تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

نماز

این جا مردم عادت دارند نماز را با فرشته‌ها بخوانند. فرشته‌ها موهای خود را دم‌اسبی پخش می‌کنند روی شانه های‌شان. مردم با لباس سفید یکی عقب، یکی جلو. اگر مردم را نمی‌شناختم نمی‌فهمیدم کدام از مردم شهرند کدام فرشته. البته بعضی‌ها خیلی مشخص‌اند. مثل آن کس که بدنش هزار انحنا دارد به نشانه‌ی ترکش و موج انفجار، یادگار سال‌های دور و همین باعث شده سر نماز هر یک از اعضای بدنش رو به قبله‌ای باشد و اما از دلش، هیچ کس خبر ندارد. این جا افتخار مردم این است که در مسجدشان هیچ بچه‌ای ترس از دویدن ندارد.

وقتی ببینی امام جمعه تمام خطبه‌ی اول را با مردم یکی یکی سلام و احوال‌پرسی می‌کند و تمام خطبه‌ی دوم را گلایه می‌کند از آنانی که در طول هفته‌ی پیش عصبانی شده‌اند... این طور شد که من برای اولین بار در نماز جمعه شرکت کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:5  توسط مهران محرمیان  | 

خون بره

کمی بالاتر از دالان بهشت نهر آبی جاری است. و آن بالاتر، در دامنه‌های شهباز گورستانی است که دیر زمانی مدفن ارمنی‌های شازند بوده است که حالا همه مهاجرت کرده‌اند و تنها کلیسای شهر را متروک و سوت و کور – حتی بدون این که روزهای یک‌شنبه صدای ارگ از آن بلند باشد – رها کرده‌اند و رفته‌اند و حالا در کنار سنگ قبرهای ارمنی‌ها سنگ قبرهای مسلمانان به چشم می‌خورد. همیشه از قبرستان‌های روی کوه خوشم می‌آمده است.

کمی بالاتر علف است و گوسفندانی که برای چرا می‌آیند به همراه چوپانانی مهربان با نی و شلوار لی و گاهی هم موبایل و سگ‌هایی که زیادند و من همیشه از آن‌ها می‌ترسیده‌ام. چوپان‌های این جا منتظرند با ایشان رفیق شوی تا بره‌ای را به زمین بزنند و کباب کنند و توی دلش را با انواع سبزی‌ها پر کنند و کباب‌اش را توی حلقومت فرو کنند. شاید به همین خاطر است که هیچ وقت با هیچ چوپانی دوست نشده‌ام. نگاهی، سلامی و محبتی که رد و بدل می‌شود و خداحافظ. به حال بره‌ها می‌ترسم. و به حال بال‌های سفید چوپان که وقتی سر بره را می‌برد خونی می‌شود و رنگش تا روزهای روز حتی اگر خوب بشویدش پاک نمی‌شود. آخر خون بره با خون آدم فرق دارد و بال با دست نیز. این چیزی نیست که به این راحتی از چنین چیزی پاک شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:5  توسط مهران محرمیان  | 

مهمان

چند روزی است که مهمان داریم. یکی استاد قدیمی من در دانشگاه و آن یک، هم‌کلاسی ما در سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی هفتاد، از آن معدودهایی که هنوز مانده‌اند. این دو خانواده‌ای تشکیل داده‌اند و بهاری دارند و صفایی. چند روزی است که مهمان داریم و من همه‌اش دل‌شوره دارم. نه از آن نوع که نگران باشم نکند به آن‌ها خوش بگذرد. می‌دانم شازند جایی نیست که به چنین کسانی خوش نگذرد. دل‌شوره‌ای دارم از نوع کسی که بر او خبری بزرگ را نازل کرده باشند و او فکر کند این همه برای او زیاد است. دلم دارد می‌پکد. از هر دری و چیزی صحبت می‌کنیم. ما را که اهلیت گفت نیست، کاش اهلیت شنود باشد و فکر می‌کنم بود که آن چه گفتند را مثل شیرین‌ترین شربت‌ها سر کشیدیم و ساعت 6 عصر از سفره‌ی ناهار بلند شدیم و تا شش صبح! نخوابیدیم. گو این که آن‌ها بیمار بودند و اما ذره‌ای برای ما کم نگذاشتند. من دل‌هره‌ام تمامی نداشت و این‌ها برای من خیلی زیاد بود. من زیر آوار حرف و حدیث و خاطره و افسانه‌ی شخصی و هوش کلامی و یاد عشق‌های قدیم و درد و درد و درد و درد... راستی چه می‌شود کرد برای این ویرانه‌ی متمدن؟ و آیا مقصد جز همین رفتن است؟ راستی قطار محلی چرا ساعت هفت و نیم نیامد و چرا غروب آن روز این قدر زیبا شده بود؟ چرا مرا ببوس را برای بچه‌ها خواندم و چرا صدایم آواز را می‌طلبید؟ توبه کردم از این که فرشته به خانه‌ام دعوت کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:30  توسط مهران محرمیان  | 

لاک پشت و مار

پشت پنجره‌ی خانه‌ی ما باغی است. کوچک، کم درخت و اما سبز. روزها، اگر بخواهی زندگی کنی و کمی با عادت قدیمی لب پنجره نشینی - نه به شیوه‌ی جدید آن که فضولی محسوب می‌شود و مذموم است – حال کنی، وقتی توی بوته‌ها خوب نگاه کنی لاک‌پشتی می‌بینی. من فکر می‌کنم هر چه آرامش در این شهر است از توی لاک همین لاک‌پشت ساطع می‌شود. آن قدر آرام. آرام‌تر از مون‌آمور. من اگر بخواهم سر کلاس این طوری درس بدهم از اول تا آخر ترم باید همین کلمه را تکرا کنم که بچه‌ها، عاشق باشید. شاید کلاس این طوری خیلی به‌تر باشد از کلاسی پر از فرمول و فن‌آوری و پیش‌بینی آینده. چه کسی می‌‌داند. شاید ترمی دیگر این طور درس دادم.

آن طرف‌تر، کنج دیوار و توی آفتاب ماری چمبره زده است. بلند با رنگ‌های تیره اما متنوع و هر از چندی پوست می‌اندازد. مار و لاک‌پشت به هم کاری ندارند. نه مار می‌تواند به لاک‌پشت که زود – چه قدر به کار بردن این کلمه برای این موجود مسخره است- توی لاکش فرو می‌رود صدمه‌ای برساند و نه لاک‌پشت از مزه‌ی مار خوشش می‌آید وقتی آن همه علف خوش‌مزه و برگ بوته‌های مو و گل‌های رنگارنگ آن جا هست. مگر دیوانه است؟

دخترهای من هم لاک دارند. آن‌ها توی لاک فرو نمی‌روند. لاک را می‌زنند. لاک دخترهای من قرمز است. خودم برای‌شان از یک مغازه در مجیدیه در تهران خریده‌ام. سرخ سرخ. من هم لاک دارم. وقتی می‌دوم توی لاکم فرو می‌روم و الان نیز که دارم می‌نویسم. شازند جاهای زیادی برای توی لاک فرو رفتن دارد.

راستی، آیا کسی می‌داند که مار می‌تواند از دیوار بالا بیاید یا نه؟ فکر نمی‌کنم این مار هم دستور خانم دکتر یوسفیان را خوانده باشد. من – با ترس و احتیاط- این مار را دوست دارم. لاک‌پشت؟ این که پرسیدن ندارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:37  توسط مهران محرمیان  | 

شکلات

امروز صبح می‌خواستم بدوم و خیلی گرسنه‌ام بود. مثل همیشه دست‌به‌دامان او شدم و شکلاتی خواستم و او مرا ناامید کرد. بال‌های مهربانش پناهم شدند و من رفتم بدوم. چند متر مانده بود به تقاطع جاده و خط آهن – همان جایی که دور می‌زنم و به سمت شهر برمی‌گردم – یک پیکان مدل دهه‌‌ی پنجاه را دیدم پر از زن و بچه و یک مرد. مرد که برای رد شدن از سرعت‌گیرها سرعتش را کم کرده بود تا کمر از پنجره‌ی پیکان به بیرون خم شد و بال‌های قهوه‌ای‌اش را برایم تکان داد و به لهجه‌ی لری فریاد زد: جان منی دونده و این را دو بار تکرار کرد. من هم سعی کردم تا می‌توانم در همان فرصت کوتاه پاسخ محبت او را با لب‌خند و دست تکان دادن بدهم. یکی از بچه‌ها که پسربچه‌ای سه ساله با موهای طلایی و لپ‌های گل انداخته بود پرش را در بینی‌اش کرده بود و بال دیگرش را برایم تکان می‌داد که پرش به چشم مادرش خورد و مادرش او را بوسید. من هم برای او بوسه‌ای فرستادم و موهای طلایی‌اش شروع به درخشیدن کرد. به تقاطع  رسیدم و دور زدم. راننده نگه داشت. در بال‌هایش که مرا به سوی خود می‌خواند یک دانه شکلات بود که آن را به من داد. تمام آن خودرو پر از شور و هیجان بود و من ایستادم و دیدم که بعد از عبور از خط آهن سرعت گرفت و باد آمد و اوج گرفت و بالا رفت و پشت شهباز و توی آبی آسمان به سمت خورشید رفت و گم شد. در راه برگشت خیلی کارها کردم که نمی‌توانم بگویم. شک ندارم که خود خدا پشت فرمان آن پیکان نشسته بود. فکر می‌کنم باردار عشق آن پیکان شده‌ام.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:41  توسط مهران محرمیان  | 

نگه‌بان خط

 

وقتی می‌دوم، بال تکان دادن مردم را خیلی دوست دارم. یکی از آن‌ها که همیشه بالش را که پر از ابزار سنگین کار است براي من تكان مي‌دهد آقای یوسفی است. او که هیچ وقت از بال‌هایش براي پرواز استفاده نمی‌کند – چون قانون کارش این را می‌گوید – نگه‌بان خط آهن است. صبح از شازند حرکت می‌کند و تا میانه‌ی راه ایستگاه نورآباد را – تپه‌ای که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتم - می‌رود. نگاهش به پایین است تا مبادا خرابی خط از نظرش بیافتد اما همیشه اول او مرا می‌بیند. من که فکر می‌کنم او بیش از دو تا چشم دارد اما بقیه را پنهان کرده است. پیرمردی است با چهره‌ی قهوه‌ای و ریش نتراشیده و دلی مهربان و صورتی آرام، نتیجه‌ی سال‌های سال تنهایی کار کردن که نصیب هر کسی نمی‌شود. و خدا قوتی که به من می‌گوید شاید از معدود کلماتی باشد که سر کار بر زبان می‌آورد و یک آواز محلی که هیچ وقت نشنیدم ولی هر وقت از اطرافش رد می‌شوم بویش را می‌شنوم که آقای نوری هم همیشه همان آهنگ را در دکان بقالی‌اش زمزمه می‌کند و همان بو را می‌دهد. توی جاده آدم‌های زیاد دیگری هم هستند که معمولا وقتی با خودروی‌شان از کنارم رد می‌شوند برایم بوق می‌زنند و بال تکان می‌دهند اما من بیش از همه بوق زدن و بال تکان دادن لکوموتیوران‌ها و مسافرهای قطار را دوست دارم. به خصوص قطار محلی که یک قطار کوچک با سه واگن است که معمولا یکی از واگن‌هایش کاملا خالی است و زن‌ها و مردها از پنجره‌اش به بیرون نگاه می‌کنند و مردی را می‌بینند که بال ندارد و شلوار بنفش و پیراهن آبی بر تن دارد و تنهایی دارد می‌دود و برای‌شان دست تکان می‌دهد. اما مسافرها که از هم خجالت می‌کشند کم‌تر پاسخ می‌دهند ولی من در چشم‌های آن‌ها برق ذوقی را می‌بینم که مرا تا دیده می‌شوم دنبال می‌کنند و فراموشم نمی‌کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:1  توسط مهران محرمیان  | 

 سلام

 

صبح سه‌شنبه ساعت هفت و نیم، ساعت زنگ زد. کش و قوس همیشگی و ده دقیقه بعد داشتم لباس‌های دو را می‌پوشیدم. مثل همیشه ساعت هشت صبح در خیابان اصلی شهر که مردم زیادی در آن پر می‌زدند بودم. مغازه‌ها و مغازه‌دارها نگاهم می‌کردند و بعد از چند سال بالاخره پذیرفته بودند که از دویدن یک آدم خیلی تعجب نکنند اما این دلیل نمی‌شد که نگاه آنان را روی خودم احساس نکنم. آقای نوری که چند روزی است با بال شکسته بر سر کارش حاضر می‌شود بال سالمش را برایم تکان داد و سلام کرد. من هم جوابش را دادم. خیابان که تمام شد مسیر را به سمت پل راه‌آهن ادامه دادم و به راست پیچیدم و وارد دالان بهشت شدم. آن راه مال‌روی که از دو طرف به مزرعه ختم و از کنارش خط آهن رد می‌شود. موقع دویدن علف‌ها و گل‌ها به پر و پایم می‌پیچند. البته این خیلی خوب هم هست. قانون بقای پر و پای پیچ‌پیچ می‌گوید که این پیچیدن‌ها از بین نمی‌رود بلکه از فردی به فرد دیگر منتقل می‌شود و چه خوب است اگر گل‌ها چنین کنند. گاهی وقت‌ها که آدمی، سگی یا پروانه‌ای سر راهم سبز می‌شود نیز با کمی تقلا از کنار هم رد می‌شویم. البته به جز سگ‌ها که کمی درجا می‌زنم تا از سر راه کنار بروند و بعد رد می‌شوم. آخر سگ‌های این جا مثل من بال ندارند و ممکن است دستور رئیس اداره‌ی بهداشت شازند، خانم دکتر یوسفیان را نشنیده باشند که گاز گرفتن در شازند ممنوع است.

 

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط مهران محرمیان  | 

به کامنتی که هم اکنون به دستم رسید توجه بفرمایید:

پوپر پيامبر نيست، خداست!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:19  توسط مهران محرمیان  |