نیمهشب است. تنهایم. بچهها از من خواستند با ایشان بخوابم و نخوابیدم. بوسیدمشان و گفتم که شما بزرگ شدهاید. رازی دلم را بد جوری خراش خراش میکند. او به بیمارستان رفته است. برای دیدن بیماری که نمیدانم دارد بچهای به دنیا میآورد یا سزارین میخواهد یا خونریزی دارد یا سقط کرده است یا هر چیز دیگری که خداوند به سلامت دارد هر دوی ایشان را – بیمار و پزشک را- که دل من با پزشک است و دل پزشک با بیمار. راستی آیا میتوان کسی را معالجه کرد بدون این که عاشقش بود؟
نیمه شب است. من ساعت 5/4 صبح را انتظار میکشم که در آن قرار است مسافرت هفتگیام را به تهران – محل کارم - آغاز کنم.
نیمهشب است. هوای این جا بسیار سرد و مطبوع است (این جا نوشته بودم جای دوستان خالی که دیدم دروغ است و پاکش کردم). غم مبهم عشق که حالا شاید دارد همیشگی میشود و شاید بتوان آن را بعد از 18 سال مزمن نامید به دلم چنگ میزند. گفتم چنگ میزند چون این همیشهی زندگی من است. به همین راحتی و همین سادگی. عشق مثل یک کلیشه چنگ میزند و خراش میاندازد. با خود فکر میکنم من که 18 سال است میدوم به دنبال چه بودهام و به این فکر میکنم که چه زمانی که در جادههای طولانی میدویدهام و چه وقتی در پیست مدور ساعتها دور خودم گردیدهام تنها چیزی که به آن فکر نکردهام همین بوده است که دنبال چه میدوم. و این شاید تنها چیزی باشد که بتوانم به آن افتخار کنم. این و البته چنگی که عشق میزند.
نیمهشب است. دهانم خشک شده است. دکتر دویدن را مدتی ممنوع کرده است. آرتروز در سن 34 سالگی هم دنیایی دارد. دنیای صف معلولین در نماز - نشسته – و توالت فرنگی و قرصهایی که مادربزرگ 84 سالهام عین همانها را می خورد. این برای من خیلی بامزه است (با عرض معذرت از دوستان و با کمال رذالت جای دوستان خالی).
نیمهشب است. فردا شده است. پیامبر جبران و فصوص محیالدین و جامعهی باز پوپر روی میزم باز است و تازه میز را از کتاب میکروپروسسور و PC و اسمبلی و شبکه پاکسازی کردهام. حالا محیالدین عربی چنگ بزند انتظاری نبیش از این نیست، من نمیدانم چرا مزیدی هم دارد چنگ می زند. به گمانم مزیدی و پوپر هم در مورد وحدت وجود نوشتهاند.
بگذریم... میروم بچه ها را ببوسم و بعد بنشینم تنها گریه کنم. فکر کنم پیامبر برای این کار مناسبتر از مزیدی باشد.
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت
23:21 |