تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای شازند

من، اگر باشم، جایی هستم در بین شما. شما که خود را برای رئیس‌جمهور جدید با سادگی تمام به دلیل بالا رفتن حقوق بازنشستگی و یا متهم کردن پسران شخصی که فامیلش با ها شروع می‌شود می‌ستایید.

در بین شما که دستمال سبز به دست می‌بندید و در خیابان‌ها راه می‌روید و شعار می دهید یا نمی‌دهید و کشته می‌شوید.

در بین شما که بین آن‌هایی که دستمال سبز بر دست دارند و شعار می‌دهند می‌روید و کتک می‌زنید و دشنام می‌دهید و شاید برخی وقت‌ها ماشه را می‌کشید.

در بین شما که کنار نشسته‌اید و با محافظه‌کاری تمام انتظار می‌کشید آخرش چه می‌شود و باد از کدام طرف می‌وزد تا بادبان‌ها خود را برآورید.

من همه را می‌بینم و در بین تمام شما هستم. ولی دلم سبز است. اما همیشه، همیشه دعا می‌کنم که انصاف را رعایت کنم و هیچ وقت، هیچ وقت از دروغ‌گو حمایت نکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:4  توسط مهران محرمیان  | 

 معمولا پس از انتخاب یک رئیس‌جمهور، سیل تبریک مقام‌های مختلف سیاسی از داخل و خارج کشور سرازیر می‌شود. صبر می‌کنیم ببینیم چه کسانی این پیروزی را به ایشان تبریک می‌گویند. چه خوب خواهد بود اگر عزت مند باشیم و این لیست تمام کشورهای خوب و دوست را شامل شود. اما آیا با این عملکرد انتظار بیش از ۱۰ کشور در این لیست چیزی در حد توهم نیست؟ امروز که هیچ خبری نبود. شاید نامه ها در راه است. باید امیدوار بود. اصلا آدم به امید زنده است. نامه ها با پست دیر می رسند. منتظریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط مهران محرمیان  | 

دیشب با چراغ بر گرد شهر گردیدیم

و شهر آرام بود

و خوب بود

و هر از گاهی ستاره ای می مرد

که لابد

و حتما

مرگش فرا رسیده بود.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:49  توسط مهران محرمیان  | 

زندگی ما، زندگی جالبی‌یه. بین تراژدی محض و کمدی ناب، دایم داره پیچ و تاب می‌خوره. یعنی یه جور غم‌انگیز، خنده‌داره. یا شایدم یه جور خنده‌دار، غم‌انگیز باشه. چیزی‌ام نیس که وسط‌شو پر کنه. همه‌ی نکبتی‌ام که دچارشیم مال همینه... همین که هیچ‌چی‌مون حد وسط نیست. هیچ‌چی‌مون.

از "کافه پیانو" فرهاد جعفری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:46  توسط مهران محرمیان  | 

 هر کس در مورد هر چیزی هر توجیهی دلش می‌خواهد بیاورد اما در مورد کوی هیچ توجیهی برای این حمله‌ی وحشیانه وجود ندارد. تا باشد که چه کسی به جرم دزدیدن یک ریش‌تراش سه ماه به زندان رود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:0  توسط مهران محرمیان  | 

فرانسوی ها اصطلاحی دارند که ترجمه ی کلمه به کلمه ی آن می شود:

ضربه به ایالت.

آیا به ایالت ضربه ای وارد شده است؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:42  توسط مهران محرمیان  | 

این روزها وقتی می‌شنوم چه کسانی اعتراف می‌کنند که دور پیش به احمدی‌نژاد رای دادند بیش‌تر متقاعد می‌شوم که وضعیت این چهار سال گذشته حق ما بوده است.

استدلال‌هایی که می‌شنوم که چرا به رئیس‌جمهور فعلی رای دادند - و البته خوش‌بختانه بیش‌تر این افراد به اشتباه خود معترفند - برای من خیلی جالب است. بگذریم که به نظر می‌رسد موج سبز به راه افتاده و تا الان که 10 ساعت از آغاز رای‌گیری می‌گذرد و وقت تمدید زمان رای‌گیری است نشانه‌‌هایی از فضای مثبت به سمت موسوی وجود دارد. اما فارغ از این هیجان و بیم و امید، جای فکر کردن به این نکته به شدت وجود دارد که استدلال مردم مختلف برای رای دادن به یک نفر بسیار متفاوت است. من از الان به این فکر می‌کنم که در انتخابات گذشته مردم عمدتا برای این که یکی رئیس‌جمهور نشود رفته‌اند و به یکی دیگر رای داده‌اند. واقعا این وضع تا کی می‌تواند ادامه داشته باشد؟

ختم کلام این که لایق هر چه اتفاق می‌افتد هستیم. صبر می‌کنیم ببینیم فردا اسم چه کسی از توی این صندوق‌ها درمی‌آید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:4  توسط مهران محرمیان  | 

واقعا آزاد بود. بگذریم که یکی کوچکی خود را نشان داد.

این فضایی است که به هیچ وجه نمی‌تواند به عقب برگردد. به یاد داشته باشیم که این اتفاق در دوره‌ی ضرغامی افتاد. با وجود همه‌ی انتقادهایی که به او وارد است حرکت خوبی را شروع کرد و اوج آن امشب بود.

این وضع نمی‌تواند متوقف شود و یا به عقب برگردد. باید پس از این شاهد مناظره‌ی مقام‌های اجرایی با مخالفان در صدا و سیما باشیم و این همان چیزی است که باعث می‌شود مسئولین بیش‌تر مراقب رفتار خود باشند. البته آفت‌هایی هم دارد و خدا کند که قدر بدانیم و تندروی نکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:14  توسط مهران محرمیان  | 

البته بالاخره یکی را انتخاب می‌کنیم. شاید هم برخی این کار را نکنند. در یک لایه بالاتر، این خیلی مهم نیست. حتی نتیجه هم مهم نیست. چیزی است که هر 4 سال یک بار اتفاق می‌افتد و می‌رود پی کارش. البته مهم است ولی نه در آن لایه‌ای که منظور من است.

در لایه‌ای که منظور من است، ما همیشه در حال انتخابیم. امروز و فردا هم ندارد. انتخاب بین خیر و شر. و اغلب خوب می‌دانیم که خیر کدام است و شر کدام. جالب است که خودمان را به آن راه می‌زنیم و شر را انتخاب می‌کنیم و خود را عین خیر می‌پنداریم.

نه! این طور نمی‌شود. بالاخره یک وقتی باید انتخاب کنی که می‌خواهی طرف خیر باشی یا شر. خوردن هم از توبره و هم از آخور نمی‌شود. شاید صاحب توبره دل رحم باشد و تا مدتی اجازه‌ی خوردن از هر دو را بدهد اما این وضع ماندنی نیست. بالاخره باید انتخاب کنی.

و حالا من مانده‌ام این وسط که انتخاب کنم. خیر را که انتخاب کنم، مقام و پول و شهوت و مردم‌فریبی را چه کنم؟ آیا هست اراده‌ای که به من قدرتی دهد تا خیر را انتخاب کنم و پای خیر بمانم؟

راستی! شما کدام سپاه را انتخاب کرده‌اید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 21:54  توسط مهران محرمیان  | 

چادر برسر، با چهره‌ای که به اندازه‌ی سرعت 120 کیلومتر در ساعت در بیابان دیدم یا ندیدم، آرام و خندان، با مردی که لباس سبز بر تن داشت و دو ستاره‌ی پرمعنی بر هر یک از شانه‌های‌ش سنگینی می‌کرد خوش و بش می‌کرد.

احتمالا زیباترین اتفاق دنیا برای میلیاردمین بار در حال تکرار شدن بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:46  توسط مهران محرمیان  | 

با کلمات " کثافت، بیچارگی، گند و خاک سیاه" یک داستان بنویسید.

جواب: "من زنده‌ام، مشکلی ندارم و از زندگی تکراری لذت می‌برم. گند بزند نویسنده‌ای را که بخواهد هر کثافتی را به اسم بیچارگی خلق در روزمرگی من وارد کند و مرا به خاک سیاه نشاند."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:44  توسط مهران محرمیان  | 

شک نکنید که به او رای خواهم داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:41  توسط مهران محرمیان  | 

دوستی دلیل خواسته بود بابت قسمت اول مطلب راه کج و این که آیا قبلی‌ها این گونه بوده‌اند یا نه.

هیچ گلی بی‌خار نیست. همه اشتباه می‌کنند و البته کسانی که از نزدیک مرا می‌شناسند می‌دانند که در برخورد با اشتباهات آدم سخت‌گیری نیستم. بحث تعداد اشتباهات است و جهل و تفاوت حرف و عمل.

اگر کسی که می‌خواهد به مشهد برود را در جاده‌ی هراز ببینی می‌توانی به او بگویی از سمنان نزدیک‌تر بود یا از فیروزکوه کم‌خطرتر است یا این که من جاده‌ی چالوس را ترجیح می‌دهم. اما اگر به قصد مشهد بیرون آید و او را در اتوبان قم ببینی باید در خیلی چیزها شک کنی. او می‌تواند بگوید که قصد قم یا اصفهان را دارد و به اتوبان قم برود اما قصد مشهد و اتوبان قم، این چیزی بوده که در این چهار سال ما از آقای رئیس‌جمهور دیده‌ایم.

شناخت مکانیزم‌های بر هم کنش سیستم‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی داخلی و خارجی انتظاری است که از یک رئیس‌جمهور می‌رود. حتی اگر هم بلد نیست انتظار است بتواند اشخاص صاحب معرفت و نظر را در آن زمینه‌ها تشخیص دهد و از آن‌ها استفاده کند. چیزی که در این چهار سال شاهد آن بودیم استفاده از یک سلیقه‌ی خاص در میان صاحب‌نظران نبود که بتوان قضیه را به اختلاف سلیقه نسبت داد. ما شاهد این بودیم که زیرآب ابتدایی‌ترین اصول علوم مختلف به دست و زبان رئیس‌جمهور محترم می‌خورد و صاحب‌نظران – همه از هر گروهی – سر به فریاد برمی‌داشتند که این درست نیست.

چیزی که ما شاهد آن بودیم جهل بود. آن هم از نوع مرکب. با وجود احترامی که برای نیت رئیس‌جمهور قائلم و معتقد نیستم که ایشان نیت سوئی داشته است همان طور که گفتم به هیچ وجه به ایشان رای نمی‌دهم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:17  توسط مهران محرمیان  | 

 

کر که نه، ولی گوش‌ش بسیار سنگین است. هیچ کس باور نمی‌کند مغازه‌ای چون‌این قدیمی با وسایل کهنه و خراب، جایی باشد که هر 6 هفته یک بار برای کوتاه کردن موهای‌م به آن جا می‌روم. پیرمرد هر چه بخواهد را می‌شنود و از این کار خود شاد است. مشتری ندارد. تقریبا همیشه که از جلوی مغازه‌اش رد می‌شوم آرام نشسته روی مبل قدیمی‌اش که فنرهای‌ش در رفته و دارد خیابان را نگاه می‌کند و یا روزنامه می‌خواند. آدم‌ها که دیوانه نیستند مغازه‌ی شیک آن طرف خیابان را بگذارند بیایند توی یک مغازه‌ی زهوار در رفته هم‌کلام یک پیرمرد مریض شوند.

برای همین همیشه دعا می‌کنم موهای‌م زود بلند شود. و این دعایی است که خیلی قبل‌ها مستجاب شده است. دوستان از قدیم می‌گفتند مهران که از سلمانی تا خانه می‌آید موهای‌ش بلند شده و دوباره باید برود سلمانی.

از هم‌صحبت شدن با او لذت می‌برم. بیش‌تر شاید از تُن صدای‌ش. یا شاید هم از این که مجسمه‌ای باشم یا گوشی برای او که بشنود و لحظات تنهایی‌اش را با او پر کند. گیرم که نظر من با او در مورد اسرائیل و سیاست و شیعه یکی نباشد. گیرم که حضرت عمر بگوید به اشتباه یا هر چیز دیگری. سر تکان می‌دهم و لب‌خند می‌زنم. بگذار نیم ساعت در طول 6 هفته شاد باشد.

اما من تنبل‌ام. به عکس خودم توی آینه که دارد موهای‌ش را از دست می‌دهد لب‌خند نمی‌زنم. سلمانی یک کار مکانیکی اجباری مسخره است که هر 6 هفته یک بار باید تکرار شود. اوایل عقده‌ی من شده بود بس که تا چهارم دبیرستان ما را کچل کرده بودند و سه ماه تابستان سال 70 که کنکور داده بودم را مو نزدم و به عنوان یک موجود پشمالو رفتم دانشگاه برای ثبت‌نام. شاید به خاطر همین عقده یا به خاطر تنبلی ذاتی مردها برای انجام دادن هر آن چه که به تمیزی مربوط می‌شود، دوست ندارم این کار مسخره‌ی کوتاه کردن موها را انجام دهم. اما این پیرمرد، سلمانی را برای من معنی‌دار کرده است.

ترس من از روزی است که از جلوی آن مغازه رد شوم و به جای پیرمرد نوار سیاهی ببینم بر در مغازه و اعلامیه‌ای که بیایید و خاطر بازماندگان را تسلی دهید و روح‌ش شاد و از این چیزها. باشد که نیاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:37  توسط مهران محرمیان  | 

4 سال رئیس‌جمهوری مردی که ... دارد تمام می‌شود.

کم‌تر کسی است که منکر این نکته باشد که دولت ایشان دولت پرکاری است. کم‌تر کسی است که منکر باشد که پا در جاهایی گذاشته که خیلی‌ها جرات نداشتند در آن جا قدم بگذارند. اما...

مولای ما حضرت جعفر صادق کلامی دارند که کسی که در راه اشتباه قدم زند هر قدر سریع‌تر رود بیش‌تر از هدف دور می‌شود. من البته منظورم این نیست که کلا هر کاری شده اشتباه بوده است اما به جد معتقدم ایشان در بسیاری از موارد به دلیل عدم در نظر گرفتن عواقب تصمیم‌ها و کم‌بود دانش در آن زمینه و عدم درک درست در مسیر اشتباه قدم برداشته‌اند و از این جهت سرعت و فعالیت و پرکاری ایشان در این موارد جز ضرر چیزی به همراه نداشته است.

برای همین است که نه دور پیش و نه این دور به ایشان رای نمی‌دهم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط مهران محرمیان  | 

رزیتا (9) را تقدیم می‌کنم به فرید که ما را کشت و آن کلمه‌ی جادویی را نگفت.

 

عمو فرید خیلی پیش ما نمی‌آید. اما مامان و بابا زیاد پیش او می‌روند. اتاق کوچکی در دانشگاه دارد. تابلویی با خط عجیب روی در اتاق هست. از منِ چهارساله که انتظار ندارید بفهمم روی در اتاق چه نوشته‌اند!

قد بلند و موهای مجعد و کت چهارخانه چیزهایی است که از عمو فرید همیشه در ذهن‌م تکرار می‌شود. او مرد زبان‌های نگشوده است. و رازهای نگفته. و عشق‌های ابراز نشده. مامان مهناز و بابا مهیار در مورد عمو فرید و خاله راضیه زیاد صحبت می‌کنند. اما آن‌ها را با هم نمی‌توانیم ببینیم. جز توی همان اتاق دانشگاه که گاهی یکی به دیگری صفحاتی از کاغذ می‌دهد و سلامی و خداحافظی و خیلی که طولانی می‌شود، قرار کاغذهای بعدی را می‌گذارند.

بابا مهیار می‌گوید: آخر چرا به‌ش نمی گوید؟

مامان مهناز همیشه جواب می‌‌دهد: تو اگر این طور بودی من دق می کردم.

و با هم می‌خندند.

عمو فرید خیلی حرف نمی‌زند. تنبل‌ترین عضو بدن‌ش زبان‌ش است. و کارهای‌ش خیلی مخفی می‌نماید. دوست دارد مرموز و رازآلود باشد. شاید هم دوست ندارد و هست. امشب با بابا و عمو فرید در حاشیه‌ی انقلاب راه می‌رویم. زن و دختری با چادرهای سیاه می‌آیند و چند کلمه حرف‌هایی می‌زنند که من نمی‌فهمم. عمو فرید ما را به رفتن دعوت می‌کند. ما می‌رویم اما من برمی‌گردم و نگاه می‌کنم. عمو فرید دست توی جیب‌ش می کند و چیزی به زن می‌دهد. صورت زن پشت چادر معلوم نیست. حتی معلوم نیست که شانه‌های‌ش می‌لرزند یا نه. ما به راه خود ادامه می‌دهیم و عمو فرید به ما ملحق می شود. موج راز دیواره‌های ذهن‌م را خراش می‌دهد و برمی‌گردد.

درس‌های خاله راضیه خوب است. ترم 9 درس را تمام می‌کند و برمی‌گردد طبس. نمی‌دانم با خداحافظی یا بدون آن. دیگر او را نمی‌بینیم. عمو فرید، باز هم حرف نمی‌زند اما چیزی فشارش می‌دهد و چشم‌های‌ش سخن‌رانی می‌کند.

عمو فرید می‌شکند. خودش را و خاله راضیه را. درس را که ول می‌کند برای خداحافظی می‌آید خوابگاه پیش ما. بابا مهیار و مامان مهناز و هیچ کس دیگری هیچ وقت جرات نکردند از او بخواهند که آن دو کلمه‌ی جادویی ار به زبان بیاورد. بس که دیوارهای رازآلود دور خودش کشیده است و رمز عمو فرید را هیچ کس، هیچ وقت نمی‌تواند باز کند. رمز عشقی که همه فهمیدند اما هیچ کس در مورد آن حرف نزد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:19  توسط مهران محرمیان  | 

این روزها در شرکت کاری می‌کنم مفید و بزرگ و تاثیرگذار . هم‌کاران بسیاری از طوایف مختلف در این کار هم‌راه من هستند و با جان و دل هم‌دلی می‌کنند. دیشب یکی از هم کاران به خاطر این کار که از او خواسته بودم قسمت مربوط به خودش را زودتر تحویل دهد با بزرگواری تمام شب تا صبح در شرکت مانده بود و کار را امروز تحویلم داد.

گیرم که نتیجه‌ی این کار گاهی به ضرر ایشان هم باشد، از چشم های ایشان نارضایتی پیداست و اما در دست و زبان هم‌راهی می‌کنند و مقتضیات این کار بزرگ را بزرگوارانه درک می‌کنند.

با تمام این‌ها احساس می‌کنم دل‌م سخت مرده است. شاید این خاصیت کار مهندسی باشد. شاید هم خاصیت مدیریت. یا هر چیز دیگری از این دست. شاید مسئولیت پذیرفتن به معنای مردن است. و حس مسئولیت‌پذیری چیزی از جنس وسوسه اما بدون درد وجدان؟ بعدا معلوم می‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:43  توسط مهران محرمیان  | 

دنیای فازی به شدت همه چیز را در هم فرو کرده است. آن از مفهوم شکست و پیروزی که هر دو طرف پس از جنگ ادعا می‌کنند که پیروز شده‌اند و این از خوبی و بدی که دعوا می‌کنند که دروغ بد است ولی بعضی وقت‌ها که مایل به تمام وقت‌ها می‌شود خوب است.

ما هم کارگریم. هیچ یک از ما در بچگی انشای می‌خواهید چه‌کاره شوید را با کارگر پاسخ نداده است ولی الان در قرارداد همه‌ی ما نوشته کارگر. البته هم‌زمان مهندسیم و کارشناسیم و مدرسیم. عجب دنیای فازی‌ای شده است. راستی ما واقعا چه هستیم؟ خوب‌یم؟ بدیم؟ جالب است. ما هم‌زمان همه چیز هستیم. اما فکر کنم درستش این است که هیچ چیز نیستیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:2  توسط مهران محرمیان  | 

عمو جواد

 عمو جواد اخمو است. من ازش یک کمی می‌ترسم. همیشه با خاله فرزانه می‌آید. مامان‌م وقتی تنها است من را به‌ش نمی‌دهد. می‌گوید تو خودت رو هم نمی‌تونی نگه داری. اما به خاله فرزانه می‌دهد تا با هم بروند بچرخند و مجبور نباشند هندوانه یا سبزی دست بگیرند. من نمی‌فهمم چرا رزیتا یا هندوانه یا سبزی برای راه رفتن لازم است. عمو جواد برای من بستنی می‌خرد. خاله فرزانه به همان اندازه که عمو جواد اخموست مهربان است. خوشگل هم هست. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم خاله فرزانه بشوم. اما دوست ندارم با عمو جواد عروسی کنم. آخر همیشه از جدال و مبارزه حرف می‌زند. من خیلی نمی‌فهمم یعنی چه. اما احساس خوبی ندارم. فکر کنم خاله فرزانه هم احساس خوبی نداشته باشد. وقتی صحبت از این چیزها می‌شود چهره‌ی خوشگل خاله فرزانه درهم می‌رود و توی پیشانی سفیدش چین می‌افتد. حتی یک بار دیدم که از عمو جواد سیگار گرفت و کشید. البته بد جوری سرفه کرد. یک شب وقتی مرا به مامان مهناز تحویل می‌دهند مامان از خاله می‌پرسد: چرا چشمات قرمزه؟ چیزی شده؟ و خاله آه می‌کشد. و به من اشاره می‌کند. مامان من را می‌برد پیش بابا مهیار که دارد درس می‌خواند. بابا موهای‌م را ناز می‌کند و برای‌م قصه می‌گوید. من روی زانوی بابا خواب‌م می‌برد.قصه‌ی دختری که با یک مبارز ازدواج می‌کند. و اسب سپیدی که شب ازدواج تیر یک شکارچی به پای‌ش می‌خورد و رنگ‌ش سرخ می‌شود. آن شب مامان تا صبح توی حیاط خوابگاه است. این را فردا صبح می‌فهمم. وقتی مامان برمی‌گردد بابا می‌پرسد صبح شده! و مامان چشم‌های‌ش قرمز است. درست مثل خاله. من دل‌م هری می‌ریزد پایین. و دیگر خواب‌م نمی‌برد. وقتی می‌روم پیش مامان و بابا که توی آشپزخانه دارند یواشکی حرف می‌زنند بابا از من می‌خواهد که بروم سر جای‌م و دختر خوبی باشم و آرام بخوابم. من نمی‌توانم بخوابم. عمو جواد دیگر نمی‌آید. خاله فرزانه با حلقه‌ای در دست همیشه تنها پیش ما می‌آید و گریه می‌کند. من فکر می‌کنم همه‌اش تقصیر عمو جواد است. کلماتی مثل بیمارستان و زندان را زیاد می‌شنوم. اما معنای سردخانه را نمی‌توانم بفهمم. این همه‌ی آن چیزی که من نمی‌فهمم نیست. شاید وقتی بزرگ شدم فهمیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:50  توسط مهران محرمیان  | 

دمر دراز کشیده بودم و بالاتنه‌ام لخت بود. چیزی روی پشت‌ام تکان می‌خورد. قلب‌م به تپش هراس‌آوری می‌افتاد و ول می‌کرد و این بارها و بارها تکرار می‌شد. نفس نفس می‌زدم. شاید ترس بیش از آن چه بر پشت‌م حرکت می‌کرد در این وضع موثر بود. اما به دلایل زیادی مجبور بودم دم برنیاورم.

آن طرف، پشت پرده‌ها، صدای نفس نفس کودکی می‌آمد. معمولا از صدای نفس نفس یک نفر نمی‌توان سن‌ش را حدس زد. من هم چون‌این نکردم. شنیدم که التماس می‌کرد از پس دقایقی نفس نفس که: بابا! خسته شدم. و صدای‌ش چه قدر مقطع و شنیدن‌ش عذاب‌آور بود. زجر فراوانی می‌کشید. نمی‌دانم با او چه می‌کردند. یاد خوابی افتادم که دیشب دیده بودم. سینه‌ی ولی خدا را در چند قدمی من می‌دریدند و مرا یارای یاری او نبود.

مجسم کردم: کودکی را شکنجه می‌کنند و او را مجبور کرده‌اند شکنجه‌گر را بابا صدا کند. لباس بر تن ندارد مگر روپوش سفیدی از آن نوع که بیماران در اتاق عمل می‌پوشند. او را وادار کرده‌اند روی مقداری شیشه بدود. یا از دست آویزان‌ش کرده‌اند و پاها را با طناب به دستگاه کشنده‌ای متصل کرده‌اند که او را کمی می‌کشد. شاید هم این که بابا! خسته شدم کلمه‌ی عبور است. اما نفس نفس برای چیست؟ شاید شکنجه‌گر مثل صندلی روی سینه‌ی کودک نشسته و طاقت او دارد تمام می‌شود.

هر کدام از این‌ها باشد باید کاری بکنم. باید فریاد بزنم. بگذار هر بلایی می‌خواهند سر من درآورند. من باید قهرمان بمیرم. چه به‌تر که مرگ آدم برای نجات کودک معصومی باشد. فریاد خواهم زد: نامردها! زورتان به بچه می‌رسد؟ بیایید هر بلایی می‌خواهید بر سر من درآورید. او را رها کنید. اصلا او مگر چه گناهی کرده است؟

در این افکار غوطه‌ور بودم. تصمیم خودم را گرفتم. آمدم داد بزنم که چهار بوق ممتد آمد و صدایی ماشینی دو بار تکرار کرد: زمان درمان پایان یافت.

چند ثانیه بعد تکنسین فیزیوتراپی با لب‌خندی بر لب آمد. الکترودها را از پشت‌م باز کرد. لباس‌م را پوشیدم. مددکار پشت در منتظر بود. مرا به زودی به آسایشگاه روانی باز‌می‌گرداند. توی راه‌رو کودکی را دیدم که دو پای‌ش تا لگن در گچ بود و توی بغل  پدرش لب‌خند اضطراب‌آوری می‌زد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:5  توسط مهران محرمیان  |