تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

مولانا ۲۶۰۰۰ بیت در مثنوی و ۳۶۰۰۰ بیت در غزلیات شمس سروده و ۲۰۰۰ بیت هم رباعی دارد. سرجمع می کند به عبارت ۶۴۰۰۰ بیت. یا همان ۶۴ کیلو بیت. به عبارت دیگر آدرس باس حافظه ی مولانا دست کم ۱۶ بیتی بوده است. ولی در مورد دیتا باس نمی توان با این اطلاعات اظهار نظر کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:24  توسط مهران محرمیان  | 

در شازند دیدم که ده‌ها نفر از صبح تا عصر به مدت بیش از یک هفته منتظرند تا 50 هزار تومان سود سهام عدالت را بگیرند. این‌ها می‌توانستند یکی دو هفته صبر کنند تا بانک خلوت شود و بعد مراجعه کنند. این یعنی  50 هزار تومان پول را همین امروز بگیرند بهتر از فرداست. یعنی به این پول نیاز دارند. یعنی ما فقیرها را فراموش کرده‌ایم. یعنی نمی‌دانیم آن‌ها چگونه زندگی می‌کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:48  توسط مهران محرمیان  | 

2) اتوبوس

 

مشهد، سال 66 تا 70. دبیرستان ما از خانه خیلی دور بود. اتوبوس‌ها خیلی شلوغ بود. من وقتی به اتوبوس دیر می‌رسیدم تا ایستگاه بعد دنبالش می‌دویدم. روزی یکی از هم‌کاران پدرم به او گفته بود که مرا دیده که دنبال اتوبوس می‌دویده‌ام. ما آن روز خندیدیم. حالا می‌فهمم پدرم آن روز چه حسی داشته است.

 

1) سگ

 

سگی را در اراک و در فاصله‌ی دیوار بین دانشگاه علم و صنعت اراک و دانشگاه آزاد دیدم که آرام زیر درختی خوابیده بود. آن قدر آرام که در ابتدا نفهمیدم گردنش را با مفتول آهنی، تنگ و محکم به درختی بسته‌اند. اگر از سگ نمی‌ترسیدم و اگر نبود که هیچ وقت سگی را لمس نکرده بودم حتما گردنش را با چنگ و دندان باز می‌کردم. آدم‌های سگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تف.

 

3) عربی

 

تمام این روزها را دارم سی‌دی عربی گوش می‌کنم. دلم دارد پرپر می‌زند. پری تا بپرم نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:11  توسط مهران محرمیان  | 

در ۲۰۰ متری خانه ی ما آبشاری مصنوعی و بسیار زیبا هست. امروز وقتی یک ساعتی را در کنار آن به خواندن کتاب سر کرده بودم و بر می گشتم پیرمردی بدون مقدمه با من شروع به صحبت کرد که این بنایی که در پایین آبشار ساخته اند شبیه آسیاب است که دیدم راست می گوید. بعد گفت که سال ها پیش این جا آسیاب آبی بزرگی بوده است و آرد تمام منطقه ی شازند را تامین می کرده است. پیرمرد ۶۲ سال داشت. من خیلی باز صحبت با او حال کردم. به نظر می آمد سال هاست به شهر نیامده و حالا که آمده می خواهد تغییر این جا را به کسی اعلام کند. خیلی جالب بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:26  توسط مهران محرمیان  | 

دوست دارم چند دقیقه قبل از مرگ به توالت بروم. دوست ندارم وقتی می میرم خودم را خراب کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:1  توسط مهران محرمیان  | 

مرد. زندگی من زمانی در "حاشیه"‌ای که او سروده بود دگرگون شده بود. بچه‌های برق 74 صنعتی شریف خوب می‌دانند چه می‌گویم.

یک بار این افتخار را داشتم که در کلاس درسش در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران حاضر باشم. باسواد بود. و پراحساس. بهشت گوارایش باد.

این روزها رسانه‌های دولتی می‌گویند او انقلابی بود و مخالفان به همین دلیل و بدون این که او را بشناسند می‌گویند شاعری چاپلوس بود. اما من فکر می‌کنم او برای دلش شعر می‌گفت و عضو هیچ گروهی نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:6  توسط مهران محرمیان  | 

شازند خیابان زیاد دارد اما حتی یک چراغ قرمز هم ندارد و در هیچ جای شهر هیچ وقت ترافیک نیست. به جز جمعه ها در خیابان اصلی شهر بعد از نماز جمعه البته چیزی شبیه ترافیک. مثلا این که ببینی ۵ تا ماشین پشت سر هم در خیابان با سرعت کم حرکت می کنند. 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:3  توسط مهران محرمیان  |