رفتیم به استان کرمانشاه. سفری فوقالعاده و رؤیایی بود و ما در طول سه روز فقط توانستیم از هر جایی چند دقیقهای دیدن کنیم. و یک پنجم از آن چه دیدنی بود را بیشتر ندیدیم.
1) بیستون: در چهل کیلومتری کرمانشاه یادگار افسانهی فرهاد و کتیبهی داریوش و غارها و گوردخمهها و مجسمهها و کاروانسرای عباسی. هر چند این سؤال در ذهن ما هست که چرا عشق فرهاد به ملکهی خسروپرویز باعث مرگ او نشد، اما صفحهی بزرگی در دل کوه معروف به فرهاد تراش هنوز هم برای مردم خاطرهانگیز است.
2) کرمانشاه: شهری که مثل قدیمها دیگر مردم لباسهای محلی ندارند. شهری بزرگ که آدم تا به چشمش نبیند باورش نمیشود که یکی از شش شهر بزرگ ایران است.
3) طاقبستان: یادگار دورهی ساسانی. طبیعتی فوقالعاده. با دو غار زیبا بالای کوه.
4) سراب نیلوفر: 21 کیلومتر تا کرمانشاه. پر از نیلوفر. بزرگ. قابل قایقرانی. و چشمههایی که از چاههایی در ته برکه میجوشند.
5) ریژاو (ریجاب): محل ریزش آب. رودخانهای و درهای و انبوه درختان انجیر و گردو. و مسجدی منسوب به عبدالله ابن عمر در دل کوه و محل بازدید عدهی زیادی از هموطنان باصفای اهل تسنن. یکی از اولین مساجد ایران.
6) تنگهی مرصاد: چرا باید این گونه میشد؟ چرا حماقت آنانی که خود را روشنفکر میدانند و البته دیکتاتورهای احمقی هستند که جز به حکومت فکر نمیکنند باید هزاران نفر را به کشتن بدهد. سپاه در این محل نمایشگاهی زده است که نسبتا جالب است و میتواند دهها برابر جالب باشد. با چند سرباز وظیفه که از مرصاد و عملیات مرصاد چیز خاصی نمیدانند و این روزها این نمایشگاه روزانه 10 نفر هم بازدیدکننده ندارد.
7) اسلامآباد غرب: شهری که اسمش را زمان جنگ زیاد شنیده بودم و تا دیدمش آن چه شنیدم جلوی چشمم آمد.
8) کرند غرب: مرکز شهرستان دالاهو. برای اولین بار در کرند به چیزی غیر از جنگ و عراقیها هم فکر کردم. جادهی دالاهو جادهای کوهستانی و طبیعتی غیر قابل وصف. سراب کرند را هم خیلی تعریفش را شنیده بودیم که درش را بسته بودند و ندیدیم.
9) سرپل ذهاب: تکرار اسم جنگ در زمان صلح. چهرهی شهر را که مجسم میکردم در آن سالها و حالا که دارم مینویسم بغض توی گلو دارم که یواشکی بعضی وقتها میترکد.
10) قصرشیرین: شهری که همهچیزش از صلح جوانتر است. مردمی که شاکیاند از این که مرز به روی زائران کربلا بسته شده و شهر را از رونق انداخته است. اما من اگر فقط پیکرهی بیمارستان 144 تختخوابی قصرشیرین که عراقیها روز عقبنشینی با بمب تخریبش کرده بودند را میدیدم برایم بس بود تا چند وقت حالم منقلب باشد. چه رسد به این که بدانم وجب به وجب این شهر روزی زیر چکمههای عراقیها بوده است. قصر خسرو و باقیماندههای آن زمان به کنار.
11) خسروی: عراق آن طرف است. نفتکشهای ایرانی و عراقی میروند و میآیند. خبری نیست. گرم است. هیچ ماشینی را با گل استتار نکردهاند. رفت و آمد جریان دارد. انگار نه انگار که این مرز زمانی نه چندان دور پاره شده بود و حرمت چند هزار سال تاریخ ملت ایران به دست دیوانهای ... بگذریم.
12) روانسر: سرابی به غایت زیبا. لباسهای کردی و زیبای مردان و زنان. سراب زیبای زیبای روانسر. یک مغازهی عکاسی به نام اوراز (محمد اوراز را که یادتان هست که از ارتفاع 7000 متری در یکی از کوههای پاکستان 600 متر سقوط کرد و شهید کوه شد). با عکاس دوست شدم و از این پس مرا رفیقی است در روانسر به نام انور فتحی. او معلمی است که عکاسی میکند و لبخندی دارد که جادویی است و چشمانی که جز به آب و سراب و کوه و زمین فوتبال انگار گشوده نشده است. زلال. زلال.
13) غار قوریقلعه: بزرگترین غار آبی آسیا. دربارهی این غار که حدود 9 سال است برای بازدید عموم باز شده چیزی نمیگویم. بعضی چیزها دیدنی است. در سکوت برخی امورات روانتر میگذرد. میارزد بیایی و فقط همین جا را ببینی و برگردی.
14) پاوه: آن قدر این شهر خاطره دارد که من در همان دقایق اول در آن له شدم. از فضای کوهستانی مثل ماسوله دیگر چیزی نمیگویم که آن برای خود چیز دیگری است. حالا میفهمم چرا چمران با هلیکوپتر خود را به محاصرهی کوملهها انداخت و از داخل به آنان حمله کرد. راه دیگری نداشت. احساس من از آرامش درون شهر، احساس فنری بود که با دست آن را گرفتهاند. خیلی دوست داشتم در پاوه زندگی میکردم. مسجدهای پاوه هم مثل مسجدهای بسیاری از نقاط سنینشین قسمت زنانه ندارد.چه قدر این مردم مهربانند.
15) جوانرود: بازار مرزی که مادر را با لبان خندان روانهی خانه کرد. شهری کوچک و زیبا. و جالب بود که تمام این شهرها از شازند به نظر بزرگتر بودند.
16) معبد آناهیتا: کنگاور. عملا تخریب شده است. اما ستونهای قطور هنوز هم نشان از بزرگی و عظمت این معبد دارد.
این سفر نیاز به چند روز سکوت دارد تا آن چه در آن دیدهام تهنشین شود. باز هم در این مورد بیش تر خواهم نوشت.