌ای که صدها سال پیش با آن روی صفحات نرم سفید و یا زرد رنگی به نام کاغذ خطوطی رسم می‌کردند به نام الفبا و به این کار نوشتن می‌گفتند. امروزه تنها یک نفر در شازند هست که این سنت را که نسل به نسل از پدرانش رسیده است ادامه می‌دهد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 19:3 |

این مطلب عینا از یکی از سایت های اسرائیلی نقل می‌شود:

چهل سال قبل، درست پس از جنگ شش روزه، مارشال دو گل که استفاده‌ی خوب اسرائیلی‌ها از هواپیماهای فرانسوی را دیده بود تصمیم گرفت فروش قطعات یدکی هواپیماها به اسرائیل را متوقف کند. این وضعیت این ایده را در اسرائیلی‌ها تقویت کرد که دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی را از حالت تئوری صرف خارج و به پژوهش کاربردی روی آورند. اسرائیل باید خود تجهیزات الکترونیکی و سایر نیازهای پایه‌ای خود را تولید می‌کرد تا دچار چنین مشکلاتی نشود.

این وضعیت باعث تولد اسرائیلی شد که بتواند در همه حال از خود دفاع کند. در ابتدا این حرکت کند بود. اما پس از آن که اندازه حرکت لازم را به دست آورد شتاب گرفت و در زمینه‌های زیادی به فن‌آوری بالا دست یافت.

 

این مطلب شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟ شباهت؟ چهل سال دیگر ما چه خواهیم نوشت؟

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 12:22 |

جاده

 

اگر روزی

به لطف این فن‌آوری مزخرف

جاده‌ها از قاموس جهان حذف شوند

چه خاکی به سر کنم؟

چگونه بزنم به جاده؟

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 19:2 |

تردید ورود

 

در باغ بالای امام‌زاده، گنجشک‌ها یک‌یک و دو دو پرواز می‌کنند و آن دیگری قار قار و آن یکان جیر جیر. خادم، رکابی بر تن، آتشی افروخته، نمی‌دانم برای چه، و سگ سیاه پشمالو را که به در نزدیک می‌شود با اصواتی که بر کاغذ نمی‌آید از خود و از در می‌راند. من، بیرون توی ماشین نشسته‌ام و یارای آن‌ام نیست که شانس خود را برای ورود امتحان کنم. که سگ پاچه‌ام را بگیرد و یا خادم با دسته‌ی جارو ردم کند یا در قفل باشد یا به داخل روم و چشمه‌ی دیده‌ام خشک باشد.

اما رفتم.

دست در آب حوض زدم که از تب خشک‌سالی فقط کمی آب در آن بود و جسد ملخی در آن غوطه می‌خورد. شک کردم. آب از دستم می‌چکید که گوشی‌ام زنگ زد و لحظه‌ای بعد در جاده به طرف بیمارستان می‌تازیدم.

من این جایی نیستم.

 

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 19:2 |

معلم

 

آن احمق

بر دامنه‌ی شهباز

رانندگی تعلیم می‌دهد

این جا

جز پرواز

ممنوع است

 

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 18:59 |

نشانه

ورق پاره‌ای روی باد از سمت آستانه آمده بود. چیزی مرا وادار کرد تا آن را بگیرم. و چنین نوشته بود:

به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان.

ما دل را نیافریدیم مگر برای دیدن،

و چشم را مگر برای حرف زدن،

و دهان را مگر برای سکوتیدن،

و لب را مگر برای بوسیدن،

و دندان را مگر برای لب‌خندیدن.

پس بلبخندید و ببوسید و بسکوتید و بحرفید و ببینید با آن چه ما مقدر کردیم. باشد که آدم شوید.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 22:50 |

پیر

پیری در دالان بهشت دیدم. از پشت سرش حرکت می‌کردم و چون از او سبقت گرفتم ترسید. سرعت من آن قدر زیاد بود که تا بخواهد چوب‌دستی‌اش را تکان دهد مرا ببیند که شبیه آدم‌ام. سلامی کردم و عذرخواهی زیاد و به کفاره‌ی ترساندن‌اش چند صد متری با او هم‌سفر شدم.

سکوت بود و ناگاه گفت: اگر روزی اعوان و انصار شما برای هر چیزی علتی کشف کنند و حتی علت‌العللی از جنس من و تو بیابند که دنیا همین بود و بس، من باز با خدای خود خوشنودم. نگه‌بان پارک که به تازگی با ما هم‌راه شده بود فکر می‌کرد که مرا می‌شناسد که بسیار شبیه عموی شهیدم شده بودم به پیرمرد گفت: ذهن مرا خراب نکن.

من که عموی‌ام شهید دود شده بود و این را نگه‌بان از من قبول نمی‌کرد به پیرمرد گفتم: قدسی قاضی نور را می‌شناسی؟

پیرمرد گفت: کدام را؟ قدسی؟ قاضی؟ یا نور؟

گفتم: خوب پیداست که خوب می‌شناسید. پس باید بدانید چه کسی به چشم پسرک عینک زد.

گفت: عینک تویی پسرک. اگر می‌خواهی درست ببینی، نباش.

نگه‌بان پارک گفت: ذهن مرا خراب نکن. و رفت.

من هم رفتم بدوم. آن قدر که نباشم.

و پیرمرد را شنیدم که شمس می‌خواند: صحبت بی‌خبران سخت مضر است. حرام است. صحبت نادان حرام است. طعام‌شان حرام است...

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 16:46 |

سیاه و سپید

 

کبوتری بود در شازند که معتاد شده بود. نه به پرواز در بادی که همیشه از سمت آستانه و از بین دو کوه بر شازند می‌وزد. و نه به پریدن مدام. و نه به دانه خوردن در کنار مزار و نه به نشستن روی قله‌ی شهباز. به تریاک. شاید به هروئین. یا هر چیز دیگری که مثل این باشد. از آن‌هایی که اسمش را شنیده‌ایم. یا نشنیده‌ایم.

کبوتر قصه‌ی ما قصاب بود. این جور وقت‌ها همه‌ی قصه‌ها چیزهایی که کبوتر قصه آرام آرام از دست می‌دهد را می‌شمارند. اما من چنین نمی‌کنم. چنان که دانم و دانی.

قصاب روزی احساس کرد که غیرتی شده است و غرق. و غرقی که غیرتی شود تنها یک راه برایش باقی است و آن تمام کردن است. خودکشی. این طور شد که رفت بالای طبقه‌ی دوم مغازه و بال‌هایش را محکم با طناب بست. نپرسید چه طوری که در شازند از این اتفاقات زیاد می‌افتد. و پرید پایین. روی چنگک‌های قصابی که هیچ گوشتی نداشت و آماده بود برای گوشت کبوتر قصاب. و قصاب پاره پاره شد. و اگر قرار نبود که قصابِ غرقِ غیرتی بماند، خوب، نمانده بود.

روزی که از بیمارستان مرخص شد مثل پارچه‌ای بود که دوخته باشند. بس که تنش بخیه و سوزن خورده بود. و همان روز با انجمن کبوتران گم‌نام آشنا شد. گم‌نامی چیز خوبی است. شهرت برای خیلی‌ها خوب نیست. گم‌نامی به‌تر است. حتی اگر کبوتر باشی. یا قصاب. یا غرق. یا معتاد.

و این گونه کبوتر برای خود خدایی دیگر گونه آفرید. خدایی که با کبوترها حرف می‌زد. و شب‌ها با کبوترها می‌خوابید. و صبح بیدار می‌شد. خدایی که می‌شد باهاش حال کرد. و در آغوشش کشید. و حتی با او ازدواج کرد. خدایی که جفتش بود. بعد فهمید که جفتش خداست. و جوجه‌اش نیز. و مشتریانش. و تمام کبوترهای شهر. و ...

حالا اگر به شازند بیایی و بخواهی گوشت بخری، همه دکانی را نشان می‌دهند که در آن کبوتری به کار مشغول است و جز با لب‌خند از تو پذیرایی نمی‌کند و هر کار که بکنی جز محبت از او نمی‌بینی و وقتی می‌خواهی بروی می‌بینی که معتاد او و حرف‌‌ها و نگاهش شده‌ای. حالا دیگر معلوم نیست کی معتاد کیست. کی عاشق کیست. کی غرق کیست. کی غیرتی کیست. همه چیز با هم یکی شده است.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 12:4 |

زبان

 

مسافری بود و دو سالی در شازند مهمان بود. حرف نمی‌زد. روزی از او حالش را پرسیدیم و گفت: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

ما نفهمیدیم منظورش چه بود. اما از این به بعد هر کس که به او می‌رسید حالش را می‌پرسید و او با صورتی آرام ولی پر از درد پاسخ می‌داد: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

حالا همه در شازند این عبارت را بلد بودند و گر چه معنی‌اش را نمی‌دانستند ولی هر کس به دیگری می‌رسید به جای سلام می‌گفت: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

او که رفت، از توی مینی‌بوس برای ما دست تکان داد و سرش را از پنجره بیرون آورد و ما برای آخرین بار فریاد زدیم: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

سال‌ها بعد، وقتی جوانی به همان شکل و شمایل و هیبت، روزی از شهر ما گذشت و شنید که بچه‌ها در کوچه بازی می‌کنند و می‌گویند: "سان جی لان دیران ناردانیمیش" گفت: درد زیاد.

و ما فهمیدیم آن واژه که به شادی بارها بر زبان آورده بودیم چه معنی می‌داده است. و ما فهمیدیم زبان بی‌زبانی را هنوز بلد نیستیم. و ما فهمیدیم آن مرد در قلبش دردی بوده است که ما هیچ وقت نفهمیده بودیم. و هر چند این که آدم بفهمد که نمی‌فهمد خوب است اما نمی‌دانیم چرا دهان‌مان تلخ شد و برای خود خیال بافتیم که شاید او عاشق کسی بوده است که آوازه‌ی دردش چنین بر سر زبان‌ها افتاده است.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 9:49 |