عید امسال با شتاب بیشتری آمد. سریع تر از همیشه. نمی دانم این عجله ی عزرائیل برای ملاقات با ما را نشان می دهد و یا بی تابی ما برای این که بفهمیم آخرش چیست؟ بگذریم که آنها که به آخر می رسند آرزوی اول را می کنند.
می خواهم شما را ببرم به فضای سال های 70 تا 74. ما در خوابگاه از اول اسفند به دنبال خرید بلیط بودیم. یادم می آید که قیمت بلیط درجه یک قطار تا مشهد 222 تومان بود و البته کرایه ی تاکسی از راه آهن تا آزادی 100 تومان. و بارهای نه چندان سنگین خود را از آزادی تا خوابگاه طرشت در فضای بگو بخند و دری وری می کشیدیم.
من کمتر دلم برای مشهد تنگ می شد اما این سال های آخر روز شماری می کردم تا کی عید میشود. الان هم مشهد برای من حکم یک جای دور را دارد که سالی یک بار یا خیلی زیاد بشود دو بار درش باز بشود بروم در و دیوارش را نگاه کنم و به یاد عاشقی ها و سختی ها و مسافت های طولانی دو استقامت و مدرسه و دوستان و هزار تا خاطره که امروز فقط خوبی هایش در ذهنم مانده است قطره ای اشک و باز برگردم و فکرم پر شود از چیزهایی که نباید.
آن سال ها تمام شده است. هر کدام ما در گوشه ای به کاری مشغولیم و ای کاش همه سلامت و موفق باشند. سال نو دارد می رسد. خورشید دارد غروب می کند. من تازه از دویدن مسافت چند کیلومتری به موازات خط آهن تهران اهواز بازگشته ام. چند لحظه پیش از بیمارستان تماس گرفتند که بیمار اورژانسی داریم و حالا همسرم در بیمارستان است. دخترهایم دارند کتاب می خوانند، سفرهي هفت سين را پهن كردهايم و عید دارد آرام آرام می رسد ... مبارک باشد.

