مهدی الله وردی مشهور به مهدی بوبکا سالها مربی من بود. در دوران دانشگاه و چند ماه مانده به المپیاد ورزشی اول در دانشگاه شریف تمرینهایمان را با او شروع کردیم. رشتهی تخصصیاش پرش با نیزه بود و تقریبا در تمام مسابقاتی که در این رشته برگزار میشد جزء سه نفر اول کشور بود. آن روزها رکورد پرش با نیزهی ایران حدود 5 متر بود و هنوز هم هست. مقایسه کنید با رکورد سرگئی بوبکای اوکراینی با 6 متر و 15 سانتیمتر.
مهدی بوبکا جز مربیگری دو و میدانی شغلی نداشت و به همین خاطر به ما خیلی میرسید. اما ما همه درس داشتیم و آن کس که بیشتر از بقیه با مهدی بوبکا ادامه داد و به استادیومهای مختلف رفت و تمرینهایی را که برای صبح و ظهر و عصر روزهای تعطیل عید و تابستان که هر کس به شهر خود میرفت مینوشت مو به مو انجام میداد من بودم.
من بودم و مهدی بوبکا و حسین محتشمی دانشآموز دبیرستانی که او وقت بیش تری را برای ورزش صرف میکرد و در واقع امید مهدی بوبکا بود.
یک بار به منزل مهدی بوبکا رفتم تا امانتی را به او بدهم. منزلی کوچک در خیابان آذربایجان که در واقع خانهی پدری او بود و تا وقتی از او خبری داشتم ازدواج نکرد که مشخص بود با دو و میدانی نمیتواند درآمد مناسب داشته باشد.
در المپیاد اول دانشجویان سال 72 تیم خوبی داشتیم اما تازه کار بودیم و فقط یک مدال برنز در پرش با نیزه آوردیم و من هم در 10000 متر هفتم شدم. در المپیاد ورزشی دوم تیم دو و میدانی دانشگاه شریف شد یک نفر که من بودم و در پرش با نیزه چهارم شدم. سالهاست که مهدی بوبکا را ندیدهام. او نتوانست با ما مدالی کسب کند اما محبت و صفایی که آن روزها بین ما بود هنوز هم ما را به تمرین دو فرا میخواند و گاهگاهی آنانی را که با هم میدویدیم و رقابت داشتیم به یادمان میآورد. یادش به خیر.
من فکر می کنم کورش آدم بزرگی بوده. حتی اگر ذوالقرنین نباشد. در این مورد باز هم خواهم نوشت. حالا این روزها در صدا و سیما فریاد می زنند که من ایرانی ام و فرزند ذوالقرنین ام. این عزیزان دیگر نوبرش را آورده اند!
من نمیدانم این سلفیها چرا دست از سر پدر امام زمان و پدربزرگ ایشان که انصافا در زمان حیات خود نیز با شدیدترین محدودیتها مواجه بودند برنمیدارند؟! البته آن قدر تبلیغات ضد این امام هست که برخی ناآگاهان در مورد ایشان نظرات نادرستی داشته باشند و وقتی با ایشان بحث میکنی با لحن تمسخر آمیز امامکم المهدی از او یاد کنند اما این دلیل نمیشود که وقتی دستشان به ایشان نمیرسد به قبر پدران ایشان بیحرمتی کنند! و البته دستکم در این مورد خاص دست اسرائیلیها حتما در کار است. من در این مورد شک ندارم. باز جای شکرش باقی است که کسی بالای سر شیعیان نشسته که این چیزها را خوب میفهمد و تنها چیزی که گفته حفظ خونسردی شیعیان است.
اما آثار تاریخی شیراز به سه نوع قابل تقسیم است.
1) آن چه از پیش از اسلام مانده است از ساسانیان و ایلامیها و هخامنشیان که گل سرسبد آن و مشهورترین آن تخت جمشید است. پاسارگاد با 5 اثر مجزا ار دورهی کورش، تخت جمشید با چندین کاخ و دروازه و موزه و مقبره و عجایب فراوان، نقش رستم با مقبرههای اعجابانگیز 5 پادشاه هخامنشی و نقوشی که ساسانیان از تاریخ در زیر قبور بر روی سنگ کندهاند و کعبهی زرتشت، نقش رجب با نقوش تاجگذاری ساسانیان و شهر استخر که با همت شیخ صادق خلخالی به تلی از خاک بدل شده است و تازه اینها فقط آن چیزهایی است که در اطراف شیراز است و کازرون و بقیهی جاها را ندیدهام. هر یک از بناهای فوق میارزد که از تهران بلند شوی و بروی آن را ببینی و برگردی.
2) آن چه مربوط به دورهی اسلامی است که عمدتا در زمان زندیه ساخته شده است و مقداری در زمان قاجاریه. درست است که به پای مصنوعات صفویان در اصفهان نمیرسد اما آثار تاریخی باارزشی است و جای دیدن دارد. ارگ کریمخانی و مسجد و بازار و حمام (این آخری تعطیل است) وکیل و مسجد نصیرالملک و مسجد عتیق (در مجاورت مقبرهی شاهچراغ با 1200 سال قدمت و بنایی شبیه کعبه در وسط صحن آن). و باغهای مصفای ارم و نارنجستان قوام و دلگشا و ... و مقبرههای تعداد زیادی از علویان که به قصد دیدار امام رضا (ع) عازم توس بودهاند و در این منطقه به علت حملهی دشمن پراکنده میشوند و در منطقهای به وسعت چند کیلومتر مربع، چندین مقبره از آنان باقی مانده است که تعداد زیادی از این مقبرهها در فضایی بین حرم حضرت شاهچراغ (احمد بن موسی) و حضرت سید علاءالدین حسین (حسین بن موسی) که به بینالحرمین مشهور است قرار دارند و این دو حرم و مقبرههای اطراف واقعا دیدنی است. (فرقهی امامیه حضرت شاهچراغ را امام هشتم میدانند).
3) و اما حافظ و سعدی آن گونه بزرگ هستند که مقبرهی آنان را که میعادگاه عاشقان و زائران آنان است در طبقهای جدا جای دهیم. شعرای دیگری نیز چون خواجوی کرمانی (در مجاورت دروازه قرآن) در شیراز آرمیدهاند.
این گونه است که کسی که به شیراز میرود از نظر تنوع آثار باستانی بیشتری میبیند و از این نظر شیراز را باید قطب اول گردشگری ایران دانست و نه اصفهان. هر چند که به اصفهان هم ارادت دارم و بعدا در این مورد بیشتر خواهم نوشت.
این چند روز رفته بودیم شیراز و اصفهان. هر چند قبلا سفرهایی از نوع کنفرانس و المپیاد ورزشی به این شهرها کرده بودم ولی این بار فقط رفته بودم تا جاهای دیدنی را ببینم.
در مطالب بعدی در این مورد بیشتر خواهم نوشت اما سرفصل این مطالب از این قرار است:
1) تنوع بیشتر اماکن تاریخی در شیراز نسبت به اصفهان. آیا شیراز نصف جهان است؟
2) آفرین بر شهرداری و استانداری اصفهان. یادگار کرباسچی در اصفهان هنوز هم دیده میشود.
3) نیاز به رسیدگی بیشتر به اماکن تاریخی شیراز.
4) استان اصفهان نمونهای برای اختصاص بودجهی بالا و مدیریت خوب در هزینهی آن.
دوخواهران نام روستا و چشمهای است در دامنهی کوه شهباز و در 8 کیلومتری شازند در جادهی نورآباد. روستا خالی از سکنه است و حتی سیمهای برق آن را دزدیدهاند. مردم محلی معتقدند این چشمهی فصلی از وقتی جاری شده که سربازان عباسی دو خواهر علوی را دنبال کردهاند و آن دو در محل چشمه به درون کوه گریختهاند و جاری شدن این چشمه آن دو را نجات داده است. به همین علت درختان و بوتههای آن اطراف پر از پارچههایی است که مردم به نشانهی دخیل به درختان گره زدهاند.

1) ظرفیت دانشگاههای دولتی طی دو سال گذشته به صورت دستوری و بدون افزایش متناسب امکانات چند برابر شده است. دانشگاهی که تا قبل از آن مثلا 20 دانشجو در یک رشته میگرفته است حالا باید 60 دانشجو بگیرد. این یعنی برخورد گلهای با دانشجویان و دانشگاه.
2) امکان ندارد با وجود معضل بیکاری و دیدی که در جامعه نسبت به مدرک وجود دارد بتوان از هجوم فارغالتحصیلان دبیرستان به دانشگاههای خوب جلوگیری کرد. این یعنی اگر کنکور حذف شود دانشآموزان مجبورند در کنکور دانشگاه شریف و بعد تهران و امیرکبیر و علم و صنعت و خواجهنصیر و صنعتی اصفهان و تبریز و شیراز و ... تک تک شرکت کنند که عملا چنین کاری ممکن نیست و یا این که دستکم این دانشگاههای درجه یک به صورت مشترک کنکور برگزار کنند. چنین وضعیتی برای دانشگاههای درجه دو نیز اتفاق میآفتد. بالاخره دانشگاه دولتی درجه دو برای خیلیها به دانشگاه آزاد برتری دارد.
نتیجه این که حذف کنکور در یک زنجیره قرار دارد که سخن گفتن از آن در حال حاضر احمقانه است.
گفتند سکته کرده است. گفتیم چهطور؟ معلوم شد که بیهوش است. پرسیدیم کجا که فهمیدیم مرگ مغزی کرده است و روزی نگذشته بود که خبر آمد تمام شد. و در امامزاده طاهر غسلاش دادند و آخر شب به دنبال بلیط رفتیم و اتوبوس و مشهد.
تسلیت و تسلیت و تسلیت و تشییع جنازهای که نرسیدم و یکراست رفتم بهشت رضا، جایی که همه جمع بودند و برخی را سالها بود که ندیده بودم و ای کاش شادی بود و غم نبود. عمو را در کفن و کفن را در پارچهای از جنس نمیدانم چی و آن نمیدانم چی را در تابوتهای پلاستیکی – یاد تابوتهای چوبی بهخیر – پیچیده بودند و یادمان آمد که هیچ خدایی جز الله نیست و بلند گفتیم این را و چند قدمی بیشتر بین آمبولانس نعشکش و قبر نبود و روی عمو را باز کردند تا تلقین بدهند و همه خم شدند تا برای آخرین بار عمو را ببینند و پوستی دیدند که دیگر عمو نبود و کبودی – سیاهی بود؟ چه بود؟ - خاصی داشت و انگار معلوم بود که مرده است و اصلا شبیه زندهها نبود و در این میان فقط فریاد دختر عمو بلند شد که بابا چرا سیاه شدی و باباش شاید آن بالاها جایی ایستاده بود و داشت نگاه میکرد و هیچ نمیتوانست بگوید. حالا آمدند و تکانتکاناش دادند و اسمع افهم کردند که وقتی آمدند و پرسیدند چنین بگو و چنان کن و وداع کردند و سه تکه سنگ بزرگ رویش گذاشتند و روی سنگها کمی خاک ریختند تا آن راسته تا چند ساعت دیگر که همین طور مرده میآوردند پر شود و کلا خاک بریزند و خلاص.
خلاص. خلاص. خلاص.
رفتیم ازنا. یاد آن سفر 12 سال پیش به تلهزنگ و آبشار شوی و سفر 11 سال پیش به بیشه و آبشار بیشه زنده شد. ازنا تا ایستگاه تلهزنگ و ایستگاه بیشه سه یا چهار ایستگاه قطار فاصله دارد. یاد سفر تلهزنگ زنده شد که قطار در ایستگاه توقف نداشت و ما مجبور شدیم در تونل قبل از پل رودخانهی سزار که قطار برای رد شدن از پل لرزان سرعتش را کند میکرد با کوله پشتی از قطار پایین بپریم.
در راه از ایستگاه نورآباد – استگاه بعد از شازند – رد شدیم که بلندترین نقطهی راهآهن ایران است با 2217 متر ارتفاع. در ازنا کنار ایستگاه راهآهن لختی درنگ کردیم و به زمانی که خیلی سریع گذشته است فکر کردیم و اشترانکوه را سیر نگاه کردیم. عکس زیر اشترانکوه را نشان میدهد و ازنا را و قلههایی که در شکل مشخص شدهاند سه تا از قلههای اشترانکوه است. ارتفاع سن بران که بالاترین قله است ۴۱۵۰ متر است.
امروز چند تا از بچههای بیمارستان رفتند شهباز را بزنند. شهبار بلندترین قلهی استان مرکزی است با 3383 متر ارتفاع و دامنهاش تا منزل ما 300 متر فاصله دارد و من نتوانستم بروم و حالا برای این که خودم را راضی کنم دارم از اشترانکوه و ازنا مینویسم. جای همه خالی. به خصوص روزبه.


