امروز صبح که داشتم با بچهها در پارک فوتبال بازی میکردم، آقا رضا را دیدم در لباس کارگری که گفت در کارخانهی قند کار میکند و داشت میرفت که چند دقیقه به ده مانده بود که شاید شیفت کارخانهی قند در ساعت 10 عوض میشد. به نظرم هر دوی ما جا خوردیم. اما هیچ چیز عجیبی نبود و با هم کمی والیبال بازی کردیم و از برنامهی آیندهاش گفت و رفت.
از صبح تا به حال همهاش فکر میکنم نکند خجالت کشیده باشد که من او را در لباس کار دیدهام.

