تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

شبی را در منزل رضای رنجبر سر کردیم. جمعی شش نفره که چهار از ما بود به میهمانی و دو از رضا و همسرش به میزبانی.

وقتی شش باشی نمی شود بنشینی و هیچ نگویی. ملاحظه کرد و دهان باز کرد. عادتی که قدیم نداشت. این یعنی حرمت میهمان که ما بودیم و شاید که سنگ تمام گذاشت. سفره ی کتاب های شان را برای ما باز کردند و خوردیم و لذت بردیم.

شب که بر می گشتیم آن قد بلند را دیدم که به بدرقه ی ما آمده بود با آن همه راز دوست داشتنی و آن خانواده ی پر از مهربانی، با خودم گفتم این رضای رنجبر است یا رضای خداست؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:16  توسط مهران محرمیان  | 

کدام صلوة تنهی عن الکدام فحشا و الکدام منکر؟
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:7  توسط مهران محرمیان  | 

هر مراسمی در ایران مصادف می شود با کند شدن اینترنت. ایمیل هم که می خواهی چک کنی نمی توانی.

راستی مگر در مراسم های ایران چه می گذرد که دوستانی احساس می کنند باید فتیله را پایین بکشند؟ پوشاندن حقیقت هزینه ای دارد گزاف و جالب است که این حقیقت لعنتی خاصیتی دارد که پنهان نمی شود مگر برای آنان که لجاجت می ورزند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:30  توسط مهران محرمیان  | 

وارد خیابان بن بستی شده ایم که یک طرفه است. حال عجیبی است. یکی را به یاد دارم که می گفت: راه یکی است و آن راستی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:24  توسط مهران محرمیان  | 

پشت ماشینش نوشته بود: children Rey City

کمی طول کشید تا بفهمم منظورش بچه های شهر ری بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:6  توسط مهران محرمیان  | 

از آن همه طراوت، تنها همين براي من باقي است كه هر گاه حقيقت را مي‌پوشانم دستانم گر مي‌گيرد. گويي ديواري است بين من و دوزخ و در برابرم كه به ناسپاسي من دو در از آن ديوار گشوده مي‌شود و دستانم بي آن كه بخواهم از آن رد مي‌شود و يادآوري مي كند كه دوزخ بر ناسپاسان محيط است. گر مي‌گيرد دستانم و زبانه مي‌كشد شعله‌هايش و عين خيالم نيست.

ابلها مردا كه من باشم. ابلها مردا.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:56  توسط مهران محرمیان  | 

عزیزی از اراک آمده بود شرکت و عازم پراک بود. گفت که پدرش که اهل شازند بوده مطالب وبلاگ را    می خوانده و به آن ها علاقه داشته است.

به پدر ایشان سلام و درود می فرستم و به همه ی آنان که آن مطالب را دوست می داشتند و به خود آن زمانم که انصافا با خود این زمانم متفاوت است. خودی که درگیر کوه و قطار و عقاب و پروانه و نهر و فرشته بود کجا و خودی که درگیر مردم و ترافیک و سامانه و سیستم و کنفرانس و ترافیک و آلودگی درون و برون و جلسه و بدگویی و بدشنوی و سیاست کجا؟

مهران محرمیانی که آن وبلاگ را می نوشت مرده است. همان جا توی قبرستان دامنه ی راسوند جایی بین سنگ قبرهای ارمنی زمان جنگ جهانی دوم یا شاید نزدیک قبرهای شهیدان گمنام خاکش کرده اند و جسدش درجا پوسیده و تمام شده است.

برای همین هم هست که بالای وبلاگ حالا دیگر ننوشته ... برای شازند. آن وبلاگ و آن وبلاگ نویش مرد. الفاتحه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:3  توسط مهران محرمیان  | 

خاک بر سر خیلی چیزها باید کنند. یکی اش هم این که این اذان ممنوع است! یکی از روی دل می رفته دانشگاه تهران روی منبر شاید و شاید هم پشت بلندگو و دانش جو ها را از خود بی خود می کرده و خیلی را به سمت مسجد می کشانده انگار.

آمده اند که! خاموش! رپ می خوانی!

ای خاموش که خاموش! روزی خواهد آمد که اذان انتظار را در حضور آن کس که لایق است بخوانند و ممنوع نباشد. باشد آن روز ببینیم صدا و سیما ممنوع خواهد بود یا اذان انتظار؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:57  توسط مهران محرمیان  | 

خوب است آدم مواظب ۵۰ سال دیگر هم باشد. آن وقت که بند ترس روی زبان خیلی ها نیست و نقاب قدرت روی صورت خیلی ها.

خوب است آدم مواظب ۵۰۰ سال دیگر باشد. آن هنگام که حقیقت آشکارتر است و کسانی کارهای آدم را قضاوت می کنند که ابزارهای دقیق تری دارند.

خوب است آدم مواظب ۵۰۰۰ سال دیگر باشد. آن هنگام که پرده ها فروافتد و هر چه در درون ماست در محضر عدل بیرون می ریزد.

کلا خوب است آدم مواظب باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:51  توسط مهران محرمیان  | 

ایشان سوار بر بولدوزر وارد اختتامیه ی کنفرانس مدیریت استراتژیک شدند - که به حق در سطح بالایی برگزار شد - و از روی آنان که سند چشم انداز بیست ساله را به هیچ نمی انگارند رد شدند و رفتند. ما هم شاهد بودیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:38  توسط مهران محرمیان  |