پ.ن: جلال خواسته بگویم در حالت عادی چه قدر طول میکشید. حدود ۴ ساعت و ۱۵ دقیقه. یعنی باید ۱۷:۳۰ خانه می بودم.
امان از این مختصرنویسی. به هر حال به خاطر آشفته کردن خاطر دوستان عذرخواهی می کنم. فکر می کردم برای آنانی که مرا از نزدیک می شناسند این چیزها واضح باشد که نبود. در ضمن از توضیحات دوستان صمیمانه سپاسگزارم. از مادرم که حقیقتا اگر می دانستم ممکن است این مطلب را بخوانند جور دیگری می نوستم تا دوستان شناس و ناشناس که واقعا در عمق توضیحات شان جز محبت چیز دیگری ندیدم.
راستی مهدی پسر عمو خیلی سلام. محمد را از قول من ببوس. محرمیان به این باحالی کم پیدا می شود.![]()
وقتی خبر دادند مادربزرگ مرده است، رفتم نیشابور. با قطاری که دل هوای سرد را شکافت و مرا صبح زود زمستانی برفی در ابتدای خیابانی که انتهایش فلکهی ایران بود و ابتدایش ایستگاه راهآهن پیاده کرد. همان خیابانی که درست 13 سال پیش آن را پیاده رفته بودم تا آخر و برای اولین بار مرتضی را دیده بودم که پیوندش را – که آن روزها آسمانی میپنداشتماش – همان روزها با عزیزی قرار بود آغاز کند و به شکنجه و اعتیاد ختم شده بود.
و خانهی مادربزرگ و گریهی دانیال و خالهها و دایی مات و مبهوت و آمبولانس و مسجد و نماز میت در همان جایی که 18 سال پیش بر پدربزرگ نماز خوانده بودیم و این بار چند صف جلوتر. و هیچ خدایی جز الله نیست جز در دلهای ما که هزار خدا خدایی میکنند. زیر تابوت را گرفته بودم و رسمی که سالهاست در تهران ندیدهام و در نیشابور نیز در خیابانهای اصلی ممنوع است. رفتیم بهشت فضل چند پله پایین توی دالانی که اطرافش فضای مشبکی بود پر از قبرهای آپارتمانی سه طبقه و امیر بدون معطلی رفت توی قبر و تا چند دقیقه جز صدا چیزی ازش پیدا نبود. سر دیگر کفن دست من بود و من با دست خود او را که من را دوست میداشت در قبر گذاشتم و به سختی مواظب بودم که شانهی راستش به زمین باشد و رویش به قبله و امیر چند باری شانهاش را وقتی که صدای مقطع آخوند پیر به نامش رسید تکان داد و فاتحهای خواندیم و بارها شهادت دادیم که او خوب بوده است و آمدیم بیرون.
عصر، وقتی آبگوشتی که خود وصیت کرده بود را میخوردم به این فکر میکردم که کفنش و وصیتش و خداحافظیاش از قبل حاضر بود و وقتی ساعت 11 شب قطار آمد که مرا با خود ببرد خودم را بهاش سپردم و تا خود صبح خواب پرواز دیدم. تمام.
انقلاب سال 57 انقلابی از جنس همدلی بود. و کاش بسیاری از آن چه بعدا شد نمیشد. اطلاعیهای از آن روزها میتواند ما را به آن فضا ببرد. آیا جز صفا چیز دیگری در این سطور هست؟
خلیفهگری ارامنه تهران
اطلاعیه
در تعقیب اطلاعیه مورخ 11 آذرماه 1۳۵۷ ـ ۲ دسامبر 1۹۷۸ (که به زبان ارمنی چاپ شده بود) با رضایت اطلاع حاصل شد که هم کیشان عزیز بر طبق مفاد اطلاعیه قبلی از برگزاری مجالس جشن خودداری نموده و مینمایند.
اینک که عید ژانویه نزدیک است ضمن تایید مفاد اطلاعیه قبلی در مورد برگزار نکردن جشنهای عید ژانویه خاطر هموطنان عزیز را به مراتب زیر جلب مینماید.
از برگزاری جشن ژانویه در مدارس ارامنه خوددارش شود.
به مغازهداران توصیه میشود از تزیین ویترین مغازه خود به مناسبت عید ژانویه خودداری کنند.
خلیفهگری به مناسبت عید ژانویه برنامه ویژهای در رادیو و تلویزیون نخواهد داشت.
اعلامیه جامعه ارامنه آزادیخواه
ارمنی شرافتمند ایرانی
هنگامیکه برادر مسلمانت در راه صلح، آزادی و عدالت بخون خود غلطیده، سزاوار نیست تو در جشن ژانویه پایکوبی کنی.
ژانویه تولد پیامبری است که بخاطر صلح، آزادی و عدالت بدست دژخیمان ظالم بالای دار رفت و حال که هموطنانت بخاطر همان ایده، بخاطر خواسته های مسیح جان میبازند تو نیز در ماتم آنها بنشین و در این عید عزادار باش.
در مبارزه بخاطر حق و حقیقت ارمنی و مسلمان دست در دست هم پیکار میکنند و در کنار هم جان میبازند تا بازماندگان پیروزی ملت را جشن بگیرند و آن جشن، جشن تولد مسیح است. جشن پیروزی افکار مسیح است. جشن واقعی ژانویه است و در آن زمان همه با هم جشن خواهیم گرفت و سرود کریسمس با سرود آزادی در هم خواهد آمیخت.
جامعه ارامنه آزادیخواه
28 دسامبر 1978
7 دیماه 1357
