امروز ایمیلی از دکتر هژبری دریافت کردم مبنی بر این که دکتر عطاردی را دستگیر کرده اند. فکر می کنم درجه ی عصبیت سمت آن طرف آبی ها نیز به طرز احمقانه ای بالا رفته و با سمت خودمان دارد مسابقه می دهد. اقدامات مزخرف روزهای گذشته از سمت تندروها واقعا به دور از عقلانیت و در فضایی به شدت ابلهانه گرفته می شود. برای سردمداران دنیا عقل آرزو می کنم.
از مهر تا کنون فقط ۶ بار برای رفتن به محل کار از خودروی شخصی استفاده کرده ام. این طور بود که در هوای مزخرف امسال در روز هوای پاک! دست کم از خودم ناراضی نبودم.
عشق تو نمي ميرد!
اين يعني هر عشقي نمي ميرد! يا هر عشقي جز عشق تو مي ميرد.
پ.ن: عمو شهريار! لطفا دنبال ربطش نباش. اصلا همه اش دنبال ربطشي كه اين جوري اي! هر وقت فهميدي دنبال ربطش نباشي ديگه اين جوري نيستي!
سعی نمی کنم این لحظات را برای شما توصیف کنم. توی دلم چیزی دارد پرواز می کند.
برچسبها: دو
وقتی من دیگر نباشم.
و چون من نباشم
پربیننده می شود ...
نماز صبح برف ساعت ۵ صبح توی کوه پا روی یخ دست روی برف سید جلو محمد کنار تاریکی مواظب باش لیز نخوری هیچ کس دیگر نیست حال و هوای برفی سرما پنج شنبه همین امروز آبشار باد کلاه مهر نداریم سنگ ریز توی برف بند کفش یخ زده باز نمی شود ...
روی خاک
دراز
آرزو کردم شهابی ببینم
دیدم
و آرزو کردم
مثل هر چیز دیگری من هم یک روایت رسمی دارم و یک روایت غیر رسمی. اتفاقا این روایت غیر رسمی شاید واقعی تر هم باشد. مثلا این که من ۵ آذر٬ روز دوشنبه وسط برف و یخ و سوز پاییزی مشهد و گریه ی مادربزرگم به دنیا آمدم و توی شناسنامه ی رسمی ام نوشته اند: ۲۰ آذر ۵۲.
یا این که من توی زندگی رسمی ام صبح های خیلی زود با قیافه ای جدی وارد شرکت می شوم و به هر کس می بینم سلام می کنم و یک سر دنبال پی گیری کارها هستم و از وقتی می آیم تا وقتی می روم مشغول کارتابل و میل باکس و جلسه ام. اما در زندگی غیر رسمی دارم لا به لای آن همه کار به احساس هم کارم فکر می کنم که آیا رنجیده یا نه و مثلا این که ۵ سال دیگر تکلیف شرکت با این وضع چه می شود یا همان لحظه به محبتی فکر می کنم که در فضای گرم خانه جریان دارد و دست های دخترانم را بگیرم و لحظات خوشی را تجربه کنم.
در زندگی رسمی من دکترا دارم و نباید خیلی شوخی کنم. مدیرم و باید سنگین رفتار کنم. در دانشگاه فلان درس خوانده ام و معدلم بهمان است. در زندگی غیر رسمی تعداد کسانی که دوستم دارند مهم است و این اهمیت دارد که دلم برای چند نفر دارد می تپد و این که آیا هر روز به هر دلیلی دلم ممکن است بلرزد و اشکی ممکن است بریزم؟
متراژ منزل مسکونی و نوع خودروی شخصی و مانده ی حساب بانکی و مقدار حقوق من بخش دیگری از زندگی رسمی من است. اما از دید من مهم آن است که وقتی دو تا پنجره ی خانه را باز می کنم چه قدر خنکای نسیم در آن جریان پیدا می کند و مهم تر از آن چه قدر این نسیم از روی صورت های خوشحال و لب های خندان رد می شود.
از دید رسمی خیلی مهم است که چه قدر حرف های نو می زنم و از دید غیر رسمی مهم است که همان حرف تکراری همیشگی دوستت دارم را چه قدر و با چه احساس و عمقی تکرار می کنم. می دانم. می دانم. در این مطلب هم هیچ حرف تازه ای نزدم اما فکر می کنم حرف مهمی باشد. از چیزهایی که ای کاش فراموش کرده بودیم. از چیزهایی که می دانم هیچ یک فراموش نکرده ایم و اما به بهانه ی سرم شلوغ است یکی یکی آن ها را به تعویق می اندازیم و می شویم همان آدم های جدی هدفمند و آهنی و بی احساس و مزخرف همیشگی.
و اما این وسط وقتی می بینم تعداد زیادی از دوستان از پس و پیش فیلتر به خود زحمت داده اند و زادروزم را شادباش گفته اند خوش حال می شوم و با خودم می گویم: به نظر می رسد وسط این همه چرخ دنده هنوز چیزهایی هست که ارزش زندگی داشته باشد.
این طور است که هر چند عمر طولانی را در سند چشم انداز زندگی ام قرار نداده ام اما آن را برای همه ی عزیزانی که این روزها تبریک گفتند آرزو می کنم و مهم تر از آن شادی را برای همه مان که این یکی در صدر سند چشم اندازم هست.
ممنون و لطفا شاد باشید. خواهش می کنم.
بر سرم برگ و برف می بارید.
اما من زیر برگ٬
زیر برف٬
مدفون نشدم.
چون زنده بودم٬
و می دویدم.
فلسطین به عضویت یونسکو درآمده. آمریکا اعلام کرده کمک های مالی خود را به یونسکو قطع می کند.
اسرائیل اعلام کرده این کار به صلح آسیب می زند.
نماینده آمریکا گفته این یک حرکت غیرسازنده است.
هیلارزی کلینتون نیز گفته این یک تصمیم توجیه ناپذیر است.
واقعا که پررویی و قلدربازی تا کجا؟ آیا این ها مردم دنیا را ... فرض کرده اند؟
من با هر کسی که چنین فرضی کند٬ خواه در ایران باشد٬ خواه اسرائیل و خواه آمریکا مشکل جدی دارم.
لطفا یکی پیدا شود و به این رستورانی ها بگوید این روزها کسی به خاطر آدم هایی که لباس عروسک می پوشند و برای مردم دست تکان می دهند رستوران نمی رود. دلمان ریش می شود به خدا. به خصوص زیر باران و برف و با آن لباس های خیس و لرزش و سرما.
خدا وکیلی اگر کسی صبح زود توی کوه به شما گفت: "بامداد خوش! شاد زی!" به او نگویید: "ماشاالله! ماشاالله! مرسی!"
راستی تا حالا دقت کرده اید "سلام٬ صبح به خیر٬ خسته نباشید٬ ماشاالله" تقریبا کلمه ی فارسی ندارد؟
با بچهها بازي ميكرديم. دماغم را به پاي يكي از بچهها چسبانده بودم و دنبالش ميكردم. او هم فرار ميكرد و خوش بوديم. يكي از دوستان آمد. مرا گرفت و با خود برد. من هم خيلي آرام با او رفتم. مشكلي نبود. چند دقيقهاي ميرفتيم و بعد برميگشتيم. مثل هميشه. معمول اين بود كه اين جور وقتها اتفاق خاصي نميافتاد. مگر بچههايي كه مي رفتند و برنميگشتند كه البته در آن مورد نيز نگراني نبود. حالا اين جا يا هر جاي ديگر. چه فرقي ميكند. مهم اين است كه آدم شاد باشد. اصولا فلسفهي زندگي من همين است و اين جز با آرامش خيال به دست نميآيد. نيازي هم به نفس عميق كشيدن نيست. مگر من اضطراب دارم كه نياز به نفس عميق داشته باشم؟ ديوانه! من آرامم. خوشبختم. و هيچ مشكلي نيست. چند دقيقه با دوستم ميروم و برميگردم يا فوقش برنميگردم. با بچههاي جديد حتما خيلي هم خوش ميگذرد.
با دوستم رفتيم و سوار موتور شديم. من توي يك جعبه نشستم و جعبه را روي ترك موتور گذاشتند. لابد فكر كرده بودند اين جوري براي من بهتر است. من البته مشكلي با نشستن معمولي نداشتم اما اين مدلي هم لابد بد نبود. به امتحانش ميارزيد.
موتور راه افتاد. من خيلي كيف كردم. موتورسواري برخلاف شترسواري است. اين طور است كه دولا دولا ميشود هر كاري كرد الا شترسواري. اما من كه موتور سوار بودم. باد توي صورتم ميزد و لذت خنكاي باد توي گرماي تابستان و با وجود لباس گرمي كه داشتم تا عمق ريهها را حال ميآورد. چشمهايم فقط برخي وقتها به ذرهي خاكي آزرده ميشد اما به كيفش ميارزيد. مردم ما را نگاه ميكردند و بچهها برايم دست تكان ميدادند. سعي ميكردم پاسخ احساسات صميمانه و گرمشان را با لبخندي بزرگوارانه و از روي محبت بدهم. اين كه احسان كمندي در گردن مردم است را به ياد ميآوردم و سعي ميكردم با همه مهربان باشم. موتور فريادكشان توي كوچهها ميپيچيد و كيف من هر لحظه كوكتر ميشد. به كوچهاي رسيديم پر از تزئين و پارچه و شور و من اول فكر كردم اين همه براي من است و البته نبود. و اين چند دقيقهاي طول كشيد. تا وقتي كه جمعي از خانه درآمدند و با هيجان به استقبال ماشيني رفتند كه از قرار حاجي درونش بود و من تازه فهميدم ما به استقبال حاجي آمدهايم. من هم دويدم. حاجي سلام. قبول باد.
دوستم هم آمد. دنبال من دويد. حاجي مرد پير مهرباني بود كه به سمت من ميآمد. آيا اين سعادت را داشتم كه پيش از همه روي ماه او را ببوسم؟ آيا او هم مرا دوست داشت؟ دوستم توي آن شلوغي نميدانم چرا بيش از حد مهربان شده بود. آبي تعارف كرد و زديم و جگرمان حال آمد. بعد مرا گرفت و زمين زد. حاجي اين چرا اين جوري ميكند؟ برق كارد تيز زير گلوي من بود و ناگهان فوارهي خون از گلوي من به هوا رفت و چشمانداز زيبايم را قرمز كرد. خيلي دست و پا زدم. دور پاهايم نخ بستند. من دو تا دو تا دست و پا زدم و دور خود چرخيدم. خواستم فرياد بزنم كه به جاي فرياد صداي خر خري از حنجرهام آمد و البته خوني كه درون ريهام ميريخت توي صدايم كاملا پيدا بود و خرخر را گويي كمي تر ميكرد. مثل صداي آبي كه توي يك ظرف سنگي بريزند يا صداي سمباده كشيدن روي يك ديوار زبر و خيس يا شايد حتي ... چه فرقي ميكند. اين آخر ماجرا بود.
باقيش را از جان كندن من و پوست كندن من وقتي هنوز جاني در بدنم بود و كندن قلب و روده و سيراب و دنبلان و جگر و تميز كردن كله و پاچه و دباغي پوست و قطعه قطعه كردن گوشت و خرد كردن استخوانها و بشقاب و همسايهها و آتش و آب و هر چه بود را شما خود بهتر ميدانيد. آخر من كه ديگر نبودم ببينم.
تا نیویورک
دوست دارم یک نفس
بدوم
عادت کرده ایم که قانون بگذاریم و خودمان هم رعایت نکنیم و انتظار داشته باشیم که دیگران هم رعایت نکنند. عادت کرده ایم که خیلی ها به حرفمان تره هم خرد نکنند. عادت کرده ایم که دیگران را عادت دهیم که خلاف قانون رفتار کنند.
آقا من نخواهم از فیلترشکن استفاده کنم چه کسی را باید ببینم؟ وقتی ساده ترین سایت ها نیز بسته است٬ وقتی فرض بر این است که من در اینترنت حتما دارم دنیال چیز خلافی می گردم٬ وقتی فرض بر این است که اگر کسی به چیزی واقعا نیاز داشت می تواند فیلترشکن بگذارد و استفاده کند٬ آیا من هم حتما باید خلاف کنم و فیلتر شکن استفاده کنم؟ چرا من را وادار می کنید چنین کنم؟
نترسید. مشکل من خود این قضیه نیست. مشکل من قانون های زیادی از این دست است که می دانیم درست نیست و کهنه است و باید در سطل آشغال ریخته شود اما مصرانه دست از سر آن ها بر نمی داریم. مشکل این است که کسانی که در چنین جامعه ای رشد می کنند به خود اجازه می دهند هر قانونی را به هیچ بگیرند و رعایت نکنند. مشکل جوانی است که فکر می کند می تواند در چنین جامعه ای قوانین راهنمایی و رانندگی را نیز به راحتی آب خوردن بشکند. این وسط پاسخ پدر و مادر جوانی که زیر ماشبن آن یکی می رود و مغز و دل و روده اش می پاشد کف خیابان را چه کسی می دهد؟
مشکل این است که قانون در این مملکت با فلان عضو سمت چپ برابر است. و البته هر خلافی از کوچکش آغاز می شود.
همیشه وقتی خلاف کاری را محاکمه می کنیم خوب است از خود بپرسیم من چه سهمی در خلاف کار شدن او داشته ام.
امشب رفتیم تاتر. دو هفته پیش در لندن نیز تاتری دیدم. صرف نظر از موضوع٬ تفاوت کیفیت فوق العاده زیاد است. حتی کارهای خوب تاتر ما به گرد پای تاتری که من دیدم و البته داستانی کاملا عادی داشت نمی رسد. در حقیقت نفسم در سالن گرفته یود و بالا نمی آمد.
