تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

چون قرآن

باران

بر روح الکن و تن نازک من

نازل می‌شود

پیام‌بری جدیدم

که مرا پیام جدیدی نيست

من وارث جهانم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 و ساعت 11:27 |

خودكشي مثل عصبانيت است. فكر مي كني حق با توست و تمام وجودت آن را مي خواهد. بعد به محض اين كه انجامش دادي پشيمان مي شوي.

گاهي وقت ها آدم كاري را انجام مي دهد كه مي داند بعد آن پشيمان مي شود اما باز هم آن را انجام مي دهد. علت مي تواند شهوت باشد يا غضب يا نااميدي مفرط. اين جور وقت ها عقل و منطق بر آدم حكم فرما نيست. حرف هزار حكيم و دانشمند را هم به پشيزي نمي گيرد. گيرم كه چهار دقيقه نمي كشد به ... خوردن مي افتد.

اين جور وقت ها آدم سري مي خواهد مهربان تا هم سر آدم باشد. شانه اي كه سرش را روي آن بگذارد. چيزي در ماورا كه گرمايش را از دور دور احساس كند. و ياد دوستاني مهربان كه بداند دوستش دارند.

گاهي وقت ها آدم براي اين كه حالش خوب بشود لازم است كمي ... فقط كمي صبر كند. آن كس كه بايد بيايد مي آيد ... و آن چيز كه بايد بشود مي شود. 

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 21:3 |

امروز دو بار  خدا ملاقات کردم. تنها بودم و جای هیچ کس خالی نبود.

حال ایشان خوب بود. خوب. اصلا نگران نباشید لطفا.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت 19:21 |

شماره تلفن همکارم را که مرده بود دیروز از لیست تلفن های موبایلم پاک کردم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت 19:13 |

 پيرمرد نبود. من هم كه موهايم يواش يواش داشت از حالت مردانه خارج مي شد و البته عجيب رشد بالايي دارد – گاهي جلو آينه مي ايستم و رشد موهايم را نگاه مي‌كنم- راست شكمم را گرفتم و رفتم سلماني روبه‌رويي – محله‌ي ما زياد سلماني دارد بس كه اين تهراني‌ها به سرو وضع خود مي‌رسند- نشستم تا برعكس مغازه‌ي پيرمرد كه كل ماجرا 25 دقيقه بيش‌تر طول نمي‌كشيد نوبتم بشود.

مشتري يك بچه‌ي 5، 6 ساله بود كه با مامانش آمده بود موهايش را بزند. كمي خودم را با مجله‌ي مدل موي ژاپني سرگرم كردم. دست كم 1000 مدل مو در اين مجله بود و همه از دم سيخ‌سيخي بود و براي من جالب بود كه حتي از يك مدل آن هم خوشم نيامد – يعني پير شده‌ام.

محيط كهنه و قديمي و شايد كثيف مغازه‌ي پيرمرد كه بيش از يك سال است براي كوتاه كردن موهايم به آن جا مي‌روم جايش را به يك محيط مدرن داده بود با آرايشگرهايي با شلوار فاق كوتاه – خيلي كوتاه- و ترانه‌هاي هايده و شاگردي كه كارش – تا جايي كه من ديدم – فقط مديريت ترانه‌ها بود و به التماس استاد كارش كه برگرد اون آهنگ قبلي را بگذار محل نمي‌داد و مي‌گفت آلبوم را عوض كردم – حالا انگار آلبوم را از بايگاني درآورده بود.

مامان مشتري آن قدر از مدل سيخ سيخي موی پسرش خوشش آمده بود كه با نگراني مي‌گفت حالا چه كار كنم؟ من كه نمي‌توانم در خانه اين جوري موهايش را درست كنم و اين بچه پدرم را درمي‌آورد! آن قدر از مدل مو تعريف كرد كه گفتم همين الان است خودش بنشيند روي صندلي كناري و خواهش كند موهاي خودش را هم همين جوري آرايش كنند.

آن‌ها رفتند. نوبت من شد. موهاي من كوتاه شد. آرايشگر تعريف كرد از جنس موهايم كه خوراك بلند كردن است و دو برابر پولي كه هميشه به پيرمرد مي‌دادم و سه و نيم برابر پولي كه در شازند به سلماني مي‌دادم تقديم آرايشگر كردم و كارتش را كه يك شماره تلفن اعتباري – اين روزها بروبچز براي اين كه خيلي پشت تلفن حرف نزنند اعتباري حال مي‌كنند – روي آن بود گرفتم و زدم بيرون. خدا وكيلي ارزش دو برابر آن پول را داشت براي اين كه يك دوره‌ي آموزشي جوانان امروز را ببينم و آن بخشي از جامعه كه هيچ وقت نمي‌بينم را سياحت كنم. راستي، يك قرآن كوچك بالاي يكي از آينه‌ها بود براي اين كه فراموش نشود ايمان هيچ وقت دولتي نمي‌شود.

قسمت‌هاي سياسي اين متن را هم خودم سانسور كردم. گيرم كه خيلي چيز مهمي هم نبود. ‌‌

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 11:53 |

مردان رزم را كه مي بيني،

شمشيرها آخته

نمي داني دعا كني،

بترسي،

يا نفرين دو عالم را نثارشان كني.

پسركاني كه از پس 18 سالگي لباس رزم به تن كرده اند،

مرداني آهنين با اسلحه و شمشير

و توپ هايي به غايت بزرگ

سلاح‌هايي پيچيده

كه با فشار دگمه‌اي نسلي را عزادار مي كنند

بشر اين قدر كه براي كشتن

براي بدگويي

براي حذف

اين ذهن مزخرف را به كار مي اندازد

اگر براي محبت كار مي‌كشيد

دنيا گلستان شده بود

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 18:56 |

چشمه ای است در دامنه های البرز در ادامه ی راهی که از گته چمن در اطراف شهر دماوند می گذرد. رودخانه ای است باصفا که در زمستان رد پای گرگ و گراز و سگ در اطراف آن زیاد دیده می شود و چشمه ای است تیزاب نام که از دل رود می جوشد و به خاطر اسید کربنیکی که دارد کاملا ترش مزه است.

این که آب چشمه خواص درمانی فراوانی دارد و مثلا برخی بیمارها یک هفته ای در کنار چشمه اتراق می کنند و یک سره از آب آن می نوشند هم البته جالب است اما برای من جالب تر از آن هم کلام شدن با رفیقی همراه و یا دویدن و لذت بردن از آن حجم عظیم هوا و فضا و کوه پاک است.

جای شما خالی.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه بیست و پنجم دی 1388 و ساعت 11:4 |

آسمان را یزید بلعیده است،

چه بی پیرایه سرود كوتاه ترين شعر را،

درد فوران مي كند.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه هفدهم دی 1388 و ساعت 20:3 |

اخبار صدا و سیما را دنبال می کردم. چند روزی هست که این کار را نمی کنم. این روزها صدا و سیما مثل انگشتی است که توی حلق آدم فرو کنند.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 11:24 |
محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت 14:48 |

باز مردم دیوانه شده اند. همه! باز چه خبر شده است؟ آی اصرافیل تنبل! بیا صور را بزن ما را خلاص کن.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 16:37 |

در گشت رصدی با جوانی آشنا شدم که دقیقا ۱۸ سالش بود ماکان نام. من هم که دقیقا ۳۶ سالم بود ابتدا از مکالمه ی او و دوستش تعجب کردم که می گفت من هفتادی ام و بعد یادم آمد به جز سال ورود به دانشگاه سال تولد نیز می تواند آدم را هفتادی کند.

در طول آن شب با آن جمع جوانان ۱۶ تا ۲۸ ساله پیر شدن را احساس کردم. لابد آن ها همان احساسی را به من دارند که من به ۴۵ ساله ها داشته ام. همیشه کسانی که از من یکی دو سال مسن تر بوده اند از دید من پیر بوده اند و امروز ۳۸ سال به بالا پیرند!

راستی این ماکان خیلی ماه بود. پاک پاک پاک. برایش آرزوی موفقیت می کنم. خیلی زیاد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 16:35 |

تبریزی ها زرد کرده اند. حتی بیدهای مجنون نیز دارند زرد می کنند. کاج ها اما عین خیال شان نیست. زمستان نمی تواند سبزی کاج ها را بگیرد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 16:26 |

به دعوت همسرم و به بهانه‌عضويت ايشان در انجمن آماتوري نجوم با بچه ها رفتيم قوشه‌ي دامغان شبي همراه با لرز را در كاروان‌سرايي سر كرديم به تماشاي آسمان و البته من ديدم كه لايق نبودم. آسماني بود عظيم و من كوچك.

طلوع را كه ديديم برگشتيم و در راه در كوه‌هاي فيروزكوه برف‌بازي كرديم و آدم‌برفي ساختيم و روزي و شبي به ياد ماندني ساخته شد تا غرق نشويم در تهران و كار. باشد كه چنين شود.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 23:5 |

عکسی از خوش حالی بازیکنان تیم هندبال فرانسه برای راه یابی به مسابقه ی پایانی جام جهانی هندبال. به نظرم عکس شاهکاری آمد. تا نظر دوستان چه باشد.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 21:12 |

عزيزي مي‌گفت كه انصاف نيمي از دين است و مي گفت معصوم احتياط كرده و شايد منظورش اين بوده كه 75 درصد دين است.

من به اين جمله بسيار معتقدم. اين چيزي كه آدم‌ها را خوب يا بد مي كند عمدتا گرايش آن‌ها نيست. كار هر كسي بايد با انصاف و فارغ از مسايل سياسي و حاشيه‌اي بررسي شود.

اگر حقوق بشر خوب است، همه‌ي ما بايد آن را رعايت كنيم. اين كه حقوق بشر را فقط دولت بايد رعايت كند و ما در خانه و محل كار هر كار دلمان خواست بكنيم اشتباه است. دوستي گفته بود كه حضور يك هم‌كار تازه وارد به شركت در جلسه‌ي مديريتي توهين به من پرسابقه است. برخي از ما تا وقتي انتقاد مي‌كنيم كه مسئوليت نداريم و به محض قبول مسئوليت همان راه قبلي‌ها را ادامه مي‌دهيم و اشكال‌هاي خود را نمي‌بينيم.

به نظر من هر جنبشي كه جامعه‌ي ما را به سمت استفاده‌ي بيش‌تر از گوش و كم‌تر از زبان ببرد جنبش خوبي است. كدام يك از ما حاضريم عضو اين جنبش شويم؟

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 10:49 |

جايي كه من زندگي مي‌كنم، آدم‌ها با نخ‌هاي نامرئي به هم متصل‌اند. من اين نخ‌ها را از بچگي مي‌ديدم. اوائل فكر مي‌كردم بقيه چه قدر بي‌مبالات هستند كه نخ‌ها را تند و تند و بي‌توجه پاره مي‌كنند. اما بعد فهميدم نخ‌ها را نمي‌بينند. هر وقت نخي قطع مي‌شود آدم‌ها دردشان مي‌گيرد اما نمي‌فهمند چرا چنين شده است. كافي است نگاهي كني به كسي پر از محبت تا نخ تو به او وصل شود. حتي لازم نيست بروي توي نخش. البته اگر چنين كني نخش كلفت مي‌شود. آدم‌ها همين كه از كنار هم رد مي‌شوند نخشان به هم گره مي‌خورد و كافي است در مورد هم فكر خوبي بكنند. آن وقت اين نخ به اين راحتي پاره نمي‌شود. حتي كش مي‌آيد و تا دلت بخواهد طولاني مي‌شود. حالا فكر كن يكي برود يك سر دنيا و يكي يك سر ديگر. نخ ديگر پاره بشو نيست.

من كه وقتي نخم پاره مي‌شود خيلي دردم مي‌گيرد و البته دقيقا مي‌دانم اين درد از چيست، ياد گرفته‌ام نخ خودم با بقيه را كلفت كنم و توي نخ همه بروم و نخ همه را به دلم گره بزنم. بحث احسان و اين حرف‌ها هم نيست. فقط سعي مي‌كنم نخ‌ها را كلفت كنم تا پاره نشود.

البته ابن نكته خيلي مهم است كه نخ‌هاي ديگران را پاره نكنم. به همين خاطر هم توي خيابان از روي نخ‌هاي ديگران مي‌پرم. طبيعي است كه خيلي سعي مي‌كنم اين كار خيلي جلب توجه نكند ولي بعضي وقت‌ها واقعا نمي‌شود و همه يك طوري نگاهم مي‌كنند كه انگار ديوانه شده‌ام. شايد هم همين است كه امروز در يك محيط سفيد رنگ با بلوز و شلوار سفيد نشسته‌ام و فقط گاه‌گاهي كساني با روپوش سفيد مي‌بينم و كساني ديگر كه لباس‌شان مثل من است و البته نخ‌هايي كلفت هم‌چنان به من وصل است و آن ديگران نمي‌خواهند باور كنند كه با پاره كردن نخ‌هاي من چه دردي به تن رنجور من وارد مي‌كنند. حتي نخي كه بين من و مادرم بود را سعي كردند با دور كردنش از من پاره كنند و طبيعي است كه نتوانستند.

اين روزها نخ‌هاي من خيلي زياد و كلفت شده است. در واقع تكان نمي‌توانم بخورم. مثل يك تكه گوشت افتاده‌ام روي تخت و توي نخ‌هاي خودم گرفتار شده‌ام. كاري هم از دست هيچ كس برنمي آيد. كساني كه وضع مرا مي‌بينند فقط به من نخ اضافه مي‌كنند و درد مرا اضافه مي‌كنند. من فهميده‌ام با محبت توي نخ ديگران رفتن خوب است اما بايد گاهي وقت‌ها نخ‌هايي هم پاره شود يا دست كم خيلي كلفت نشود تا آدم توي نخ خودش خفه نشود.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 19:50 |

این مطلب از رئیس انجمن فارغ التحصیلان شریف رسیده است:

دوستان عزیز

سه  سال پیش وزارت فرهنگ هلند طی دستوری از دانشگاههای کشور خواست كه  دسترسی 
دانشجویان ایرانی به منابع علمی دانشگاه  را  محدود و کنترل نمایند. این عمل كه  با مخالفت شدید دانشگاه های هلند روبرو گردید   پس گرفته شد. ولی پس از مدتی دولت هلند طی  مقررات جدیدی تحصیل دانشجویان ایرانی  حتا  با  گذرنامه هلندی را   در چندین  رشته  تحصیلی ممنوع  کرد. 
دانشجویان ایرانی بر علیه این تصمیم دولت هلند به دادگاه این کشور شکات کرده اند و دادگاه  قرار است بزودی به این  شکایت آنان  رسیدگی نماید . ازینرو دانشجویان ایرانی در هلند روز ۵ شنبه آینده برابر دهم دسامبر در مقابل دادگاه هلند در شهر لاهه  برای دفاع از خواسته خود تظاهراتی ترتیب داده اند و  از همه ایرانیان خواسته اند از این اقدام آنان حمایت نمایند . 
لطفا این اطلاعیه را برای دوستان خود بفرستید .
دانشجویان  ایرانی نباید وسیله ای برای اعتراض به سیاست  های هسته ای ایران قرار گیرند.
 
با سپاس
فریدون هژبری        
+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 18:57 |

با خودم فكر مي كنم آن دو چشم جوان كه حتي معلوم نيست مال يك پسر است يا يك دختر، بس كه سرش توي كلاه پيچيده شده و تنش توي كاپشن و صورتش سياه است، كه شب ها وقتي مي روم آشغال‌ها را توي سطل سر كوچه بگذارم و پيمانم را با شهردار كه ساعت 21 را نكنم فراموش تجديد كنم به من زل مي‌زند كه انگار التماس كند بي‌محلي مرا كه "مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان" و رد پاي آن دو چشم توي سرم هي چرخ مي زند كه چرا بايد آن دو چشم زيبا توي شغل پردرآمد و كثيف و لزج آشغال‌جمع‌كني توي ته‌مانده‌ي غذا و ته‌سيگار و كاندوم مصرف شده و هر چه چيز پست است دور بزند و مگر دليلي جز شيشه و هروئين هم مي‌تواند باشد كه باعث شود چنين شود؟

آيا مي‌دانيد آشغال‌جمع‌كن‌ها هر يك چند ده هزار تومان در روز درآمد دارند؟ اين يعني اولين روزي كه بتوانند بايد از اين شغل بزنند بيرون. اما آن دو چشم زيبا و چرده‌ي سياه مگر خرج شيشه و كراك را درآورد كه سال‌ها در اين شغل سخت و زيان‌آور و مهوع سر كرده باشد. آخرش يك روز مي‌روم و مي‌زنم توي گوشش كه اشگول، ... و بعدش جمله‌ام را ادامه نمي‌‌دهم و مي‌گويم ببخشيد و او را با هزار فكر و خيال در حال غرق شدن در كثافت تنها مي‌گذارم.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 19:49 |

رد پاي كثيف من روي برف‌هاي سفيد يادآور زندگي شرم‌آور من است.

+ نوشته شده توسط مهران محرمیان در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 19:49 |