امروز وقت دویدن یک زنبور گاوی به عینک و دماغم خورد. دو پروانه از نزدیک صورتم رد شدند. پنج شانهبهسر جاده را از بالای سر من قطع کردند و سه عقاب ... بگذارید داستان این سه عقاب را برای شما تعریف کنم.
دو نر و یک ماده توی آسمان و در کنار شهباز اوج گرفته بودند و در یک دایره چرخ میزدند. آن چنان نرم که انگار نه انگار باد شدیدی میوزید که عقاب بودند و فرقی با گنجشک باید. نرها به هم آمدند. نوکها را به هم چسباندند و یکی بالا یکی پایین سقوط کردند آزاد. من فکر کردم معنای آزادی شاید در همین سقوط نهفته باشد. چند ده متری سقوط کردند و نرم در یک لحظه، انگار از روی سناریویی مشخص از هم جدا شدند و هر یک به سمتی رفتند. و سه تایی با هم چرخ زدند و دوباره همان رقص و همان سقوط و همان چرخ. تا به نزدیک زمین رسیدند. نمیدانم بر اساس کدام معیاری نر اولی برنده شده بود. نر اول و ماده در فاصلهای نزدیک کوه پرواز کردند و نر دوم از ارتفاع تماشا میکرد. در لحظهای آن دو ناپدید شدند و نر دوم رفت تا غم شکستاش در عشق را با قلهی شهباز در میان گذارد و گم شد.
