تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

رئیس جمهور اعلام کرده است شخصا وارد بازار مشکن می شود.

۱) ذاتا کار خوبی است. بالاخره باید بحران را قبول کرد.

۲) وقتی همه می گفتند سیاست های اقتصادی دولت باعث چنین بحرانی می شود رئیس جمهور کجا بودند؟

۳) تجربیات قبلی می گوید منتظر افزایش بیشتر قیمت مسکن باشید. بروید کنار. رئیس جمهور می آید.

۴) رئیس جمهور به جای ورود به بازار مسکن باید دست از سیاست های غلط اقتصادی بردارند و دست کم به التماس های دوستان در بانک مرکزی توجه بکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:49  توسط مهران محرمیان  | 

آخرین ده کتابی که خوانده‌ام را می‌نویسم. این یک بازی است. قرار بوده ده کتاب بامزه را بنویسم و من ده تای آخر را می‌نویسم (12 تا شد. عیب ندارد؟). فکر می کنم ارزشش را دارد که بگویم همه بامزه بوده‌اند.

1)      عاشورا: کتابی مصور به سبک ماجراهای تن‌تن. در نمایشگاه کتاب که دیدم نپرسیدم چند و تویش را نگاه نکردم. فقط خریدم. کارهای این چنینی بسیار باید بشود و بسیار کم شده است.

2)      کاپوچینو در رام‌الله: همین امروز قرار است دست بگیرم. زندگی عادی فلسطینی‌ها. معمولی و بدون جنگ. شاید برای این که واقعیت‌ها بهتر دیده شود وکینه‌ی کور نداشته باشیم.

3)      مقالات شمس: خوب و بد. از شمس نمی‌توان انتظار داشت چرند نگوید اما آن جا که می‌گوید بنیانت را می‌کند.

4)      دل‌سگ: از بولگاکف. مرشد و مارگریتا را که یادتان هست؟ بولگاکف جمهوری اسلامی کیست؟

5)       جامعه‌ی باز و دشمنان آن: پوپر. پیامبر غربی‌ها. خوب شد این کتاب را دست گرفتم. بعضی وقت‌ها واقعا اعصاب آدم را خرد می‌کند و بعضی جاها از کاردرستی این آدم کف می‌کنم. به هر حال این کتاب آن قدر قطور هست که یک سالی دست آدم باشد. با سپاس از مهدی عزیز که این نسخه را برایم خرید.

6)      فیه ما فیه: مولانا را باید خواند. آرام آرام. فوق‌العاده بود.

7)      خاطرات چمران (چند تا و چند جور): به لطف بهزاد انشائیان عزیز. کردستان. لبنان. نامه‌ها.

8)      خداشناسی از ابراهیم تا کنون: به قول مهدی عزیز کتاب تاریخ خدا. خیلی مرا نگرفته است. تا ببینیم در آینده چه می‌شود.

9)      مکتب در فرآیند تکامل: خواندن این کتاب برای آنانی که ایمانشان بند آن چیزهایی که شنیده‌اند است توصیه نمی‌شود. شیعه چگونه شیعه شد. بررسی سیر تاریخی و چیزهایی که معمولا نشنیده‌ایم. این کتاب ظرف دو ماه به چاپ چهارم رسید.

10)   چنین گفت زرتشت: این کتاب را با قرائت می‌خواندم. آرام و با لذت و دقت. البته سال‌ها پیش.

11)   پیامبر: جبران. برای عشق. و برای اشک.

12)   فصوص: ابن عربی. متعجب می‌شوی. این دیگر کیست! با تشکر از حامد عزیز که این کتاب هدیه‌ی او بود.

پ.ن. ۱: اشتباهات را اصلاح کردم. ممنون از مهدی و جلال.

پ.ن. ۲: فصوص محشر بود. به من نشان داد كه عرفان و توجيه هاي عرفاني ته ندارد. و البته اين آدم آدم باهوشي بوده است و بعضي جاها چيزهايي گفته كه به قول علامه طباطبايي معنايش باشد براي بعد (با ديد خوب ما نمي فهميم يعني چه) و با ديد بد چرند محض (شايد هم چرند كاربردي) است!

پ.ن. ۳: جامعه ي باز را مهدي عزيز لطف كند و بگويد از كجا بخريم كه خودش برايم خريده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط مهران محرمیان  | 

باز هم زلزله. يك دقيقه، فقط يك دقيقه و ديگر نيستيم. براي يك لحظه هم كه شده دست از كار بكشيم و فكر كنيم براي زلزله ي تهران چه قدر آماده هستيم؟ خدا كند كه نيايد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:5  توسط مهران محرمیان  | 

هیات امنای حساب ذخیره ی ارزی منحل شد. به همین راحتی. هر چه من بگویم. اصلا این جیب من است. پول من است. هر کار دلم بخواهد می کنم. خدا به خیر کند با تورم حاصل از باز کردن شیر حساب ذخیره ی ارزی به سفره های مردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:15  توسط مهران محرمیان  | 

رفتیم به استان کرمانشاه. سفری فوق‌العاده و رؤیایی بود و ما در طول سه روز فقط توانستیم از هر جایی چند دقیقه‌ای دیدن کنیم. و یک پنجم از آن چه دیدنی بود را بیش‌تر ندیدیم.

1)      بیستون: در چهل کیلومتری کرمانشاه یادگار افسانه‌ی فرهاد و کتیبه‌ی داریوش و غارها و گوردخمه‌ها و مجسمه‌ها و کاروان‌سرای عباسی. هر چند این سؤال در ذهن ما هست که چرا عشق فرهاد به ملکه‌ی خسروپرویز باعث مرگ او نشد، اما صفحه‌ی بزرگی در دل کوه معروف به فرهاد تراش هنوز هم برای مردم خاطره‌انگیز است.

2)      کرمانشاه: شهری که مثل قدیم‌ها دیگر مردم لباس‌های محلی ندارند. شهری بزرگ که آدم تا به چشمش نبیند باورش نمی‌شود که یکی از شش شهر بزرگ ایران است.

3)      طاق‌بستان: یادگار دوره‌ی ساسانی. طبیعتی فوق‌العاده. با دو غار زیبا بالای کوه.

4)      سراب نیلوفر: 21 کیلومتر تا کرمانشاه. پر از نیلوفر. بزرگ. قابل قایق‌رانی. و چشمه‌هایی که از چاه‌هایی در ته برکه می‌جوشند.

5)      ریژاو (ریجاب): محل ریزش آب. رودخانه‌ای و دره‌ای و انبوه درختان انجیر و گردو. و مسجدی منسوب به عبدالله ابن عمر در دل کوه و محل بازدید عده‌ی زیادی از هم‌وطنان باصفای اهل تسنن. یکی از اولین مساجد ایران.

6)      تنگه‌ی مرصاد: چرا باید این گونه می‌شد؟ چرا حماقت آنانی که خود را روشن‌فکر می‌دانند و البته دیکتاتورهای احمقی هستند که جز به حکومت فکر نمی‌کنند باید هزاران نفر را به کشتن بدهد. سپاه در این محل نمایشگاهی زده است که نسبتا جالب است و می‌تواند ده‌ها برابر جالب باشد. با چند سرباز وظیفه که از مرصاد و عملیات مرصاد چیز خاصی نمی‌دانند و این روزها این نمایشگاه روزانه 10 نفر هم بازدیدکننده ندارد.

7)      اسلام‌آباد غرب: شهری که اسمش را زمان جنگ زیاد شنیده بودم و تا دیدمش آن چه شنیدم جلوی چشمم آمد.

8)      کرند غرب: مرکز شهرستان دالاهو. برای اولین بار در کرند به چیزی غیر از جنگ و عراقی‌ها هم فکر کردم. جاده‌ی دالاهو جاده‌ای کوهستانی و طبیعتی غیر قابل وصف. سراب کرند را هم خیلی تعریفش را شنیده بودیم که درش را بسته بودند و ندیدیم.

9)      سرپل ذهاب: تکرار اسم جنگ در زمان صلح. چهره‌ی شهر را که مجسم می‌کردم در آن سال‌ها و حالا که دارم می‌نویسم بغض توی گلو دارم که یواشکی بعضی وقت‌ها می‌ترکد.

10)   قصرشیرین: شهری که همه‌چیزش از صلح جوان‌تر است. مردمی که شاکی‌اند از این که مرز به روی زائران کربلا بسته شده و شهر را از رونق انداخته است. اما من اگر فقط پیکره‌ی بیمارستان 144 تخت‌خوابی قصرشیرین که عراقی‌ها روز عقب‌نشینی با بمب تخریبش کرده بودند را می‌دیدم برایم بس بود تا چند وقت حالم منقلب باشد. چه رسد به این که بدانم وجب به وجب این شهر روزی زیر چکمه‌های عراقی‌ها بوده است. قصر خسرو و باقی‌مانده‌های آن زمان به کنار.

11)   خسروی: عراق آن طرف است. نفت‌کش‌های ایرانی و عراقی می‌روند و می‌آیند. خبری نیست. گرم است. هیچ ماشینی را با گل استتار نکرده‌اند. رفت و آمد جریان دارد. انگار نه انگار که این مرز زمانی نه چندان دور پاره شده بود و حرمت چند هزار سال تاریخ ملت ایران به دست دیوانه‌ای ... بگذریم.

12)   روانسر: سرابی به غایت زیبا. لباس‌های کردی و زیبای مردان و زنان. سراب زیبای زیبای روانسر. یک مغازه‌ی عکاسی به نام اوراز (محمد اوراز را که یادتان هست که از ارتفاع 7000 متری در یکی از کوه‌های پاکستان 600 متر سقوط کرد و شهید کوه شد). با عکاس دوست شدم و از این پس مرا رفیقی است در روانسر به نام انور فتحی. او معلمی است که عکاسی می‌کند و لب‌خندی دارد که جادویی است و چشمانی که جز به آب و سراب و کوه و زمین فوتبال انگار گشوده نشده است. زلال. زلال.

13)   غار قوری‌قلعه: بزرگ‌ترین غار آبی آسیا. درباره‌ی این غار که حدود 9 سال است برای بازدید عموم باز شده چیزی نمی‌گویم. بعضی چیزها دیدنی است. در سکوت برخی امورات روان‌تر می‌گذرد. می‌ارزد بیایی و فقط همین جا را ببینی و برگردی.

14)   پاوه: آن قدر این شهر خاطره دارد که من در همان دقایق اول در آن له شدم. از فضای کوهستانی مثل ماسوله دیگر چیزی نمی‌گویم که آن برای خود چیز دیگری است. حالا می‌فهمم چرا چمران با هلی‌کوپتر خود را به محاصره‌ی کومله‌ها انداخت و از داخل به آنان حمله کرد. راه دیگری نداشت. احساس من از آرامش درون شهر، احساس فنری بود که با دست آن را گرفته‌اند. خیلی دوست داشتم در پاوه زندگی می‌کردم. مسجدهای پاوه هم مثل مسجدهای بسیاری از نقاط سنی‌نشین قسمت زنانه ندارد.چه قدر این مردم مهربانند.

15)   جوان‌رود: بازار مرزی که مادر را با لبان خندان روانه‌ی خانه کرد. شهری کوچک و زیبا. و جالب بود که تمام این شهرها از شازند به نظر بزرگ‌تر بودند.

16)   معبد آناهیتا: کنگاور. عملا تخریب شده است. اما ستون‌های قطور هنوز هم نشان از بزرگی و عظمت این معبد دارد.

 

این سفر نیاز به چند روز سکوت دارد تا آن چه در آن دیده‌ام ته‌نشین شود. باز هم در این مورد بیش تر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:11  توسط مهران محرمیان  | 

حسین عزیزم، دانش‌جوی کنج‌کاو و باهوشی بود که سر کلاس سؤال‌پیچم می‌کرد و سر آخر هم یک بیست گنده گرفت و سال‌ها پس از آن با هم در تماس بودیم و با چند نفر دیگر از دانش‌جویان همان دانشگاه حلقه‌ای تشکیل دادیم که اسمش را کوچ گذاشتیم و سر آخر به خاطر کوچ ما به شازند آن حلقه به آخر رسید.

حسین الان ایران نیست. برایم نامه‌ای نوشته است و خواسته است در ایران نمانم. البته این چیز جدیدی نیست. قبلا هم ساعت‌ها با هم راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم و لابد استدلال‌های من آن قدر قوی نبوده که حسین دیگر ایران نیست. حسین عزیز من حالا تجربه‌ی جدیدی کسب کرده و خواسته مرا به عنوان یک دوست و برادر در آن تجربه سهیم کند. به همین خاطر و به خاطر صداقتی که همیشه داشته ازش ممنونم و من هم خواستم شما را در این تجربه و پاسخ سهیم کنم.

 

Salam ostad.khubin kheshi? midunam vaght nadarino saretun sholughe.kholase migam.yekam delam gerefte ostad.un mamlekat vaghean be hich dardi nemikhore.fekr nakonin inja behem khosh migzare.kheiliiii sakhte dars khundan ba zabane ina.pedaram dare dar miad.ama asabam rahate.mesle unja daghun nistam.behem khosh nemigzare vali kheili az unja behtare.yadetune goftin vase ye seri chiza nemishe kari kardo bayad ghabuleshun koni?be nazare man ta har ja ke mishe kari kard bayad kard.shoma heife un mamlekatin bekhoda.unja ye seri ahmagh daran be mardom hokumat mikonano hamaram farib dadan.man ke azashun nemigzaram.shoma ham unja namunin be nazare man.midunam vaght nadarin pas kheili mozahemetun nemisham.khodafez

--
Viele Grüße

Hossein

 

و اما پاسخ من خیلی از جنس عقل نیست. در برابر آن چه حسین گفته که می‌دانم درست است و چیزی جز راستی در آن نیست چیزی ندارم بگویم. همیشه گفته‌ام که دلیل ماندن من این است که امیدوارم بتوانم کاری بکنم و می‌دانم که کاری از دست من برنمی‌آید مگر آن که توفیقی نصیبم شود. سعی کرده‌ام هر جا هستم کارم را خوب انجام دهم و مفید باشم. باقی‌اش دیگر با من نیست. این که از کار من چه فایده‌ای به بچه‌های مدرسه‌ی کالو می‌رسد را نمی‌دانم. این که بچه‌های مدرسه‌ی خاله‌ام که سال تا سال کباب نمی‌خورند از ساخت فلان وسیله‌ی شبکه و روان شدن گردش مالی در کشور چه سودی می‌برند را نمی‌دانم. این که من طور متفاوتی فکر کنم و به جد معتقدم باشم که باید درست کار کرد حتی در شرایط سخت، وصله ای بر کفش‌های پاره‌ی بچه‌های مدرسه‌ی شوی در عمق جنگل های لرستان می‌شود یا نه نمی‌دانم. من نمی‌دانم قرار است خیری از من ساطع شود  یا نه اما می‌دانم که دوست دارم این گونه باشد.

فکر می‌کنم در دنیا چیزی هست که به انسان‌ها کمک کند آرزوهای خود را برآورده سازند. من اگر آرزوی خود را پشت سر گذارم آن وقت چه طلب‌کاری‌ای می‌توانم داشته باشم از دنیا که آرزوی من را برآورده نکرده است؟ من با آرزوهایم زندگی می‌کنم و برای برآورده شدنش تا توان دارم کار می‌کنم. نمی‌گویم مبارزه چون واقعا مرد مبارزه نیستم. آنان که اهل مبارزه بودند سال‌هاست دیگر زنده نیستند. شاید مبارزه نیز این روزها جواب ندهد. باید کار کرد و امیدوار بود. وقتی می‌روی یعنی دیگر ناامید شده‌ای. من هنوز امیدوارم و تا امیدوارم خواهم ماند و بچه‌های تمام مدرسه‌های ایران و آرزوهای آنان را فراموش نخواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط مهران محرمیان  | 

مدیرعامل شرکت خدمات انفورماتیک باز هم عوض شد. انگار تعویض مدیران مهم‌تر از خود مدیران و توانایی‌های آنان هستند. برای چنین شرکتی بیش از یک سال زمان لازم است تا یک مدیر بتواند بر اوضاع مسلط شود. حالا این که متوسط عمر مدیران شرکت 2 سال شده است، قطعا اتفاق خوبی نیست. خدا کند تصمیم‌گیرندگان به مردمی که از خدمات این شرکت بهره می‌برند نیز فکر کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط مهران محرمیان  | 

6 عروج

سرباز افغان فکر نمی‌کرد وقتی پیرزن از پنجره توی حیاط را ببیند که یک صندلی‌چرخ‌دار توی آن واژگون شده است و جسد مرد جوانی را در بر گرفته است بی‌معطلی کلت فدرلایت مدل 1355 را که سلاح سازمانی افسران  نیروی هوایی بود بیرون می‌کشد و به طرفش می‌گیرد.

طبیعی است که در آن لحظه صدای تیر آمده باشد و آن صدا توی بقیه‌ی صداهای تیر که به طور پیوسته آسمان شهر را جر می‌داد گم شده باشد. معلوم نیست آن صدای رگبار بوده یا تک‌تیر. در هر حال کسی نمانده که روایت کند برای آن دو نفر و سه حیوان چه اتفاقی افتاده است. شاید آتشی به آسمان رفته و بعد یک کفتر که سه گربه‌ی شیطان دمش را در دهان گرفته‌اند از سوراخ سقف پرواز کرده باشد یا شاید فقط آتشی دل آسمان را روشن کرده باشد. بعضی می‌گویند مادر هنوز در همان خانه است. منتظر است ببیند ماجرای تاج‌گذاری حامد افغان در اصفهان چه می‌‌شود. و پسربچه‌ی سه ساله‌ی هم‌سایه که حالا برای خودش مردی شده است ادعا می‌کند آن روز خورشید را دیده که از پنجره‌ی خانه‌ی مادر طلوع کرده و خیلی قرمز بوده است. انگار که غروب می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:21  توسط مهران محرمیان  | 

5 مادری که هیچ وقت نزایید

 

در زمان راس سوم جمهوری ایران، آمریکا که به اشاره‌ی اسرائیل و به بهانه‌ی آزمایش اولین موشک ایران که توانایی رسیدن به نیویورک را داشت تهدید به حمله کرده بود، چند وقتی وضعیت فوق‌العاده اعلام شد و دانشگاه و درس تعطیل و ما تهران را ترک کردیم. مردم منتظر بودند دوره‌ی ریاست دموکرات‌ها برسد و من که تجربه‌ی سال‌ها پیش تندروی‌های رئیس سفره‌های نفتی و آن یانکی جمهوری‌خواه را از مادر شنیده بودم مثل او معتقد شده بودم که این وضع برای حکومت‌هایی که برای بقا به دشمن نیاز دارند تغییر چندانی نمی‌کند.

ییلاق هر شب شاهد حضور ما در پای کوهی بود که سال‌های دراز عشق من بود. آن شب، وقتی چراغ‌های امام‌زاده خاموش شد و پرهیب بلندترین قله پشت سر من بود و چراغ‌های روستا در فاصله‌ای دور سوسو می‌زد، مادر از ماشین پیاده شد و کنار صندلی من روی زمین نشست و دستم را گرفت. از آرزوی من پرسید که قله‌ی پشت سر را نشانش دادم و از آرزوی خودش گفت که دوست داشت ده تا پسر داشت و اسم همه را علی می‌گذاشت و گفت که می‌داند آن‌ها – مثل همه‌ی علی‌های تاریخ - پدرشان درمی‌‌آمد که البته پدر این ده تا در هجدهمین شب اولین ماه تابستان نمی‌دانم چی قبلا درآمده بود و دیگر ریشه‌ای نبود و نه ساقه‌ای که او نیلوفرش شود و شاخه‌هایش ده تا باشند یا هر چند تای دیگر.

من آن شب برای اولین بار از این که اسمم علی نبود کمی شرمنده شدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط مهران محرمیان  | 

4 نوبت عاشقی

 

روزها همیشه او را در دانشگاه می‌دیدم. روی عرشه یا توی کلاس یا توی راه‌روهای ابن‌سینا و کم‌کم توی خوابگاه و توی خواب و بیداری و همیشه خواب بودم و بیدار و جز او را مگر می‌توانستم ببینم؟ درس استاد درس او بود و جز او در کلاس نبود و حتی قاب‌عکس راس اول و دوم جمهوری بر دیوار حضوری واقعی نداشت هر چند که شاید در زندگی خیلی‌ها آن روزها حضور پررنگی داشت و شاید خود من تا همین چند وقت پیش. بچه‌های انجمن از من دست شسته بودند و سخن‌رانی‌های پرشور من جای خود را به اشعار سوزناکی داده بود که مایه‌ی تعجب دوستان و تمسخر دشمنان بود. عشق، این عجیب‌ترین واقعه‌ی همیشه طبیعی سال‌های آن موقع و قبل و بعد از آن – هر چند خیلی دشمن داشت – من را ربوده بود و من تن و دل و دین به آن باخته بودم.

دختری که سال‌های سال در دانشگاه صنعتی شریف سر کرد و برای یک بار درسی را در هیچ دانشگاه دیگری نگرفت حتی برای مهمان شدن و دکترایش را گرفت و همان جا سال‌ها درس داد تا استاد نمونه‌ای باشد که سر تا پا سیاه می‌پوشید به یاد آن که عاشقش هجدهمین شب اولین ماه تابستان سومین سال ریاست مردی که برای اصلاح آمده بود مفقود شده بود و حتی پیراهن خونی‌ای ازش بر جای نمانده بود که بالای سرش یا در بغلش بگیرد و شب‌ها با آن بخوابد.

من مرده بودم. حتی در قلب نسلی که روزی مرا به یاد داشتند. نسل سوم؟ و چند سالی نگذشت که موبایل و ماشین و زرق و برق و پست و مهاجرت و ادامه تحصیل و کلاس کنکور امتحان رزیدنتی و تهدید و سه ستاره‌ی امتحان کارشناسی ارشد و یا هر کوفت دیگری مرا به راستی کشته بود و هیچ کس از بچه‌ها نپرسید که او که این روزها جز به داغی شعر صورتش سرخ نبود آن شب آن جا چه می‌کرد و از چه رازی پرده برداشته بود که هیچ وقت بازنگشت؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  توسط مهران محرمیان  | 

3 تینا

مادر برای من یک مادر واقعی بود. برای ما که نسل اندر نسل با او زندگی کرده بودیم و جز تینا اسم دیگری نداشتیم او به چیزی فراتر از یک عادت تبدیل شده بود. مادرم هم حتی که همیشه خود را سرزنش می‌کرد و آخرش هم از غصه‌ی من دق کرد از او با احترام یاد می‌کرد. برای او که مرا که آن روز نیم‌وجب بیش تر قد نداشتم و تینا وسطی را به دندان گرفته بود و داشت روی دیوار راه می‌رفت و در اثر تندبادی یا شاید هم بوی گوشت یا هر چیز دیگری دهانش لحظه‌ای لرزیده بود و مرا دیده بود که دارم در حال افتادن کوچک و کوچک‌تر می‌شوم اتفاق وحشت‌ناکی افتاده بود. پاهای من شکسته بود و از وقتی بزرگ‌تر شده بودم خودم را با دو دست روی زمین می‌کشاندم. در قانون ما چنین کسی محکوم به مرگ است مگر این که مادری مثل مادر او را بزرگ کرده باشد. کاش می‌توانستم پدر خود را ببینم. حالا لابد اگر هم زنده بود خیلی پیر بود. گربه‌ها همیشه آرزوی دیدار پدر را دارند. آرزویی که با خود به گور می‌برند. حتی اگر تینا باشند و با مادر زندگی کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط مهران محرمیان  | 

2 شهریار چرخ‌دار

مادر را دوست داشتم. از وقتی یادم می‌آمد پیر بود. نمی‌دانستم کی عاشق شده بود یا این که کی به دنیا آمده بود و وقتی به دنیا آمده بود خندیده بود یا گریه کرده بود. برای من که فکر می‌کردم این‌ها مهم‌ترین چیزهایی است که برای شناختن یک نفر باید بدانم این یک فاجعه بود. یعنی من او را اصلا نمی‌شناختم. البته چیزهای بی‌اهمیت زیادی هم بود که می‌دانستم. مثلا این که او در دانشگاه صنعتی شریف درس می‌داد و دکترای برق داشت ولی حالا که بازنشسته شده بود و فراموشی گرفته بود هیچ کس حتی نمی‌دانست که او مادر من است یا من را از سر ترحم یا خوشی یا مثلا به خاطر جایزه‌ی این که بالاترین نمره‌ی کلاسش را گرفته بودم یا به خاطر این که دیده بود با هم‌اتاقی ناشنوایم به زبان اشاره بحث می‌کنم یا شاید از سر تنهایی و این که هیچ وقت بچه نداشته پناه داده است و من در خانه‌اش ماندگار شده بودم و روزگار خوشی شروع شده بود خیلی به‌تر از روزگار بچگی پرورشگاه. برای من زندگی در خانه‌ی چنین شخصیت علمی‌ای یک رؤیا بود و او تمام آن چه از مهندسی می‌دانست را تقدیمم کرده بود تا بتواند مرا ببیند که ادامه‌اش شده‌ام. مادر مهربان بود اما برای کسانی که می‌توانستند او را ببینند که معمولا چنین نمی‌شد. روزها خودش را در خانه حبس می‌کرد و پرده‌ها را می‌کشید. خرید خانه با من بود و گاهی وقت‌ها که صندلی چرخ‌دارم توی گودال‌ها یا روی آهن پل‌ها گیر می‌کرد مردم کمکم می‌کردند تا از آن وضع نجات پیدا کنم. عصرها غروب را تماشا می‌کرد. حتی وقتی هوا ابری بود روی بالکن می‌نشست و غروب را تماشا می‌کرد اما هیچ وقت خورشید را وسط آسمان ملاقات نمی‌کرد. مثل فاصله‌ای که دوستش نداری ولی قدمی برای کم کردنش برنمی‌داری. انگار منتظر بود یک روز خورشید در خانه را باز کند و رنگ قرمز دیوارهای هال را با گرمای خود ذوب کند و پیرزن را نیز.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:41  توسط مهران محرمیان  |