تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

  1 سرباز افغان

 

توی هال کوچک خانه‌ی قدیمی‌اش که به اندازه‌ی تاریخ ایران قدمت داشت نشسته بود وقتی سرباز افغان با قنداق آر7 آمریکایی مدل 2043 اش در را شکست و وارد شد. دیوار تمام قرمز پررنگ هال در نور غروب آن قدر عجیب بود که سرباز لحظه‌ای به جای توجه به دشمن احتمالی حواسش به تنها تکه‌ی غیر قرمز دیوار که قاب کهنه‌ای بود که تصویر راس چهارم جمهوری را در آغوش گرفته بود جلب شود و با رگبار آن را متلاشی کند. لابد پیرزن آن وقت بد جوری ترسیده بود چون این از معدود احساساتش بود که هنوز برایش باقی مانده بود. تینا بزرگه خودش را با دست کشید جلو و بین سرباز و مادر قرار گرفت. سرباز نوک لوله را با تردید به سوی او نشانه رفت اما از کشتن گربه‌ی معلول پشیمان شد. تینا وسطی و تینای کوچک خود را با ترس و خشم به وسط انداختند. پیرزن لب‌خند نزد. از این که گربه‌ها بمیرند می‌ترسید و شاید هم ترس از تنهایی. شاید هم هنوز محبت را یادش بود. اگر این طور بوده باشد قلبش تیر کشیده بود و از این که خون تیناها به دیوار قرمز خانه بپاشد و دل و جگر گربه‌ها روی فرش بد جوری دلش سوخته بود. هر چند با آن حالی که او داشت معلوم نبود می‌تواند این را مجسم کند یا نه. سرباز وظیفه داشت محله را پاک‌سازی کند و هم‌قطارهایش به زودی سرمی‌رسیدند و او نمی‌دانست یک پیرزن و سه گربه تا چه حد کثیف هستند که در فرآیند دقیق پاک‌سازی بتواند نقش آن‌ها را مشخص کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 9:21 |

آیا پیچ و تاب خوردن گربه‌ای را که تازه ماشین از روی بدنش رد شده است دیده‌اید؟ من دیده‌ام.

آیا دیده‌اید سر گربه‌ای نزدیک دمش باشد و لحظه‌ای دیگر با بدنش مارپیچی درست کند که سه پیچ خورده است یا شاید هم بیش‌تر؟ من دیده‌ام.

آیا صدای فریاد ضعیف گربه را که حنجره‌اش قفل شده است و باقی‌مانده‌ی انرژی‌اش صرف پیچ و تاب خوردن می‌شود شنیده‌اید؟ به گمانم من شنیده‌ام.

آیای صدای جیر جیر بلند موش زیر دندان‌های گربه و دویدن گربه و فشار ندادن موش تا نمیرد و بعد با لذت آن را بخورد را شنیده‌اید؟ من شنیده‌ام.

آیا فکر کرده‌اید که در آن لحظه باید گربه را خلاص کنید تا مرگ محتومش را با رنج کم‌تری در بر بگیرد؟ من فکر کرده‌ام.

آیا فکر کرده‌اید که راه معالجه‌ای برای گربه‌ای که دارد زیر چرخ‌های ماشین‌ها جان می‌دهد وجود دارد؟ من فکر کرده‌ام.

آیا راننده‌ای دیده‌اید که آن شب این صحنه را ببیند و این‌ها را بشنود و تا مقصد هر از چندی داد بزند: وای! من دیده‌ام.

با این همه حال من عوض نشد. من شب راحت خوابیدم. خواب جنگ گربه با مرگ را ندیدم. قطره اشکی بر گونه‌های من جاری نشد. قلبم نتپید. گوش‌هایم سرخ نشد. دلم تیر نکشید. این از آن است که چشم دارم و نمی‌بینم و گوش دارم و نمی‌شنوم و ... قبل از گربه من مرده بودم.

 

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 12:23 |

دوست عزیزی از مصر به نام طارق حجی که دانش‌جوی دکترای کامپیوتر دانشگاه قاهره است مطلب زیر را در مورد برکت برای من ارسال کرده است که به نظرم جالب آمد. در ابتدا خلاصه‌ی ترجمه‌ی فارسی آن و در ادامه اصل مطلب را خواهید خواند:

 

چگونه برکت را به خانه‌های‌مان بازگردانیم؟

 

این روزها قرص‌های نان به نظر کوچک تر می‌آید و یک کیلو سیب یا موز مثل گذشته انسان را سیر نمی‌کند. راه بازگرداندن برکت به زندگی را با استناد به متون دینی در زیر بخوانید:

 

1)      خواندن قرآن: و این کتابی است که آن را مبارک نازل کردیم...

2)      تقوی و ایمان به خدا: و اگر اهل زمین به خدا ایمان آورند و تقوی پیش کنند درهای برکات آسمان را به روی آنان باز خواهیم کرد.

3)      ذکر بسم‌الله: هرگاه انسان وارد منزل شود و بسم‌الله بگوید شیطان به هم‌راهانش می‌گوید این خانه جای ما نیست.

4)   دسته‌جمعی غذا خوردن: با هم غذا خورید که همانا برکت در جماعت است. پس غذای یک نفر فقط برای یک نفر بس است و غذای دو نفر برای سه نفر بس است و به همین ترتیب...

5)      سحرخیزی: سحرخیز باشید که در این کار برکت است...

6)      آب زمزم: همانا در آب زمزم برکت است.

7)      شب قدر: همانا ما این قرآن را در شب مبارکی نازل کردیم.

8)      عید قربان و فطر

9)      مال حلال: خداوند پاک است و جز مال پاک از کسی قبول نمی‌کند.

10)   شکرگزاری: اگر شکر نعمت کنید نعمت را بر شما افزون خواهم کرد...

11)   صدقه: صدقه غضب خدا را خاموش می‌کند.

12)   نیکی و دیدار خویشاوندان: این کار سرزمین شما را آباد و عمر را زیاد می‌کند.

13)   تلاش در طلب روزی: بسیاری از ثروت‌مندان به این دلیل ثروت‌مند شده‌اند.

14)   ازدواج: اگر فقیر باشید خداوند شما را از فضل خود ثروت‌مند خواهد کرد.

15)   نماز خواندن: خانواده‌ات را به خواندن نماز فرمان ده ... که ما به تو روزی خواهیم داد...

16)   توکل به خدا: اگر به خدا توکل کنید و حق توکل به خدا را به جا آورید خدا به شما روزی خواهد داد...

17)   طلب بخشش از خداوند: هر کس استغفار کند ... خداوند روزی‌اش را از جایی که گمان نمی‌برد تامین خواهد کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 18:23 |

صبح ساعت سه و پنجاه دقیقه ساعت زنگ زد. بی‌معطلی، مثل روزهای دیگر که می‌پریدم و ساعت را خاموش می‌کردم و برعکس روزهای دیگر که دوباره می‌خوابیدم، بیدار شدم. شاید خوابم می آمد که به امید خوابیدن توی ماشین یا خوابم نمی‌آمد که مثل یک روبات دست‌شویی و لباس‌ها و کیف و ساندویچی که او دیشب برایم درست کرده بود و کفش‌ها و خداحافظی با دخترها در خواب و او نیمه‌بیدار که رؤیای حضور من را می‌دید و این جمله‌ی همیشگی زود برگرد و چشم من و هر دو می‌دانیم که این خواهش و چشم تاثیری در ساعت برگشت من ندارد. دوشنبه عصر. و همیشه دوستت دارم و سلام جاده.

زیر لب چیز گفتن را دوست دارم. سخن گفتن با تو. نیمه شب باشد یا ظهر یا ساعت چهار و بیست و سه دقیقه نزدیک کمربندی اراک. هنوز اراک نرسیده بودیم که من خواب بودم و کمربندی اراک و بزرگراه معصومیه و امام‌زاده جعفر نمی‌دانم چه میدانی از چه نوعی دارد که همیشه بیدار می‌شوم و این بار نیز.

هوا سرد است. وضو خواب را از سر می‌پراند و سلامی و فاتحه‌ای و دو رکعت نمازی و همیشه موقع خداحافظی دست بر سینه عقب عقب می‌روم. خواه مشهد باشد یا در کلیسا یا امام‌زاده جعفر.

خواب باعث نشد یک لحظه چشمانم را در قم باز نکنم و خواب‌پران‌هایی که نزدیک عوارضی تهران کار گذاشته‌اند بیدارم کرد. خسته نباشید. پول را می‌شمارم. و بهشت زهرا، نزدیک ایستگاه مترو، آن جا که بوی مرگ می‌دهد و بعضی وقت‌ها به سرم می‌زند و قدمی در میان قبرهای قطعه‌ی 91 که تا آن جا 100 متر بیش‌تر فاصله ندارد می‌زنم و می‌روم تا سوار قطار شوم. اما امروز نمی‌دانم چرا یاد اولین قبر افتادم. قبر جوان دانش‌جویی که در بم جان باخته بود.

همیشه پیامکی می‌فرستم که من سالمم و گاهی ادامه می‌دهم که ژو تم تا او بداند که من زنده‌ام و این بار نیز از این رفت جان سالم به در برده‌ام. ایستگاه شهر ری آدم ها هوار می‌شوند توی قطار. البته تا وقتی امیدی برای نشستن داشته باشند و بعد مؤدب می‌شوند. من هم همیشه خوش‌حالم که قبلا نشسته‌ام و توی آن شلوغی مجبور نیستم از حق خودم برای ایستادن و کج نشدن دفاع کنم.

ساعت هشت و پنج دقیقه کارت زدم. سلام. سلام. سلام. دوستانی که سال‌هاست با هم زیر یک سقف کار کرده‌ایم. ایمیل‌هایم را دیشب خوانده‌ام. جز یکی دو ایمیل بی‌خود چیزی نیست که پاک می‌کنم و برنامه‌های زمان‌بندی پروژه‌ها را که خانم منشی پرینت گرفته است به پیام و مسعود و نوید می‌دهم و بعد آن‌ها را می‌چرخانم تا بقیه هم درصد پیش‌رفت پروژه‌ها را بزنند و مثل چند ماه گذشته به هیچ کس گیر نمی‌‌دهم که چرا دیر شد که از قرار خیلی برای کسی مهم نیست که دیر شده است یا زود. باید برای این مشکل فکری بکنم.

تلفن، برنامه‌ی زمان‌بندی، تعریف پروژه‌ی جدید، تصحیح تعریف پروژه‌ی قدیم، جلسه‌ی کارشناسی رفع مشکلات، بچه‌هایی که دارند کار کردن مثل بولدوزر را فراموش می‌کنند، تولید هش‌دار در مورد کیفیت سرویس برای چندمین بار، راه حل برای مشکلات سیستمی، جلسه جلسه جلسه و باز هم جلسه. شاید ساعت 18 ساعت خوبی برای آرامش و کار کردن باشد. ساعتی برای فکر کردن.

ساعت 21، شام. 22 شاید هم 23 خانه. شاید هم امشب تا صبح شرکت بمانم. یادم باشد مرخصی ساعتی بگیرم برای ساعتی که می‌خوابم. آفتاب یک‌شنبه دارد طلوع می‌کند.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 9:43 |
مشعل المپیک در فرانسه مدتی خاموش شد. رسانه های ایران گزارش کردند علت آن فنی بوده است. لوموند می گوید تبتی ها شلوغ کرده بودند و از مردم نظرخواهی کرده و 71 درصد مردم کار تبتی ها را تایید کرده اند.
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 11:27 |

ما، چون هيچ وقت به ما اجازه نمي‌دهند صحبت كنيم، هر وقت كه يكي پيدا مي‌شود كه صحبت كردن را حق ما مي‌داند، تلافي تمام آن وقت‌هايي كه مي‌خواستيم صحبت كنيم را سرش خالي مي‌كنيم.

اين چنين بود كه خاتمي يا هر كس ديگري. پدر، مادر يا دوست ...

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 9:42 |

هوای این جا به نسبت آن جایی که شما زندگی می‌کنید خیلی گرم است. ما شب‌ها در جنگل و زیر درختان می‌خوابیم. گاهی وقت‌ها که باران‌های سیل‌آسا می‌آید به غاری که در تپه‌های اطراف هست پناه می‌بریم. ما خیلی نفریم. بچه‌ها از انگشتان دست کم‌ترند، مردها از انگشتان همه‌ی دست‌های من بیش‌تر و زن‌ها کم‌تر. پیرترین ما مردی است که خیلی خیلی زرد شدن برگ درختان را دیده است. ما اسم نداریم. جز با اصواتی که از حلق خارج می‌کنیم و با ایما و اشاره نمی‌توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. این جا همه چیز اشتراکی است. ما کمون اولیه را زندگی می‌کنیم. یا شاید چیزی پیش از آن. این جا مرد و زن و بچه اشتراکی است. ما با هم‌ایم. احساسی مثل دوست داشتن داریم گاهی. اما نبرد دائمی برای زنده ماندن اجازه نمی‌دهد به آن زیاد فکر کنیم. لحظه‌ای بالای درختیم از ترس حیوانی و لحظه‌ی دیگر در حال تعرض به هم از هر نوع و دمی دیگر خسبیده‌ایم و خواب درختی را می‌بینیم که هیچ درنده‌ای نتواند از آن بالا بیاید.

خیلی بار زرد شدن درختان را دیده بودم وقتی برای اولین بار دردی را در دندان‌هایم احساس کردم. اول خیلی سخت نبود. مثل وقتی که بچه بودم و می‌دویدم و تیغی دراز پایم را درید و به استخوان رسید و چند وقتی طول کشید که بتوانم دوباره روی پاهایم بایستم. تیر می‌‌کشید. دندان پایین و عقب. سمت راست. سال‌ها بود نمی‌توانستم استخوان را با طرف راست دهانم بجوم و حالا به نظر می‌‌آمد دندانم از زندگی مسالمت‌آمیز و بی‌محلی من خسته شده و اعتراضش را با درد اعلام می‌کند.

دردهایی به این کوتاهی قابل تحمل کردن بود اما قابل فراموش کردن هرگز. هر بار عمیق‌تر می‌شد. خیلی بار که آمدن آفتاب را دیدم زمانش هم طولانی شد. هر بار که می‌آمد به اندازه‌ی بالا رفتن از یک درخت بلند طول می‌کشید. به تدریج تیر کشیدن دندانم تبدیل به دردی می‌شد که در زمان حضورش من را به طور کامل از کار می‌انداخت. حالا به اندازه‌ی یک شکار طول می‌کشید. راحت بودن که همیشه برای ما آرزویی بود برای من داشت تبدیل به کابوس می‌شد. وقتی درد نمی‌کرد اضطراب آمدنش را داشتم. مثل وقت‌هایی که مجبور بودیم از دره رد شویم و می‌دانستم حتما چند نفری از ما را مار خواهد زد یا خوراک درندگان خواهد شد و هر لحظه منتظر افتادن تاس سرنوشت بودیم تا یکی از ما را بر حسب تصادف انتخاب کند و با خود ببرد.

درد دندانم که دائمی شد دیگر چیزی برایم باقی نماند. در شکار نمی‌توانستم شرکت کنم. خواب نبود جز بی هوش شدن در اثر درد زیاد و وقتی بیدار می‌شدم کسی اطرافم نبود و طول می‌کشید تا دیگران را پیدا کنم. چیزی نمی‌توانستم بخورم مگر کمی میوه و با درد فراوان. بعد که درد از دندانم به گردن و سینه و حتی پاهایم تیر کشید فریاد می‌کشیدم. و آن وقت که حنجره ام دیگر نایی برای فریاد نداشت سرم را محکم به صخره‌ای بزرگ کوبیدم و این کار را خیلی بار تکرار کردم. مثل وقت‌هایی که سنگ‌های بزرگی را به سر حیوانات افتاده در دام می‌کوبیدیم خون می‌آمد و من هم‌چنان از بین خون و درد این کار را تکرار می‌کردم. خیلی زیاد. همه فکر می‌کردند کارم تمام است. این از نگاه‌شان پیدا بود. اما تمام نشد. درد سرم را نمی‌فهمیدم. چون دندانم درد می‌کرد. گاهی وقت‌ها آدم دردی را با درد دیگری جای‌گزین می‌کند تا اولی را فراموش کند. این کار درستی نیست. من این را بعد از این که درد سرم به درد دندانم اضافه شد و از جای شکاف جمجمه‌ام که حالا بسیار به زمین می‌مالیدم معجون‌های عجیب به رنگ میوه‌های مختلف بیرون می‌آمد فهمیدم. اما تمام نشد. شاید خیلی روز بعد درد دندان هنوز بود و درد سر دیگر نبود. این کار من در کوبیدن سرم به سنگ اگر وقت دیگری بود می‌توانست اولین اقدام یک انسان به خودکشی قلمداد شود و مرا مشهور کند. اما نشد. نه خبرنگاری و نه حتی تکه کاغذی و نه زبانی و نه خطی هیچ یک در اختیار من نبود که آن را ثبت کنم. شاید یکی از بچه‌ها بر دیوار غار مردی کشیده باشد که صورتش از حال عادی خارج است و یک طرف دهانش خیلی باد کرده و روبه‌روی صخره‌ای نشسته و از پیشانی‌اش خون فواره می‌زند. که البته شک دارم شما این را ببینید و بفهمید. در هر حال شهرت چیزی است که من آن را نمی‌فهمم و به آن اصلا فکر نمی‌کنم.

فکری به سرم زد. شاید می‌توانستم دندانم را به سنگی بکوبم و آن را از دهانم در آورم. اولین بار که سعی کردم سرم را از سمت همان دندان به سنگی کوبیدم. تکرار این کار به تعداد انگشتان یک دست و دو دست و خیلی و خیلی خیلی فایده‌ای جز اضافه شدن درد نداشت. دندان من که فریادهای من و توان و خواب و خوراک و زن‌ها و قبیله‌ی من را در اختیار خود گرفته و همه را نابود کرده بود حالا داشت برنده می‌شد. من به مرگ آرامی نمردم. تا جایی که انرژی در بدنم بود فریاد زدم و دست و پا. وقتی نیمه‌جان و بی‌رمق در گوشه‌ای افتادم شب بود. می‌دانستم چشمانم آفتاب را دیگر نخواهد دید. نه به این خاطر که می‌مردم بلکه به خاطر این که واقعا چشمانم دیگر چیزی را نمی‌دید. نمی‌دانم به تعداد انگشتان دست بود یا کمی بیش‌تر یا کم‌تر که آفتاب آمد و من آن را نمی‌دیدم. حیوانات زیادی مرگ نیامده‌ی من را جشن گرفته بودند و من از تمام احساسم فقط دردی را داشتم که از دهانم شروع می‌شد و در تمام اعضایم که حالا دیگر هیچ کدام را احساس نمی‌کردم جریان داشت. دیگر حتی دندان حیوان‌ها را بر تنم احساس نمی‌کردم و اگر هم می‌کردم انگیزه‌ای برای تکان دادن خود نداشتم. و بعد در لحظه‌ای که واقعا هیچ توانی برایم نمانده بود و رگ‌هایم عفونت دندانم را مثل رود مرگ به تمام اعضایم به طور کاملا متناسب با عکس فاصله‌ی آن‌ها با دهانم توزیع کرده بود و این تناسب در برخی از اعضا به علت نزدیکی زیاد با مرکز عفونت به اشباع رسیده بود مردم. در لحظه‌ی مرگ فکر می‌کردم کمون اولیه را از کجا یاد گرفته‌ام. و این که چرا در کمون اولیه همه چیز مشترک بود جز درد و مرگ.

از من نپرسید چگونه این متن را ثبت کرده‌ام و از پس چندین و چند بالا آمدن آفتاب و زرد شدن درختان به شما رسانده‌ام. این ارثیه‌ی من برای شما فرزندانم است. احساس خشن من که هر بار که زرد شدن برگ درختان را به خود دیده است خشونتش بیش‌تر شده است. ارثیه‌ام را به هر سهمی که می‌خواهید بین خود تقسیم کنید که به هر کس هر آن قدر که بخواهد می‌رسد. سخاوت من در خشونت ارزانی شما فرزندانم باد.

دوربین بالا می‌رود . اول باکتری‌ها و قارچ‌ها روی سلول‌ها و بعد مورچه‌ها و کرم‌ها و حشرات و در آخر لاش‌خورها و شاید کفتارها همه روی جسد خون‌آلود مردی عریان خم شده‌اند. دوربین جنگلی انبوه را نشان می‌دهد که از برخی نقاطش تپه‌هایی نه چندان مرتفع مثل زگیل بالا آمده‌اند و چند ثانیه طول می‌کشد تا از ابرهای متراکم بگذریم و بعد دریای راه‌راه و خروشان ابر که زیر پای ماست صحنه‌ی آزادی یک محکوم به مرگ و یا شاید محکوم به زندگی را از زندان تن تداعی می‌کند.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 18:47 |
نسل سوم نسل بی اعتقاد است. به معجزه اعتقاد ندارد اما با تمام وجود منتظر معجزه است. شاید معجزه ای بشود و نمرات این ترم من بدون این که درس بخوانم خوب شود. شاید معجزه ای بشود و پدر بزرگ پول دار نامزد احتمالی من بمیرد و پولی به او برسد و او که دوست ندارد کار کند دستش پر شود و من را بگیرد. شاید معجزه ای بشود و یک پول قلمبه دست من بیاید. شاید معجزه ای بشود و تورم پایین بیاید. این عزیزان آمریکا را هم معجزه می دانند. شاید آمریکا بیاید و ما را نجات دهد.

من به معجزه اعتقاد دارم. اما این وسط ما چه کاره هستیم؟

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 9:5 |