لاک پشت و مار
پشت پنجرهی خانهی ما باغی است. کوچک، کم درخت و اما سبز. روزها، اگر بخواهی زندگی کنی و کمی با عادت قدیمی لب پنجره نشینی - نه به شیوهی جدید آن که فضولی محسوب میشود و مذموم است – حال کنی، وقتی توی بوتهها خوب نگاه کنی لاکپشتی میبینی. من فکر میکنم هر چه آرامش در این شهر است از توی لاک همین لاکپشت ساطع میشود. آن قدر آرام. آرامتر از مونآمور. من اگر بخواهم سر کلاس این طوری درس بدهم از اول تا آخر ترم باید همین کلمه را تکرا کنم که بچهها، عاشق باشید. شاید کلاس این طوری خیلی بهتر باشد از کلاسی پر از فرمول و فنآوری و پیشبینی آینده. چه کسی میداند. شاید ترمی دیگر این طور درس دادم.
آن طرفتر، کنج دیوار و توی آفتاب ماری چمبره زده است. بلند با رنگهای تیره اما متنوع و هر از چندی پوست میاندازد. مار و لاکپشت به هم کاری ندارند. نه مار میتواند به لاکپشت که زود – چه قدر به کار بردن این کلمه برای این موجود مسخره است- توی لاکش فرو میرود صدمهای برساند و نه لاکپشت از مزهی مار خوشش میآید وقتی آن همه علف خوشمزه و برگ بوتههای مو و گلهای رنگارنگ آن جا هست. مگر دیوانه است؟
دخترهای من هم لاک دارند. آنها توی لاک فرو نمیروند. لاک را میزنند. لاک دخترهای من قرمز است. خودم برایشان از یک مغازه در مجیدیه در تهران خریدهام. سرخ سرخ. من هم لاک دارم. وقتی میدوم توی لاکم فرو میروم و الان نیز که دارم مینویسم. شازند جاهای زیادی برای توی لاک فرو رفتن دارد.
راستی، آیا کسی میداند که مار میتواند از دیوار بالا بیاید یا نه؟ فکر نمیکنم این مار هم دستور خانم دکتر یوسفیان را خوانده باشد. من – با ترس و احتیاط- این مار را دوست دارم. لاکپشت؟ این که پرسیدن ندارد!