در شازند دیدم که دهها نفر از صبح تا عصر به مدت بیش از یک هفته منتظرند تا 50 هزار تومان سود سهام عدالت را بگیرند. اینها میتوانستند یکی دو هفته صبر کنند تا بانک خلوت شود و بعد مراجعه کنند. این یعنی 50 هزار تومان پول را همین امروز بگیرند بهتر از فرداست. یعنی به این پول نیاز دارند. یعنی ما فقیرها را فراموش کردهایم. یعنی نمیدانیم آنها چگونه زندگی میکنند.
2) اتوبوس
مشهد، سال 66 تا 70. دبیرستان ما از خانه خیلی دور بود. اتوبوسها خیلی شلوغ بود. من وقتی به اتوبوس دیر میرسیدم تا ایستگاه بعد دنبالش میدویدم. روزی یکی از همکاران پدرم به او گفته بود که مرا دیده که دنبال اتوبوس میدویدهام. ما آن روز خندیدیم. حالا میفهمم پدرم آن روز چه حسی داشته است.
1) سگ
سگی را در اراک و در فاصلهی دیوار بین دانشگاه علم و صنعت اراک و دانشگاه آزاد دیدم که آرام زیر درختی خوابیده بود. آن قدر آرام که در ابتدا نفهمیدم گردنش را با مفتول آهنی، تنگ و محکم به درختی بستهاند. اگر از سگ نمیترسیدم و اگر نبود که هیچ وقت سگی را لمس نکرده بودم حتما گردنش را با چنگ و دندان باز میکردم. آدمهای سگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تف.
3) عربی
تمام این روزها را دارم سیدی عربی گوش میکنم. دلم دارد پرپر میزند. پری تا بپرم نیست.
یک بار این افتخار را داشتم که در کلاس درسش در دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران حاضر باشم. باسواد بود. و پراحساس. بهشت گوارایش باد.
این روزها رسانههای دولتی میگویند او انقلابی بود و مخالفان به همین دلیل و بدون این که او را بشناسند میگویند شاعری چاپلوس بود. اما من فکر میکنم او برای دلش شعر میگفت و عضو هیچ گروهی نبود.
