توی هال کوچک خانهی قدیمیاش که به اندازهی تاریخ ایران قدمت داشت نشسته بود وقتی سرباز افغان با قنداق آر7 آمریکایی مدل 2043 اش در را شکست و وارد شد. دیوار تمام قرمز پررنگ هال در نور غروب آن قدر عجیب بود که سرباز لحظهای به جای توجه به دشمن احتمالی حواسش به تنها تکهی غیر قرمز دیوار که قاب کهنهای بود که تصویر راس چهارم جمهوری را در آغوش گرفته بود جلب شود و با رگبار آن را متلاشی کند. لابد پیرزن آن وقت بد جوری ترسیده بود چون این از معدود احساساتش بود که هنوز برایش باقی مانده بود. تینا بزرگه خودش را با دست کشید جلو و بین سرباز و مادر قرار گرفت. سرباز نوک لوله را با تردید به سوی او نشانه رفت اما از کشتن گربهی معلول پشیمان شد. تینا وسطی و تینای کوچک خود را با ترس و خشم به وسط انداختند. پیرزن لبخند نزد. از این که گربهها بمیرند میترسید و شاید هم ترس از تنهایی. شاید هم هنوز محبت را یادش بود. اگر این طور بوده باشد قلبش تیر کشیده بود و از این که خون تیناها به دیوار قرمز خانه بپاشد و دل و جگر گربهها روی فرش بد جوری دلش سوخته بود. هر چند با آن حالی که او داشت معلوم نبود میتواند این را مجسم کند یا نه. سرباز وظیفه داشت محله را پاکسازی کند و همقطارهایش به زودی سرمیرسیدند و او نمیدانست یک پیرزن و سه گربه تا چه حد کثیف هستند که در فرآیند دقیق پاکسازی بتواند نقش آنها را مشخص کند.
ادامه مطلب
